Loading...

بنیاد قلم فارابی

علاقمندان به عضویت در بنیاد قلم فارابی و فعالیت در حوزه فرهنگی،ادبی و اجتماعی می توانند از طریق ایمیلهای زیر درخواست خود را ارسال فرمایند.

info@farabips.com

ایمیل مدیر عامل:

smaeil.lotfi @ gmail.com

سبد خرید شما

سبد خرید شما خالی است

آمار

  • تعداد کالا: 74
  • بازدید امروز: 167
  • بازدید دیروز: 540
  • بازدید کل: 404895

ادگار آلن پو و «سرگذشت آرتور گوردن پيم» / ‏فتح‌الله بی‌نیاز

ادگار آلن پو و «سرگذشت آرتور گوردن پيم» / ‏فتح‌الله بی‌نیاز

نگاهی به جهان داستانی ادگار آلن‌پو (بخش10)

 

اگر خواننده داستان‌‌‏هاى «سقوط خانه آشر»، «برنيس» و «ليجيا»، رمان «آرتور گوردون پيم» را، بى‌‏آن كه نشانى از نام داستان و نويسنده را بر خود داشته باشد، بخواند، به احتمال قريب به يقين نمی‌‏تواند حدس بزند كه نويسنده اين رمان و آن سه داستان كوتاه يك نفر است. گرچه گرايش‏‌هاى ماليخوليايى راوى داستان و مرگ اسرارآميز و پر رمز و راز او رد پايى از پو به جاى می‌گذارد، اما اين نوع رد پاها در داستان‌هاى نويسنده‏‌هاى پرشمارى به چشم می‌‏خورد.
شخصيت اصلى اين داستان مانند اكثر شخصيت‏‌هاى پو، در باطن انسانى تنها بيكس و كار است كه احساساتش از دنياى اطراف لطمه ديده است، هر چند كه ظاهراً آدمی‌معمولى است. او براى تسلى خود يا در واقع براى فرار از خود و روابط پيرامون خود دست به سفرى نامعلوم می‌زند كه بيانگر تلاطم روحى و در عين حال كمال‌‏طلبى روانى‌‏اش است. او مى‏‌خواهد به آن سوى مرزهاى جهان واقعى و شناخته ‏شده برود. حتى پول و امكانات مالى و آينده روشن نمی‌‏توانند او را از «حركت» و از «گريختن» وادارند و به سكون بكشانند.«پدر بزرگم، كه براى آينده انتظارهاى زيادى از او داشتم، سوگند خورد كه اگر جسارت كنم و كلمه‌اى در باره اين سفر در برابر او به زبان آورم، حتى يك شيلينگ هم به عنوان ارثيه برايم نگذارد. اما اين دشوارى‌‏ها، نه تنها اشتياقم را كم نكرد، بلكه همچون روغنى بود كه بر آتش علاقه‌‏ام مى‌‏ريختند. بنابراين تصميم گرفتم به هر ترتيبى شده، به اين سفر بروم.»
البته اين شخص - راوى - چند سطر پيش از آن خود را به خواننده شناسانده و به اصطلاح لو داده بود. «همه رؤياهايم عبارت بودند از صحنه‌‏هاى غرق كشتى، قحطى و گرسنگى، مرگ با اسارت در ميان قبايل وحشى و زندگى لبريز از رنج بر صخره‌ اى خاكسترى و دورافتاده در جزيره‏ اى دست ‏نيافتنى بر پهنه اقيانوسى ناشناس.»
با چنين اعترافى، كه بار روانشناسى‌‏اش انكارناپذير است، خواننده تا حدى به خطوط كلى روحيه راوى پى می‌‏برد و او را انسانى می‌يابد كه می‌‏خواهد از زندگى عادى منفك شود و خود را در چم و خم ماجراجويى‌‏هاى مختلف غرق كند. تنهايى چنين انسانى با اين سطرها و سطرهاى بعد به خوبى قابل درك است.
اين طرح- انسانى تنها و از خود بيگانه كه به بهانه‌‏هاى متعدد از جامعه كناره می‌‏گيرد و دست به خود تبعيدى می‌‏زند - در آن زمان طرح دلخواه و مطلوبى به شمار می‌‏رفت. هرمان ملويل در «نهنگ سفيد» و «بيلى باد» و ناتانيل‌هاثورن در «گودمن براون جوان» و «مهمان شهرت ‏طلب» و نوشته‌‏هاى ديگر، اين كار كرده‌اند و حتى آن را براى مارك تواين به ارث گذاشته‏‌اند.
