Loading...

بنیاد قلم فارابی

علاقمندان به عضویت در بنیاد قلم فارابی و فعالیت در حوزه فرهنگی،ادبی و اجتماعی می توانند از طریق ایمیلهای زیر درخواست خود را ارسال فرمایند.

info@farabips.com

ایمیل مدیر عامل:

smaeil.lotfi @ gmail.com

سبد خرید شما

سبد خرید شما خالی است

آمار

  • تعداد کالا: 74
  • بازدید امروز: 160
  • بازدید دیروز: 540
  • بازدید کل: 404888

۱۵ اصل طلایی برای موفقیت در نویسندگی

۱۵ اصل طلایی برای موفقیت در نویسندگی

آنچه همه نویسندگان جوان باید بدانند!


۱) پیش از نوشتن اولین کلمه، خوب فکر کنید که چه چیز، درباره‎ی چه، به چه منظور، برای چه کسی، و چه قدر می‎خواهید بنویسی
د.
نوشتن کار است. بی‎فایده نوشتن بی‎معنی است. خیلی ها بیش از آنچه می‎خوانند، می‎نویسند، حیف زحمت، حیف‎ وقت و حیف کاغذ!
از خودتان بپرسید آیا موضوعی که می‎خواهم بنویسم قبلا نوشته نشده است؟ آیا کس دیگری آن را خلق نکرده است؟ آیا من‎ می‎توانم حرف تازه‎تری بگویم یا مطلبی تکراری را بهتر بنویسم؟ آیا اطلاعاتم درباری آن بیش از دیگران است؟ به چه منظور و چرا باید بنویسم؟ با این نوشته به چه کسی خدمت می‎کنم؟ چند کلمه، سطر، صفحه، یا چند جمله بنویسم؟
آیا می‎خواهید از ماجرائی گزارش تهیه کنید؟ آیا می‎خواهید تجربه، سرگذشت، حادثه یا قصه‎ای تخیلی را روایت کنید؟ پس، از خودتان بپرسید چرا باید مطلبی را گزارش یا روایت‎ کنم؟
فقط به سوال کردن اکتفا نکنید، سعی کنید در دفتر یادداشت‎ روزانه یا کاغذ چرکنویس جواب بدهید. با این کار، به‎ خودتان، ناشر، و خوانندگانتان کمک می‎کنید.

۲) به موضوع و مطلبتان عشق بورزید و با آن خودمانی‎ باشید.
آیا می‎خواهدی مقاله‎ای فنی بنویسید؟ پس درباره چیزی‎ بنویسید که می‎شناسید. البته متخصصان باتجربه و نویسندگان‎ متون تخصصی باتجربه و نویسندگان متون تخصصی و فنی نیز همه چیز را نمی‎دانند. اما کسی که فقط به دانش خود بسنده کند زیر پایش زود خالی می‎شود.
پس سوژه را از “کجا” تهیه کنیم و “چه گونه” در جای‎ مناسب قرارشان دهیم.
کجا: اول در ذهن، دوم در بایگانی (کتابهای تخصصی، مجله‎ها و مقاله‎های گردآوری شده و تکه‎های روزنامه)، سوم‎ در کتابهای مرجع و دائره المعارفها، چهارم در تازه‎های نشر که‎ در کتابشناسی کتابفروشیها می‎توانید پیدا کنید یا از کتابخانه‎ها امانت بگیرید (کاربرد این مرجع‎ها فقط محدود به نوشته‎های‎ تخصصی نیست، اگر تصمیم دارید سرگذشت و زندگی‎ اشخاص را روایت یا گزارش کنید، این مراجع می‎توانند کاربرد فراوانی داشته باشند.)
چگونه: اول استفاده از ۱۵ اصل طلائی، دوم تحصیل در مدرسه‎ی نویسندگی، سوم عشق ورزیدن به نوشتن.
اگر شما با چنین اساسی به کارتان روی آورید و آن را در عمل به کار گیرید، توانائیتان خودبخود افزایش می‎یابد.

