Loading...

بنیاد قلم فارابی

علاقمندان به عضویت در بنیاد قلم فارابی و فعالیت در حوزه فرهنگی،ادبی و اجتماعی می توانند از طریق ایمیلهای زیر درخواست خود را ارسال فرمایند.

info@farabips.com

ایمیل مدیر عامل:

smaeil.lotfi @ gmail.com

سبد خرید شما

سبد خرید شما خالی است

آمار

  • تعداد کالا: 74
  • بازدید امروز: 143
  • بازدید دیروز: 213
  • بازدید کل: 403955

روسوخوانی / نگاهی گذرا به کتاب « سوسیال کنتراکت » ژان ژاک روسو/ شهریارگلوانی

روسوخوانی / نگاهی گذرا به کتاب « سوسیال کنتراکت » ژان ژاک روسو/ شهریارگلوانی

در فصول اولیه کتاب«قرارداد اجتماعی» روسو می کوشد ارزش و لزوم اندیشیدن به ایده «قرارداد اجتماعی» را بیان کند و نشان بدهد که چرا رویکرد آگاهانه و اندیشیدن خلاقانه در خصوص فلسفه سیاسی و ایضن سیاست فلسفه اهمیت دارد.


در این فصول روسو انرژی زیادی صرف مقابله ی نظری با بعضی مخالفان شناخته شده و تئوری هایی می کند که اینک در نظر ما مسخره جلوه می کنند. مثل این نظریه ها که فاتح جنگ، حق به بردگی کشیدن مغلوب و یا قوی حق حاکمیت بر ضعیف را داراست. وارثان بیولوژیک آدم ( سفید پوستان) حق بهره کشی و حکومت بر سایر نژادها دارند و ... این درواقع روسو و موجی از اندیشمندان دارای عقاید شبیه به روسو بودند که با این عقاید ابلهانه و نژادپرستانه به مبارزه برخاستند.
با اینهمه لازم است در حال حاضر و شرایط کنونی که ایده های ِ قرون وسطایی و جاهلانه ی ِ حکومت اسلامی ( داعشی ها) در بخش های ِ زیادی از خاورمیانه امکان کسب حاکمیت یافته، بر بعضی از ایده های روسو تاکید مجدد بکنم. روسو اعتقاد داشت که اطاعت سیاسی نمی تواند بر پایه زور بناشود. نمی تواند بر اساس قوانین طبیعی ( طبیعت) استوار گردد. همه ی ِ مردم نمی توانند قرارداد بردگی جمعی خود را امضا کنند. در این صورت این سوال پیش می آید که حاکمیت سیاسی بر چه اساسی باید پی ریزی شود: « قرار اجتماعی یا قرارداد اجتماعی؟»
توجه کنید که در کتاب قرارداد اجتماعی روسو اصل اطاعت سیاسی زیر سوال نرفته و در آن روزگار به مثابه ی ِ یک اصل مبتنی بر « عقل سلیم» یا وجدان عمومی و « طبیعی» پذیرفته شده بود. اصل اطاعت در دستگاه فکری روسو ورای ِ حقوق و وظایف فرد یا افراد در نظر گرفته می شود که در آن فرد به افراد دیگر رای می دهد تا از منافع وی و سایر افراد جامعه دفاع کند. بعد از این پروسه قانون از آنرو که قانون است باید اطاعت شود.
از اینرو اگر بپذیریم که انسان بطور طبیعی و بدون اجبار و هرگونه تعهد سیاسی متولد می شود بنابراین به باهم بودن و زیست اجتماعی روی می آورند و ترتیبات و واحدهای اجتماعی و رسمی تنها ابزارهایی در خدمت رسیدن به هدف هستند یعنی وسیله هایی هستند که باید در خدمت بشر باشند و نه برعکس!
«اما» روسو می گوید: « نظم اجتماعی حق مقدسی است که به مثابه یِ مبنای ِ همه یِ حقوق دیگر محسوب می شود و چون امری طبیعی نیست لازم است بر اساس قرارداد تنظیم شود.مشکل اینجاست که این قرارداد بر چه مبنایی استوار می شود؟»
سوالاتی که پیش می آیند عبارتند از:
1-آیا نظم اجتماعی واقعن مقدس است؟
2- اگر چنین است آیا در چهارچوب نظری روسو « طبیعی» هم هست؟
3- اگر نیست آیا تنها آلترناتیو « قرارداد » است؟
در مورد سوال اول فعلن چیزی نمی نویسم و پرونده ی ِ این بحث را گشوده نگهمیدارم تا بعدترها که صحت و سقم ادعای ِ روسو بیشتر شکافته شود...
در خصوص پرسش دوم موضوع جالبی که در رابطه با حقوق سیاسی پیش می آید این است که اگر این حقوق و وظایف، «طبیعی» باشند، مفاهیم متعددی از این قضیه مشتق خواهد شد اما در اینجا و در ارتباط با بحث ما به این معنی خواهد بود که روند طبیعی امور نیاز به جهت گیری آگاهانه نخواهد داشت. بسیار خوب. اگر این چنین باشد آنگاه انسانها متولد می شوند و رشد می کنند تا از قانون تبعیت کنند. درست همانگونه که دندانهای ما رشد می کنند و قوی می شوند تا بتوانیم غذا بخوریم. یا همانگونه که گوسفندان برای محافظت خود از سرما و گرما پشم در می آورند. حالا جالبتر از اینها اینکه طبق این نظریه عده ای از آدمها متولد می شوند تا بر دیگران فرمانروایی کنند. آنهم با اتکا به زور و قدرت پلیسی و نظامی و اطلاعاتی و چماقدار و ...