وجه مشترك اين «سفرها» اين بود كه يا شخصيت مورد بحث بالاخره روزى خودش را پيدا می‌‏كرد و يا به دام مرگ می‌افتاد (نهنگ سفيد، بيلى باد، مهمان شهرت‏‌طلب) و يا دچار آشفتگى، سردرگمی ‌و ماليخولياى بيشترى می‌‏شد و به كلى از دست می‌‏رفت.
در اين داستان، شخصيت راوى در فرايندى تقريباً طبيعى و عادى، تا لبه پرتگاه جنونى «غريب» سوق داده می‌‏شود و در شرايطى آكنده از وحشت و شكنجه روحى قرار می‌‏گيرد. با اين حال ساختار كلى داستان واقع‏ گرايانه است. البته ناگفته نبايد گذاشت كه بافت داستان بيشتر به دفتر خاطرات و سفرنامه شباهت دارد، با اين تفاوت كه تمام آن بر لايه قوى و منسجمی ‌از روايت داستانى استوار است. اطلاعاتى كه نويسنده در جريان فراز و نشيب داستان به خواننده می‌دهد، در كتاب‏هاى جغرافياى طبيعى هم به چشم می‌‏خورد. بى‏‌ترديد تشريح طولانى بارگيرى كشتى و بر افراشتن بادبان براى بسيارى از خوانندگان، و حتى جوان‏هايى كه در پى ماجراهاى خيال‌پردازانه و هيجان‏ انگيزند، خسته‌كننده است اما اگر با دقت و به طرزى هنرمندانه به دنياى ادبيات كشانده شوند، می‌توانند از جذابيت زيباشناختى و ارزش محتوايى چشمگيرى برخوردار شوند؛ چيزى كه در اين داستان در بعضى جاها موفق و در چند جا ناموفق از آب در آمده است. در مقام مقايسه كه چندان هم مقام ارزنده‌‏اى نيست و فقط می‌تواند معيارى براى سنجش نسبت ‏ها باشد، از اين لحاظ جوزف كنراد «دل تاريكى» را هنرمندانه ‏تر از آلن پو، و هرمان ملويل در «نهنگ سفيد»، نوشته ‏است.
در اين رمان، قلم پو عجول است. برخلاف داستان‌‏هاى كوتاه او كه به رغم برخوردارى از سرعت رخدادها، لحن و آهنگ آرام و كندى دارند، اين جا خواننده با روايت سريعى رو به رو است. عنصر گفتگو، عنصرى كه در داستان‌‏هاى كوتاه پو بندرت به چشم می‌‏خورد، اين جا هم كم است و باز خود راوى (در واقع شخص پو) به جاى همه حرف می‌‏زند. اما زمان و مكان به مثابه وجوهى از هستى عينيت دارند و مثل داستان‌‏هاى گوتيك پو، تردستانه حذف نمی‌‏شوند و يا به صورت محو و پرده‌‏هاى گذرايى كه از برابر چشم‏‌هاى يك افيونى عبور می‌‏كنند، نيستند. با اين وجود فضاى كلى، كه می‌‏تواند در دهشتناكترين شكل هم، واقعى جلوه كند، در اين رمان هم جا به جا، دست كم از ديد راوى، فضايى وهمناك و گسسته‏ از عالم نمود داده می‌‏شود. محبوس شدن اتفاقى راوى در يك انبار، امكانى به نويسنده می‌‏دهد تا بر اساس نگرش و سبك خود باز هم به دنياى وحشت و پريشانى گريز بزند: «خواب‏‌هايى كه می‌ديدم همگى وحشتناك بودند. همه نوع بلا و حادثه ترسناك برايم پيش می‌‏آمد. از جمله، در يكى از كابوس‌‏ها می‌‏ديدم كه هيولاهايى با قيافه‌‏هايى خوفناك و شوم، متكاهاى زيادى را روى سرم انداخته بودند و من زير آنها خفه می‌‏شدم، يا مارها و افعى‏‌هايى هراس‏ آور مرا در چنبره خود گرفته بودند و فشار می‌‏دادند و با چشمان ترس‏انگيز و شعله‏ ور، به طرزى دهشت‌بار به من خيره شده بودند. پس از آن، صحراهايى بى‌‏پايان با چشم‌‏اندازهايى يأس‌‏آور و لبريز از خوف و هراس...»