۳) به اجزای کار و افکارتان نظم بدهید، نقشه‎ای مانند نقشه‎ راهنمائی و رانندگی تهیه کنید.
تا به حال سوپ سبزی درست کرده‎اید؟ لوبیا، نخود، هویج، گوجه، گل‎کلم و...، همه را با هم خوب مخلوط می‎کنند. شما نیز اجزای کار و افکارتان را نظم و ترتیب دهید. چه گونه؟
برای شروع همه‎ی مطالب را یکجا ننویسید. دیدگاههای‎ اصلی موضوع را-به هر اندازه که مایلید-روی کارتهای‎ یادداشت بنویسید. کارتهای حاوی دیدگاههای اصلی را در گروهی جداگانه قرار دهید و نظمی منطقی به آنها بدهید.
دیدگاههای فرعی را در کارتها یا کاغذ یادداشتهای جداگانه‎ (بهتر است از رنگ دیگری استفاده شود) بنویسید. آنها را براساس تعلق به گروه اصلی منظم کنید.
کارتها را در ردیفهای مرتب روی هم بگذارید و این کار را آن‎ قدر تکرار کنید تا مجموعه‎ی اجزای کارتان به نظمی منطقی‎ دربیاید.
حتما متوجه شده‎ای که این نسخه برای نوشته‎های فنی و تخصصی به کار می‎رود. اگر می‎خواهید مطلبی را گزارش یا روایت کنید (داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه‎های تلویزیونی یا رادیویی یا سایر مطالب) می‎توانید برای اشخاص (اسامی، روحیات، غرائز، عادات) و برای مکان و رویدادها و حادثه‎ی اصلی داستان از کارتهای اصلی استفاده کنید. برای اشخاص و مکانهای فرعی، و وقایع فرعی نیز از کارتهای فرعی استفاده‎ کنید. کارتهای فرعی را مانند کارتهای اصلی مرتب و طبقه‎بندی کنید. پایان این مرحله، پایان مشکلترین بخش “کار نوشتاری” است. حال اتوبوستان می‎تواند حرکت کند. تعجب خواهید کرد! درست مانند اتوبوس درون شهری می‎شود!

۴) برای خودتان ننویسید، بل که برای خواننده بنویسید؛ به‎ عبارت بهتر: ساده بنویسید.
همه‎ی ما به زبان خاص خودمان صحبت می‎کنیم. زبان‎ می‎تواند ساده (نه پیش پا افتاده) و قابل درک یا علمی و مشکل‎ باشد. زبانهای حد وسط زیادی در این بین وجود دارند که‎ می‎توانند به شکلی زیبا بدرخشند.
باید خوشحال باشیم که هرکس از شیوه‎ی خاصی برای‎ صحبت کردن استفاده می‎کند و گرنه برای یکدیگر کاملا خسته‎کننده می‎شدیم. بااین‎حال، همه‎ی ما یک زبان را برای‎ نوشتن دوست داریم: زبان ساده و روان، کوتاه، واضح و قابل‎ درک. اگر به زبانی غیر از این یا براساس زبان دیگری بنویسید، بسیاری از خوانندگان را از دست می‎دهید.
در میان اصول پایه‎ی نگارش، اصل سادگی ضربه‎پذیرترین آنها محسوی می‎شود. به همین دلیل بسیاری از نوشته‎ها خوانده‎ نمی‎شوند و بسیاری از کتابها به گورستان کلمات، جملات و افکار تبدیل می‎شوند.
چرا این‎گونه است؟ اغلب وقتی پشت ماشین تحریر می‎نشینیم یا قلم را در دستان خود می‎گیریم. ناگهان حالت‎ طبیعی خود را از دست می‎دهیم و فراموش می‎کنیم که خودمان‎ باشیم. بدین‎گونه، زبان گفتاریمان تبدیل به زبان فصاحت و بلاغت می‎شود.
آیا براستی نمی‎شود افکار بزرگ را در قالب کلمات ساده‎ آورد؟ البته که می‎شود! همه نویسندگان واقعی توانسته‎اند، شما نیز می‎توانید؛ به شرطی که با کلمات دست و پنجه نرم کنید، نه‎ این که هرچه به فکرتان رسید بلافاصله بنویسید.
آن وقت هنر مشکل (اما قابل فهم) ساده‎نویسی شروع‎ می‎شود. مشکل است. باور نمی‎کنید؟ پس حرف شوپنهاور را قبول کنید؛ او می‎گوید: “هیچ کاری مشکلتر از این نیست که‎ مهمترین افکار را به زبانی قابل فهم برای همه بیان کرد”.
 
