دو شعر از پوران کاوه

دو شعر از پوران کاوه

مشعلی روی آبژه ی دنیا

 

کووید یعنی سالگرد عقد جهل وُ عروسی خون

در قراری زمستانی

سالگرد ایست های بازرسی

در زنبیل های در صف مانده ی حکومت نظامی

یعنی تکرار نشدن صراحت خواب رفته ی گلو

یعنی پوست انداختن در مردمک های تاریخ

یعنی بسته شدن شجره نامه ها به درخت

بالای سلسله ای مشرف به بام خانه

 

کجاست دره ای عمیق

نفس ی عمیق

پُر از عنصر نور و نوازش

تا زندگی را بیش از این نباخته ، ببریم

لا به لای لحن آشنایان ِغریبه

لا به لای  زبان چشم ها

که اعتصابی اند گسترده

در متن ی مغشوش

روبروی حافظه ی زخمی تن ِ وطن

روی مشام ساحلی سرافکنده

با بکارتی دریده

پُر از رگ های خون زندگی های خونمرده

پُر از خس خس ِ ماهی های درخلیج گیرکرده

پُر از حلقه های فریادکش ِ به پلک آویخته

و بدقوارگی لب زدایان ِ کوچنده

از تخم تازی های چکش وُ داس

 

این ماجرای جر وُ واجر ِ پُر از اسپاسم

همه

از ماست که برماست .

 

"پوران کاوه"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وانهادگی

 

  سینه خیز شده بود، تراس

من ، متساوی الساقینی با گروه خون مثبت

با رنگی مات

متمایل به کبودی کبیسه

ایستادم به تماشای بارانی

با استعدادی خراش برداشته

به تماشای وطنی

پُر از مکالمات روزمره ی آنارشیستی

کنار نگاه دریدا

پشت به جنون دریا

تا فهمیدن ِ روشنفکری ِتاریخ ِ طبری

 

لهجه ی خیابان می ترساندم

می ترساندم لهجه ی شاعران ِ زاویه دار

با شعارهای "این گوی و این میدان"

 

نگاهم را می چلانم

پهن می شوم روی اشتباه درخت

کی آمده ام ، از کدام قبیله ؟

نسبت کُد ملی ام با خورشید است یا زیر پوست شهر

بی هیچ علامتی صادره از حروفی شرطی

با اعدادی بین 25 تا 40 درجه عرض شمالی خط استوا

خوشا آنان که سکوت را نمی فهمند

و از ابتلای عمدی اتفاق ها جدا

بارها دویدم پیشانی ِ خمار ِ مسیر را

بی هراس از کودک درون

که سنجاق شده  به دیالوگی پاره

خود را جا گذاشتم در انگاره ای متحجر

بی اعتماد به همیسایه ی بغلی

مشکوک به نام خانوادگی کوچه

غرق در نگاه بی قید وُ شرط نیمه شب

خواب یکی شدن با لجاجت زمین را می بینم

خواب مصدرهای جعلی

خواب قصیده های طاق باز

خواب همخوابگی با بلوغ روایت گیاه

وانهادگی ِ ذرات تن

ته ِ رودخانه ای مشنگ

تا رسیدن به انحنای سرک کشیده ی آسمان

در مقام حیرتی بی پایان

خود را جا می گذارم  وُ گم

در پیراهنی

که همیشه بوی آخرین مردنم را ناشتا بود .

 

"پوران کاوه"

 

ارسال نظر
  • - نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
  • - لطفا دیدگاهتان تا حد امکان مربوط به مطلب باشد.
  • - لطفا فارسی بنویسید.
  • - میخواهید عکس خودتان کنار نظرتان باشد؟ به gravatar.com بروید و عکستان را اضافه کنید.
  • - نظرات شما بعد از تایید مدیریت منتشر خواهد شد