اما همين راوى كه كابوس‏‌هاى خود را با جزييات كامل به ياد می‌‏آورد، نمی‌‏داند چه مدت در خواب بوده است.
اين جا هم خواننده با شخصيتى رو به رو است كه چندان اهل عمل نيست و رنگ و رخسار اكثر داستان‏هاى گوتيك پو را دارد؛ موجودى عصبى است كه دست كم در جريان رخدادهاى ناگوار به سرعت عصبى و آشفته حال می‌شود و به چنگ همان افكار و توهماتى می‌افتد كه راوى‏‌هاى داستان‏‌هاى گوتيك در تمام مدت اسيرشان هستند: «بى‏‌هيچ مقاومتى بر كف راهرو افتادم و خود را به دست افكارى تيره سپردم كه در ميان آنها، وحشتناكترين و خردكننده‌ترين‏‌شان، مردن از تشنگى، گرسنگى و يا خفگى و در واقع زنده به گور شدن بود.»
چنين توهماتى با ايما و اشاره راوى به مواد افيونى بى‏ارتباط نيست: «در ذهنم دنبال ترفندهايى می‌‏گشتم شبيه به آن چه كه براى همين منظور، در مغز تخدير شده از ترياكِ فردى افيونى، رسوخ می‌كند؛ و هر يك از آنها، بر حسب اين كه نور عقل يا توهم باشد، عاقلانه يا بيهوده می‌نمايد.»
اين جا هم پيوند راوى را با راوى‏‌هاى جنون‏‌سر داستان‌‏هاى گوتيك می‌‏بينيم. در جايي ديگر اين پيوند وضوح بيشترى پيدا می‌‏كند: «و اين كلمه خون - اين سلطان كلمات، كه همواره سرشار از رمز و راز و رنج و هراس است- در آن هنگام سه برابر پر معناتر جلوه می‌‏كرد! مثل اين بود كه اين هجاى مبهم - كه تشخص و وضوح خود را از كلمات پيش از خود گرفته بود - منجمد و سنگين، در ميان ظلمات ژرف زندان، به خصوصى ‏ترين و نزديكترين نقطه جانم می‌زد!»
بعد همان عقب‏‌نشينى‏‌ها، يأس‏‌ها و سرخوردگى‏‌هايى به ميان می‌‏آيند كه در داستان‏‌هاى گوتيك به مثابه «اراده غير» عمل می‌‏كنند؛ منتها اين جا در گره‏گاه و بزنگاهى عينى: «در اوج نوميدى، خود را روى تشك انداختم، نزديك به يك شبانه روز، در حالتى از كرختى، كه گهگاه جرقه‌‏اى از شعور و يادبودهاى گذشته در آن می‌‏درخشيد، باقى ماندم (اما) ...سرانجام، بار ديگر از جا برخاستم و به تأمل در باره وضع وحشتناكى كه دچارش بودم، پرداختم.»
آنگاه عنصر وحشت ميدان‌دار فرايند متن می‌‏شود. راوى به حركت در می‌‏آيد، اما نيروى محرك او چيز ديگرى است: «نوميدى به من قدرت بخشيد. با شدت و خشونت از جا بلند شدم.»
و حرف سنكا را به ياد می‌‏آورد كه قرن ‏ها پيش از آن گفته بود: «هيچ نيرويى با نيروى ناشى از ‌‌ ‌يأس برابرى نمی‌كند.»
راوى از جدال مرگ و زندگى و در حالى كه طعم تجربه‌‏اى تلخ اما سازنده را چشيده است، سالم بيرون می‌‏آيد. از اين پس به وضوح بار وهم، اضطراب درونى و ماليخولياى راوى كمتر می‌‏شود و خواننده می‌‏فهمد كه هر چه تماس و درگيرى راوىِ نويسنده‌‏اى با مشخصات پو، با درد و رنج عينى (و نه توهمات خود) فزونى پيدا می‌كند، خصلت برون‌گرايى او هم بيشتر می‌‏شود. حتى خواننده به خود اجازه می‌‏دهد كه بپرسد: «آيا چنانچه شخصيت‏‌هاى سقوط خانه آشر، ليجيا و برنيس به اندازه همين آرتور گوردن پيم با مشكلات عينى دست و پنجه نرم می‌‏كردند و از دردهاى واقعى رنج می‌بردند، باز هم اسير وهم و ماليخوليا باقى می‌ماندند؟»