شوپنهاور می‎گوید: “هیچ کاری مشکلتر از این نیست که‎ مهمترین افکار را به زبانی قابل فهم برای همه بیان کرد”.

5) عنوان می‎تواند مانند آهنربا باشد، شروع باید به چشم‎ بیاید.
عنوان، آهنربا باشد؟ آیا “خدایان، گورکنها و دانشمندان‎ عنوانی که سرام برای کتابش انتخاب کرد، همچون آهنربا بود؟ یا مانند برگ برنده بخت‎آزمایی، شانس آورد؟ ”
در واقع همه چیز تعیین‎کننده بود: عنوان کتاب، اوج‎ داستان، کنجکاوی خواننده و شیوه روایت سرام. موضوع‎ کتاب درباره مسأله‎ای واقعی است اما سرام واقعیتها را پشت سر هم ردیف نمی‎کند، چون واقعیتها هزاران بار در عالم حقیقی رخ‎ داده‎اند. سرام فقط روایت می‎کند و این همان نیرنگ و نبوغ‎ اوست.
لسینگ-نویسنده و متفکر نابغه-می‎گوید: “عنوان نباید فهرستی از رویدادهای کتاب باشد، هرچه کمتر وقایع را فاش‎ کند، بهتر است. ”
آیا عنوان کتابش- “ناتان خردمند” -از وقایع کتاب خبر نمی‎دهد؟ آیا عنوان کتاب سرام گوشه‎ای از مطالب کتاب را فاش نمی‎کند؟ آیا شهرت جهانی کتاب “آنا کارنینا” اثر تولستوی‎ و “ویکتوریا” اثر هامزون و “خانواده‎ی بودن بروک” توماس مان به‎ خاطر انتخاب عنوانشان است؟
ما نمی‎توانیم برای شما نسخه بپیچم، هیچ کس دیگر هم‎ نمی‎تواند. اما توجه داشته باشید که فقط اگر نویسنده خوبی‎ باشید، عنوان کتابتان هرچه باشد موفق می‎شوید. جذابترین‎ عنوان می‎تواند چرندترین متن را داشته باشد و کسالت‎آورترین‎ عنوان نشاط آورترین متن را در پی داشته باشد. اما به‎طور عام، هر آنچه تاکنون درباره نوشته خوب گفته‎ایم درباره عنوان هم‎ صدق می‎کند. پس، عنوان باید ساده، کوتاه، و واضح باشد.
برای نوشتن مقدمه نیز همین‎طور عمل کنید. اگر مطلب فنی‎ -تخصصی می‎نویسید، بسرعت آنچه را که خواننده انتظار دارد، جلوی چشمش قرار دهید. جملات متن باید کوتاه، ساده، و واضح باشد. خواننده را متعج کنید! بگذارید احساس کند تکخال حکم را در دست دارد و اوست که باید بازی را شروع‎ کند.
اگر حادثه یا پیشامدی را تعریف می‎کنید، مکان و موضوع‎ داستان را بگوئید (چه گونه و چرا ماجرا روی داده است)
اگر می‎خواهید رمان یا حماسه‎ای را روایت کنید یا جمله‎ای‎ حادثه اصلی داستان را بنویسید (مثال:“جنگ و صلح” تولستوی‎ و “خانواده بودن بورک” توماس‎مان)