در این رابطه فرازهایی در کتاب روسو هستند که ارزش پرداخته شدن دارند: روسو بعد از تنها دو پاراگراف مقدماتی به مبحث خانواده می رسد، « قدیمی ترین و در عین حال طبیعی ترین ِ جوامع» . بحث دیرپایی در بین اندیشمندان راجع به ریشه های اطاعت و فرمانبرداری خانوادگی بوده است که نیازی به تکرار آنها در این نوشته ی ِ کوتاه نیست. مختصر و مفید اینکه آیا بچه ها در طول زندگی خود صرفن از روی ِ عشق و علاقه ی ِ ذاتی و طبیعی به اطاعت و فرمانبرداری از والدین و مخصوصن پدر خانواده می پردازند؟ روسو می گوید: بچه ها « بطور طبیعی تازمانی که نیاز به بقا دارند از پدر خود فرمانبرداری و اطاعت می کنند» بسیار خوب. وقتی بچه ها در اعمال و اداره ی ِ خود مستقل می شوند آنگاه عملن وابستگی و اطاعت و فرمانبرداری شان به پایان می رسد( چون هیچ نیازی از نظر بقا به والدین ندارند) بعد از این مرحله هر نوع رابطه ای موجود باشد داوطلبانه است.
در جمع بندی، همچون اعطای لقب افتخاری ارباب به پادشاه، هرگونه تلاش برای ِ بستن ِ رشته ی ِ وظایف سیاسی به خانواده خاتمه می یابد. علاوه بر این، در جوامع مدرن و به تبع خانواده ی ِمدرن، مسئله به مقدار زیادی فرق می کند چون نقش مادر هم به به اندازه ی ِ پدر عمده می شود و کودک در مالکیت صرف پدر نیست.
در 160 صفحه ی ِ این کتاب تنها سه بار از کلمه زن استفاده شده است. یکبار برای ِ مستثنا کردن زنان از مقوله ی ِ شهروندی به همراه افراد نابالغ مثل کودکان و دیوانگان، برده ها و خارجی ها و دو بار دیگر در خصوص باروری آنها و اینکه چگونه شرایط آب و هوایی بر آنها تاثیر می گذارد. ضمیرهای مونث مورد استفاده در کتاب تا آنجا که من متوجه شدم در اشاره به میهن، رم و سپاه و ... بکار رفته است. عجیب نیست؟
به این ترتیب مفهوم مدرنی که روسو از خانواده عرضه می کند تفاوت چندانی با مفهوم پیشامدرنی که وی به آن حمله می کند، ندارد. اگر این گونه باشد یعنی اگر الگوی اتوریته ای که بتدریج از مذکر آلفای میمون تا حق پدری پادشاهان تداوم می یابد، بر این مبنا استوار باشد، منطقن مردود می شود. به این ترتیب لازم است حقوق و وظایف سیاسی از چیزی غیر از طبیعت ناشی شده باشد. اگر آن « چیز غیر از طبیعت» ما را به سوال سوم رهنمون شود آیا لزومن آن چیز باید « قرارداد» باشد؟ اینجا لازم است قدری تامل کنیم و موضوع را بیشتر بشکافیم.
اگر اطاعت سیاسی از امری طبیعی حاصل نشده باشد لاجرم بنا به تعریف از انتخاب منتج شده است. منطقن میتوان گفت این انتخاب از سوی ِ کسانی انجام می گیرد که در زمره ی ِ اطاعت کنندگان نیستند. به عبارت دیگر این حق از کجا به نسل های ِ قبل داده شده است که در مورد سرنوشت نسل های بعدی تصمیم بگیرند و آنها را ملزم به اطاعت از دولت و حاکمیت بنمایند.
روسو انرژی فراوانی صرف می کند تا ثابت نماید اگر انسانها چیزی به دولت و حاکمیت بدهند که در ازای آن هیچ چشمداشتی از آنها نداشته باشند دیوانگی محض است. « اینکه بگوییم انسان خود را ازای هیچ به دیگری واگذار نماید، پوچ و بی معنی است، غیرقابل تصور است، چنین عملی غیرقانونی و فاقد مشروعیت است، اگر نگوییم چنین آدمی و چنین ملتی دیوانه است و عقل سالمی ندارد».