به هر حال، راوى خود را باز می‌يابد، اما از بخت بد در جريان محبوس شدن او - كه زنده به گور شدن بيشتر شخصيت ‏هاى پو را تداعى می‌كند - در كشتى شورش شده بود. پو به روش خود افراد شورشى را معرفى می‌‏كند و با صفت‏هاى خونخوارانه توصيف ‏شان می‌‏كند تا آن چه را كه سلاخى و قصابى ناميده است، اغراق به نظر نيايد.
از اين پس خواننده با واقعيت‌‏هاى طبيعى و روابط عينى انسان‏ها جلو می‌‏رود. تعليق، آن هم در جريان توطئه تسخير كشتى و تسليم شدن شورشيان، جايگاه واقعى خود را پيدا می‌‏كند. البته گاهى بوى قلم پو به مشام می‌رسد؛ مثلاً تصوير جسد راجرز و يا توصيف وضع روحى باقيمانده شورشيان - كه از نظر راوى حقيرترين قربانيان دهشت بودند.
از فصل نهم به بعد كه با كلمه خوشبختانه شروع می‌‏شود، راوى و همراهانش در تكاپوى نجات جان خود هستند. كشتى حامل مرده‏‌ها (كه پو در تصاوير جزيى و ريزبافت اجساد آنها استادى به خرج می‌دهد)، مشقتِ به دست آوردن آب در كنار گريه دوست راوى و خنده و شوخى دو نفر ديگر كه از نظر راوى خنده‌‏اى عصبى و هيستريك بودند (آرزو می‌‏كنم كه هرگز چنين خنده‏‌اى به چشم نبينم، حالت تشنج‏‌آميز چهره‌‏هاشان، به راستى وحشتناك بود.) و حتى گريه راوى در فضاى عارى از عمل و حركت، زمينه‏‌ساز گرايش مجدد او به نوميدى و افكار رنج‏‌آور است.
اما اين افكار، از نوع افكار راوى گربه سياه و قلب رازگو نيست. او از شدت «احساس گرسنگى شديد كه تحمل‌‏ناپذير شده بود» نوميده شده بود و نه در اثر تأثير چشم‏‌هاى كركس‌گون يك انسان و تلخكامی ‌در آزار دادن كامل يك گربه. به همين دليل به رغم ضعف بنيه هميشگى روحاً قدرت می‌‏يابد: «تا مرز شگفتى، قدرت روحى‌‏ام را حفظ كرده بودم در حالى كه ديگران از پا در آمده بودند.»
فرايند داستان كه در تقلاى راوى و همرانش براى بقا تصوير و توصيف می‌شود، در سيرى كه با رخدادهايى مثل مرگ پرتشنج دوستِ راوى، فاسد شدن و به تعفن گراييدن پيكر او طى چند ساعت، كرم زدن آب و حتى آمادگى راوى براى مرگ پيش می‌رود. اين فرايند با اطلاعات جغرافيايى و دريانوردى و جانورشناسى (كه در فصل شانزدهم طولانى می‌‏شود و احتمالاً بعضى از خوانندگان از آنها می‌گذرند) تكميل و بالاخره با پا گذاشتن بر يك جزيره كه واقعى يا غير واقعى بودنش در رمان مبهم باقى می‌ماند (به رغم نشانى‏‌هاى پرشمار راوى) و برخورد با بوميانى كه هرگز سفيدپوستى را نديده بودند اما توطئه‌‏گرى‏‌شان دست كمی‌از سفيدپوستان نداشت، به اوج می‌‏رسد.
در چنين سيرى، تركيب اعجاب‌‌‏انگيزى از رخدادها، تصاوير، داورى‌‏ها و اعمال وجود دارد كه در كل به داستان حجم و جان مى‌‏دهند؛ يكى از همراهان راوى روى يك خرس قطبى می‌پرد و كاردش را در گردن حيوان فرو می‌‏برد(شبيه عمل كاپيتان اهيب در نهنگ سفيد). و در كنار چنين جسارتى، راوى هم از مغزش سود می‌‏جويد، هوشمندى نشان می‌‏دهد و موجب اكتشاف بزرگى می‌‏شود و به همين خاطر و به رغم اين كه ناخواسته عده‌اى را به كام مرگ می‌‏كشاند، به خود تبريك می‌‏گويد؛ در حالى كه خواننده تا پايان كتاب نمی‌‏فهمد كه اين اكتشاف با آن همه نشانى، واقعيت داشته است يا فقط يك ادعاست.