۶) شما می‎توانید ببینید، بچشید، لمس کنید، حس کنید و بشنوید. خوانندگان شما هم همین حسها را دارند. بسیاری از نویسندگان این واقعیت را فراموش می‎کنند.
نویسندگان تهیدست، خوانندگان تهیدست! زبان آلمانی- یکی از غنی ترین زبانهای دنیا-بیش از ۵۰۰۰۰۰۰ واژه‎ی مختلف‎ دارد. با این واژه‎ها می‎توان تمام احساسات را بیان کرد.
این واژه‎ها، واژه‎های شما هستند، واژه‎هائی برای‎ خوانندگانتان. واژه‎ها را بیابید و برای تهیه‎ی غذائی خوشمزه آنها را بپزید، بجوشانید، کباب کنید، سرخ کنید، روی شعله‎ی ملایم‎ بگذارید، برشته کنید و روی میز بچینید و بیارائید!
در این زمینه طبعا قواعد و قوانینی برای یادگیری وجود دارد اما در این فرصت کوتاه مجال پرداختن به آنها نیست. دو مثال‎ برای شما انتخاب کرده‎ایم که مفهوم احساسات پنجگانه‎ی انسان را می‎توان در آنها یافت:
از “یان یوبل از ورشو” اثر لوئیزه راینر:
“روزهای بعد آرام سپری می‎شد. هوا دوباره تابستانی شده‎ بود. درخت فلکس که دیگر پژمرده شده بود، به خود تکانی داده‎ بود و از نو می‎درخشید. از وجودش سراپا افتخار می‎کردیم. فلکس از این سر باغ تا آن سر باغ در دو ردیف چپ و راست راه‎ میانی با انبوهی از رنگهای سرخ، بنفش، سفید پشت سر هم، با شکوفه‎های درشت، نصف بلندای قد آدم و باشکوه و ابهت هر چه تمامتر امتداد یافته بود. سراسر تابستان، مردم می‎ایستادند و از جلال آن متحیر می‎شدند. بسیاری دیگر از آن روی می‎آمدند تا از نزدیک سیر نگاه کنند و عطر شیرین و سکرآور آن را که باد با خود به هرجای می‎برد، استشمام کنند... ”
و از “دفتر یادداشت” اثر سامرست موام:
“جنگل کاج آرام و خنک بود و با احساسات من هماهنگ. ساقه‎های بلند، صاف و باریک، چون دکل کشتی، بوی مطبوع‎ و ملایم، هوا اندکی شرجی و مه ارغوانی چنان لطیف که فقط همچون نسیم گرم قابل احساس بود؛ همه‎ی اینها به من آرامشی‎ حیرت‎آور می‎داد. نرم و سبک از روی برگهای سوزنی و قهوه‎ای می‎گذشتم. هوای عطرآگین وجودم را سرشار از خماری و مستی می‎کرد... ”
متوجه شدید که منظور از به کارگیری تمام پنج احساس خود و خواننده چیست؟
دلسرد نشوید. شما هم می‎توانید این هنر را بیاموزید (البته‎ در صورتی که آموزش لازم را ببینید و دقیقا راهنمائی شوید).

۷) از واژه‎های خارجی استفاده نکنید!
شکی نیست که شما کلمات خارجی را می‎شناسید اما اگر قرار باشد از هر هفت کلمه یک کلمه خارجی باشد، خواننده‎ ممکن است در تسلط شما بر زبان مادری شک کند.
یقینا شما نیز نویسندگانی را می‎شناسید که مانند طاووسی پر گشوده، به خود می‎نازند که کتابهایشان را بدون در دست داشتن‎ واژه‎نامه‎ی خارجی نمی‎توان خواند. این افراد نویسنده نیستند، بلکه خودنما، لافزن و متقلبند. جای این نوشته‎ها در سطل آشغال‎ است.
چند جمله‎ی یکی از کتابهای جامعه‎شناسی را (از ذکر عنوان‎ صرفنظر می‎کنیم) انتخاب کرده‎ایم که اکثر مردم از درک آن‎ عاجزند: “ابتدا باید تنوع در تئوری آیدن‎تیتی این تیپ تئوریها در رابطه با مفهوم کلی امپلیکیشن، اسکیچ شود.”!
یا: “در عین حال باید با این مجموعه عوامل پریسرف- رستر کتیف، با استدلالهای افیسینسی منطقی و البته غیرمنطقی، تئوری دموکراسی را اکسپنسیف و تشریح کرد.”!
این کتاب در چهارصد صفحه تألیف شده است. فکر نکنید بدترین نوع جملات آن را انتخاب کرده‎ایم؛ اینها فقط مثالهای‎ کوچکی از متون علمی غیرقابل درکند.
براستی این متن، متنی علمی است یا فقط ظاهری علمی‎ دارد؟ شاید به قول امروزیها “نشانی از خودنمائی” باشد. نه‎ می‎دانیم و نه می‎خواهیم که بدانیم. اما این را می‎دانیم که اگر این کتاب را با زحمت زیاد به زبان آلمانی ترجمه کنیم، کتاب‎ بسیار کوچکتر (و در مجموع حدود هفتاد یا صد صفحه) می‎شود. این نتیجه‎گیری خیلی بد است (البته منظور این نیست‎ که باید تمام کلمات خارجی را دور ریخت. به قول معروف نه به‎ آن شوری شور، نه به این بی‎نمکی! ) اما بسیاری از کلمات‎ خارجی را همه می‎شناسند. پس با خیال راحت می‎توانید از این‎ نوع کلمات استفاده کنید.
نکته دیگر این که به کارگیری این کلمات، بعضی مواقع به‎ نفع خودمان و خوانندگان است. چه طور؟ این را هم یاد خواهید گرفت.
 
