مطبوعاتیِ نازنینِ شهرِ من

مطبوعاتیِ نازنینِ شهرِ من

درحاشیه سی سال خدمات مطبوعاتی اسماعیل اسدلو، نوسته دکتر حمید شهانقی

بیش از سی سال است که می شناسمش. از وقتی که عینکش شیشۀ نازکی بیش نبود و موهایش که وقتی کمی بلندتر می شد، مجعد می نمود، هنوز هیچ تار سپیدی نداشت. سخن از اسماعیل اسدلو است. وجود نازنینی که برای شهر کوچک من غنیمتی بوده و هست.

آن موقع ها جوان بود و قبراق. یکی از خوش برخوردترین فروشندگان کتاب بود. کتابهایی را که می خواستی، از هر جایی که بود تهیه می کرد. جلو بانک سپه در خیابان طالقانی بساط می کرد. همیشه کنجکاو بود و اهل مطالعه.

بعدها کمی جلوتر یعنی نزدیک مقبره و سرِ بن بستی که خانه و مطب مرحوم دکتر آیت الهی آنجا بود، کیوسک مطبوعاتی راه انداخت و با توجه به عشقی که به شهریارِ شاعران داشت نام کیوسکش را "مطبوعاتی استاد شهریار" گذاشت.
کیوسک مستطیلی قشنگی که کفاف کتابها و مطبوعاتش را به خوبی می داد. بعدها شهرداری طرحی کپی شده از تهران را برای کیوسکهای مطبوعاتی خوی اجرا کرد و بدون توجه به درخواست کیوسک داران و نیازهای آنها، کیوسکهای گلفروشی را به جای کیوسکهای قدیمی مطبوعات کار گذاشت.

او اما بی هیچ گلایه ای همان کرد که می خواستند. مطبوعات پر رونق آن روزها را از نمایندگی هایشان می گرفت و در کیوسک خود به مشتریان ثابتش عرضه می کرد. روزنامه های سلام، جهان اسلام و بعدها همشهری که اولین روزنامه رنگی کشور بود و خواهان زیادی داشت، طوری که گاه برایش صف خرید تشکیل می شد و بعدترها خرداد، جامعه، نشاط و ...


ما جوانهای آن موقع، نشریات ادبی و اجتماعی مثل آدینه، دنیای سخن، کلک، ایران فردا، کیان، کیهان فرهنگی و ... را از طریق آقا اسماعیل خودمان شناختیم و مطالعه مطبوعات و روزنامه ها جدی ترین فعالیت فرهنگی و تفریحی مان شده بود. تنها مجله ای که آقااسماعیل ما نمی توانست بیاورد مجله وارلیق مرحوم دکتر هیئت بود. وارلیق در خوی فقط به کتابفروشی معرفت می آمد و ما مجبور بودیم که از آنجا تهیه کنیم.
آقااسماعیل فعال ترین مطبوعاتی شهر در نیمۀ دوم دهۀ شصت و تمام دهه های هفتاد و هشتاد بود. محال بود نشریه ای در تبریز منتشر شود و روی پیشخوان مطبوعاتی استاد شهریار جا خوش نکند. نشریات فروغ آزادی، ارک، فجر آذربایجان، شمس تبریزی، احرار و جوالدوز. بعدها هفته نامه امید زنجان هم به این مطبوعات پیوست.

آقااسماعیل اما فقط فروشنده مطبوعات نبود. او خبرنگار و نماینده نشریات در شهرستان هم بود. اخبار خوی که آن وقتها هیچ نشریه ای نداشت توسط آقااسماعیل در مطبوعات سراسری و منطقه ای منتشر می شد. او حتی نوشته های ما را هم به آنها می فرستاد و هر هفته مطبوعات منطقه مطالب زیادی اعم از شعر، داستان، نقد، مقاله از بچه های خوی منتشر می کردند و او با چه ذوق و شوقی آنها را به بچه ها نشان می داد؛ گویی همه را او خود نوشته است.

آقااسماعیل بی آنکه خود بداند خیلی از نوجوانها و جوانهای خوی را قلم بدست کرده است. او بی آنکه بداند و یا بخواهد که بداند نقش زیادی در رشد فرهنگی خوی داشته است. او دین خود را به شهرش خیلی بیش از آنچه که در توانش بود، ادا کرده است، ای کاش ما در همۀ حوزه ها یک آقااسماعیل داشتیم.

شهر، با همۀ مقامات رسمی و غیررسمی اش، با همۀ شخصیت های منتصب و منتخبش، با همۀ سازمانهای دولتی و مردمی اش، باید قدر او و امثال او را بدانند. آقااسماعیل و آقااسماعیل ها را دریابید که همین وجودهای نازنین ستون به سقف جامعه می زنند...

یاعلی

ارسال نظر
  • - نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
  • - لطفا دیدگاهتان تا حد امکان مربوط به مطلب باشد.
  • - لطفا فارسی بنویسید.
  • - میخواهید عکس خودتان کنار نظرتان باشد؟ به gravatar.com بروید و عکستان را اضافه کنید.
  • - نظرات شما بعد از تایید مدیریت منتشر خواهد شد