بوميان می‌خواهند آنها را به دام اندازند و راوى در گريز از دست آنها، دچار همان مصيبتى می‌‏شود كه در بيشتر آثار پو ديده می‌‏شود: زنده به گور شدن: «اطمينان راسخ دارم كه هيچ حادثه ديگرى مثل زنده به گور شدن، هرگز نخواهد توانست درد و رنج جسمی‌و روحى را در انسان به اين حد برساند. ظلمت دهشت‌انگيزى كه قربانى را در خود می‌‏گيرد، فشار وحشتناك بر ريه‌‏ها و بخارهاى خفه‌‏كننده خاك مرطوب به اين تأمل خوفناك می‌پيوندد و انسان در می‌‏يابد كه دور از هر گونه اميد به رهايى، حالت مخصوص «مرده‏‌ها» را دارد؛ قلب انسان سرشار از هراس، يا گونه‏ اى خوف منجمدكننده و تحمل‏‌ناپذيرى می‌‏شود كه درك آن به هيچ وجه تصور كردنى نيست!»
تصوير كامل، نقاط بحرانى و اوج اين رخداد نه در فصل بيست كه نام زنده به گورها را بر خود دارد و آكنده از اطلاعات مربوط به جانوران خوراكى دريايى و قيمت آنهاست، بلكه در فصل بعد می‌‏آيد و فقط شروعش در فصل بيست اتفاق می‌‏افتد.
از آن پس راوى كه بارها «ناقوس مرگ» خود را می‌‏شنود، از مهلكه نجات پيدا می‌‏كند، اما سرانجام «در آغوش آبشار فرو رفتيم و در آن جا، مغاكى دهان باز كرد تا ما را در خود بگيرد، اما اكنون در ميان اين راهى كه طى كرديم، چهره و اندامی ‌انسانى، پيچيده در مه، كه ابعادش بسيار بزرگتر از هر انسانى در روى كره زمين بود، قد علم كرد، و رنگ پوست اين انسان به سپيدى خدشه ‏ناپذير برف بود..»
و به اين ترتيب پايان سفر و نيز سرنوشت راوي به شكلى مبهم و رازآلود رقم می‌خورد و سفرنامه ناتمام باقى می‌ماند و جايى براى فرضيه‏‌هاى نويسنده در فصل آخر باز می‌‏كند. آنگاه خواننده به ياد می‌‏آورد كه در ابتداى فصل دهم چيز ديگرى خوانده بود كه دليل بر اين است كه راوى نه سال بعد هم زنده بوده است: «متأثركننده‌‏ترين و در همان حال ترسناكترين اتفاقى بود كه در نه سالِ بعد سال‌‏هايى سرشار از وقايعى شگفت‏‌انگيز، و اغلب بى‏‌نظير و حتى تصورناپذير - با آن مواجه شدم.»
خواننده از خود می‌‏پرسد كه راوى طى اين نُه سال كجا بود؟ يا بايد پاسخ اين پرسش را در خود متن جستجو كند و يا به حدس و گمان متوسل شود . همين دوگانگى، بعضى از خوانندگان را وا مى‌‏دارد كه كتاب را دوباره ورق بزنند. به احتمال زياد سراغ ابتداى رمان می‌‏روند. آن جا چشم ‏شان به فصلى می‌‏افتد كه پيشگفتار نويسنده نام دارد. يك بار ديگر آن را از نظر می‌گذرانند و از قول راوى «توصيه آقاى پو را» مبنى بر اهميت «غرابت» اثر می‌‏خواند. نيز به اصرار راوى براى باور كردن حرف‌‏هايش و خوشحالى‌‏اش از مضمون نامه‌‏هاى ارسال شده از طرف مردم پى می‌‏برد و به اين ترتيب معلوم می‌‏شود كه داستان كامل شده است اما «مغاك‏ها» همچنان در پرده ابهام باقى می‌مانند.
داستان كه از سويى با نوعى دوگانگى پنهان و تردستانه و آميزه‏‌اى از شك و اضطراب پيش رفته بود، و از سويى روايتى واقع‏‌گرايانه را در بر مى‏‌گرفت، ظاهراً «مبهم و ناتمام» باقى می‌‏ماند - هر چند كه به لحاظ مضمون اثرى كامل است و چيزى كم ندارد.


نظرات
    ارسال نظر





    Powered by WebGozar

    پارسیان پال