Loading...

بنیاد قلم فارابی

علاقمندان به عضویت در بنیاد قلم فارابی و فعالیت در حوزه فرهنگی،ادبی و اجتماعی می توانند از طریق ایمیلهای زیر درخواست خود را ارسال فرمایند.

info@farabips.com

ایمیل مدیر عامل:

smaeil.lotfi @ gmail.com

سبد خرید شما

سبد خرید شما خالی است

آمار

  • تعداد کالا: 74
  • بازدید امروز: 133
  • بازدید دیروز: 540
  • بازدید کل: 404861

محمد ابراهیم باستانی پاریزی

محمد ابراهیم باستانی پاریزی

محمد ابراهیم باستانی پاریزی در سوم دی ماه 1304 در پاریز متولد شد. وی تا پایان تحصیلات ششم ابتدایی در پاریز تحصیل کرد و در عین حال از محضر پدر خود مرحوم حاج آخوند پاریزی هم بهره می برد.

پس از پایان تحصیلات ابتدایی و دو سال ترک تحصیل اجباری، در سال 1320 تحصیلات خود را در دانشسرای مقدماتی کرمان ادامه داد و پس از اخذ دیپلم در سال 1325 برای ادامه تحصیل به تهران آمد و در سال 1326 در دانشگاه تهران در رشته تاریخ تحصیلات خود را پی گرفت.

 


پاریزی به گواه خاطراتش از نخستین ساکنان کوی دانشگاه تهران (واقع در امیر آباد شمالی) است. شعری نیز در این باره دارد که یک بیت آن این است: فاش می گویم و از گفته خود دلشادم ساکن ساده دل کوی امیر آبادم.
در 1330 از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد و برای انجام تعهد دبیری به کرمان بازگشت. در همین ایام با همسرش، حبیبه حایری ازدواج کرد و تا سال 1337 خورشیدی که در آزمون دکتری تاریخ پذیرفته شد، در کرمان ماند.
باستانی پاریزی دوره دکترای تاریخ را هم در دانشگاه تهران گذراند و با ارائه پایان نامه ای درباره ابن اثیر دانشنامه دکترای خود را دریافت کرد.

 


وی کار خود را در دانشگاه تهران از سال 1338 با مدیریت مجله داخلی دانشکده ادبیات شروع کرد و تا سال 1387 استاد تمام وقت آن دانشگاه بوده و رابطه ی تنگاتنگی با این دانشگاه داشته است.
استاد باستانی پاریزی در مرداد ماه سال 1387 حکم بازنشستگی خود را، به صورتی غیرمترقبه و همزمان با بازنشستگی 21 استاد دیگر دانشگاه تهران دریافت نمود. وی یک پسر به نام حمید و یک دختر به نام حمیده دارد و در حال حاضر تابستان ها را نزد دخترش در تورنتو و زمستان ها را نزد پسرش در تهران سپری می کند.

 


فعالیت های فرهنگی
شوق نویسندگی وی در دوران کودکی و نوجوانی در پاریز و با خواندن نشریاتی مانند حبل المتین، آینده و مهر برانگیخته شد. باستانی، اولین نوشته های خود را در سال های ترک تحصیل اجباری (1318 و 1319) در قالب روزنامه ای به نام باستان و مجله ای به نام ندای پاریز نوشت، که خود در پاریز منتشر می کرد و دو یا سه مشترک داشت.


اولین نوشته او در جراید آن زمان، مقاله ای بود با عنوان «تقصیر با مردان است نه زنان» که در سال 1321 در مجله بیداری کرمان چاپ شد. پس از آن به عنوان نویسنده یا مترجم از زبان های عربی و فرانسه مقالات بی شماری در روزنامه ها و مجلاتی مانند کیهان، اطلاعات، خواندنی ها، یغما، راهنمای کتاب، آینده، کلک و بخارا چاپ کرده است.


اولین کتاب باستانی پاریزی پیغمبر دزدان نام دارد که شرح نامه های طنزگونه شیخ محمدحسن زیدآبادی است و برای اولین بار در سال 1324 در کرمان چاپ شده است. این کتاب تا کنون به چاپ شانزدهم رسیده است. وی تاکنون بیش از شصت عنوان کتاب تألیف و یا ترجمه کرده است.


استاد باستانی پاریزی در مرداد ماه سال 1387 حکم بازنشستگی خود را، به صورتی غیرمترقبه و همزمان با بازنشستگی 21 استاد دیگر دانشگاه تهران دریافت نمود. وی یک پسر به نام حمید و یک دختر به نام حمیده دارد و در حال حاضر تابستان ها را نزد دخترش در تورنتو و زمستان ها را نزد پسرش در تهران سپری می کند.


کتاب های باستانی پاریزی برخی شامل مجموعه برگزیده ای از مقالات وی هستند که به صورت کتاب جمع آوری شده اند و برخی از ابتدا به عنوان کتاب نوشته شده اند.


از میان نوشته های او، هفت کتاب با عنوان «سبعه ثمانیه» متمایز است که همگی در نام خود عدد هفت را دارند، مانند خاتون هفت قلعه و آسیای هفت سنگ. بعدا کتاب هشتمی با عنوان هشت الهفت به این مجموعه هفت تایی اضافه شده است.
به جز کتب و مقالات، باستانی پاریزی شعر هم می گوید و اولین شعر خود را در کودکی در روستای پاریز و در آرزوی باران سروده است. منتخبی از شعرهای خود را در سال 1327 در کتابی به نام «یادبود من» به چاپ رسانده است. از جمله یکی از غزل هایش با مطلع «یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می ریخت» توسط مرحوم بنان در یادبود مرحوم صبا خوانده شده است.

 

این غرل به این شرح است:

یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می ریخت
بر سر ما ز در و بام و هوا گل می ریخت
سر به دامان منت بود وز شاخ بادام
بر رخ چون گلت آرام صبا گل می ریخت
خاطرت هست آن شب همه شب تا دم صبح
گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می ریخت
نسترن خم شده، لعل لب تو نوازش می داد
خضر گویی به لب آب بقا گل می ریخت
زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من
می زدم دست بدان زلف دو تا گل می ریخت
تو فرو دوخته دیده به مه و باد صبا
چون عروس چمنت بر سر و پا گل می ریخت
گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود
راستی تا سحر از شاخه چرا گل می ریخت؟
شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود
که به پای تو ومن از همه جا گل می ریخت


نظرات
    ارسال نظر





    Powered by WebGozar

    پارسیان پال