به این ترتیب در ادامه یِ بحث روسو نتیجه گیری می کند که رابطه یِ متقابلی در قالب قرارداد اجتماعی بین اطاعت کنندگان و فرمانروایان ایجاد می شود که نظم اجتماعی را بوجود می آورد. بنابراین اگر اطاعت سیاسی مبتنی بر قرارداد باشد( یعنی اطاعت از قانون به صرف قانون بودن اش و نه به خاطر هدفی مشخص) آنگاه به نظر نمی رسد که این قرارداد آشکارا نادرست است؟ بی معنی و فاقد همبستگی درونی است؟ آیا انسانها قبل از تعلق به یک جامعه می توانند وارد قرارداد بشوند؟ به عبارت دیگر آیا انسانها قبل از سوسیالیزاسیون و کسب مهارتهای زیست جمعی می توانند زبان سیاسی همدیگر را درک کنند و قول و قرارهایی به هم بدهند و بر قول خود استوار بمانند؟
در حقیقت، در قرارداد اجتماعی روسو از دو نوع رابطه بحث میکند: نخست رابطه ی ِ بین افراد و جامعه و سپس رابطه ی ِ میان جامعه و دولت. ( البته قصد و درک روسو از بعضی کلمات با آنچه ما اکنون از آنها درک و قصد می کنیم قدری متفاوت است.او از واژه ی ِ« دولت»، «شاهزاده» و « حکومت» معادل « حاکمیت» استفاده می کند و گاهی هم « مردم» و « جامعه» را معادل هم می گیرد.) اساس تمایز اینجاست که حاکمیت ( فرضن مجمع عموم مردم) تنها اتوریته ی ِ قانونگذاری است. در این صورت تنها حاکمیت می تواند قوانین مجردی تاسیس کند که امور اجتماعی بر اساس ِ آنها سامان یابد. در واقع دولت مسئولیت اجرای ِ قوانین را عهده دار می شود و در عین حال کلیه ی ِ تصمیمات کنکرت را اتخاذ می کند. یعنی همه ی ِ تصمیماتی که شامل امور خاص می شوند. اگر حاکمیت محدود به شکل ویژه ای باشد( انجمن دمکراتیک بی واسطه) دولت می تواند هر تصمیم قانونی ( تاسیسی ِ حاکمیت) را اتخاذ کند. این تصمیم قانونی می تواند خود ِ دمکراسی باشد ( در مفهوم کلاسیکی) که در آن حاکمیت و دولت دو روی ِ یک سکه محسوب می شوند. در این حالت شکل حکومت می تواند پادشاهی یا اشراف سالاری باشد و یا انتخابی یا موروثی و یا هر شکل دیگری داشته باشد. قانون زمانی که مجلس حکومتی گرد هم بیاید تاسیس می شود. این گرد همآیی می تواند قائده مند و در عین حال عملیاتی باشد. هر زمان که مجلس حکومتی گرد هم بیاید اتوریته ی ِ دولتی ناپدید می شود و حکومت تصمیم می گیرد که دولت و قوانین موجود را ابقا یا عوض کند. اساساً رابطه ی ِ بین حاکمیت و دولت رابطه ی ِ کارمند تحت فرمان است که حاکمیت منویات خود را بی چون و چرا به کارمند خود دیکته می کند. اینجا لازم است دو سوال از روسو بپرسیم: نخست اینکه چرا باید قوه ی ِ مقننه بواسطه ی ِ دمکراسی مستقیم اعمال قدرت کند؟ دوم اینکه چرا سلسله مراتب مونارشیک برای ِ دولت مناسب است؟ ( هر چند که در بعضی موارد در رابطه با دولت روسو بعضی اشکال آریستوکراسی را به دمکراسی ترجیح می دهد). دلیل اینکه روسو به اشکال متفاوتی از دمکراسی اشاره می کند، همین امر است. با توجه به اینکه اکثر مباحث و دفاعیات روسو صرف اثبات آزادی ِ برابر انسانها و ناعادلانه بودن کنترل اجباری می شود ادم تعجب می کند که چرا نمی تواند به دمکراسی فرا روید. واقعن دوست دارم بدانم اگر امکان این بود که از روسو بپرسم : در خصوص شرایطی که مردم فعالانه و بطور دمکراتیک در تصمیم گیری ها شرکت کنند و همین پروسه ی ِ تصمیم گیری، نشانگر مشروع و آزاد بودن مردم است و در خصوص شرایطی که دولت مانع تعیین آزادانه ی ِ سرنوشت مردم شود و آنها را از مشارکت آزادانه و فعال در امر تصمیم گیری بازدارد که به تبع منحر به نزدیک شدن مردم به شرایط بردگی می شود، چه پاسخی به من می داد؟ به نظر من پاسخی که روسو می داد از این قاعده خارج نمی شد: اگر در خیابان شش نفر نزد من بیایند و پیشنها کنند که رای گیری می کنند تا مرا مدتی در جایی زندانی کنند قطعن من با یک رای در برابر شش رای بازنده می شدم و آنها با اتکا به آرای خود می توانستند مرا زندانی کنند اما بی شک من در دوران زندانی بودن مطمئن خواهم بود که بیعدالتی رخ داده و من مستحق زندانی بودن نیستم. بنابراین دمکراسی برای آزادی سیاسی کافی نخواهد بود


نظرات
    ارسال نظر





    Powered by WebGozar

    پارسیان پال