از توضیح اضافی خودداری کنید.
توضیحهای اضافی باعث خستگی خواننده می‎شود. اگر می‎خواهید حرفی بزنید مستقیما اصل مطلب را بگوئید.
از خودکار قرمز برای حذف جملات و کلمات غیرضروری‎ استفاده کنید. هرجا مطلبی به نظرتان زائد می‎رسد، دورش را خط قرمز بکشید. لودویگ راینز-یکی از بزرگترین استادان- چنین مثال می‎آورد:  “جولیوس سزار نگفت: بعد از شرفیابی موفقیت‎آمیز و بررسی اوضاع و احوال، کسب پیروزی میسر شد. بل که او گفت: آمدم، دیدم، پیروز شدم. ”
در ضرب المثل نمی‎گوئیم: اگر اسمی از حضور شیطان‎ برده شود، ممکن است خطر آمدنش زیاد شود. می گوییم: اگر اسم شیطان را بیاوریم، پشت در حاضر می‎شود.
با مطالعه‎ی روزنامه‎ها، مجله‎ها، کتابهای علمی و گوش‎دادن‎ به برنامه‎های رادیو و تلویزیون متوجه صحبتهای تکراری و زائد فراوانی می‎شوید. خودکار قرمز در این مواقع کاربرد فراوانی‎ دارد: فقط کافی است خطر بکشید. لطفا این کار را انجام دهید! با هر خطی که دور کلمات و جملات زائد می‎کشید، هدیه‎ای به‎ خوانندگانتان می‎دهید. خودتان نیز متعجب می‎شوید که متن‎ چه زبان ساده و خواندنی‎ای پیدا می‎کند. زبانی که خواننده‎ همانند زبان مادری‎اش از آن لذت می‎برد.
اگر با این زبان بنویسید، خوانندگانتان (حتی روشنفکران) علاقه‎مند می‎شوند که مطالب بیشتری از شما بخوانند.

۹)  آنچه می‎نویسید، باید نفس بکشد.
می‎نویسید برای این که خوانده شود، این‎طور نیست؟ پس‎ تکه‎گوئی نکنید. خواننده دوست دارد وقتی درباره‎ی رشته‎ای‎ تخصصی و خشک مطلبی می‎خواند، مورد خطاب واقع شود. حتی وقتی مطلبی آ “وزشی می‎خواند، می‎خواهد سرگرم شود. مطالب توضیحی و آموزشی نیز باید سرگرم‎کننده باشند.
از این که مورد خطاب قرارتان می‎دهیم و سرگرمتان‎ می‎کنیم، خوشحال نیستید؟ شما نیز باید با خواننده صحبت‎ کنید و با او گپ بزنید.
یعنی چه؟ یعنی نوشتن مکالمه‎ای دوطرفه با خواننده است. اگر این‎طور نباشد پس لابد برای کشوی میز و سطل‎آشغال‎ می‎نویسد.
ولتر می‎گوید: “غیر از نوشته‎ی کسالت‎آور، انسان مجاز است هر مطلبی بنویسد. آشپز خوب می‎تواند از سنگ هم‎ غذایی خوشمزه درست کند. ”
اصل طلایی ۳ را به یاد می‎آورید؟ غذا باید به دهان خواننده‎ مزه بدهد نه شما. وقتی کاغذ سفید بی‎گناه را در درست‎ می‎گیرید، این جمله را بارها در ذهنتان تکرار کنید.
توجه کرده‎اید که چه قدر شما را در بیان این اصول طلائی‎ طرف خطاب قرار دادیم؟ و از اولین سطر چه قدر با شما گپ‎ زدیم؟
ما با شما صحبت می‎کنیم نه برای شما. از شما سوالهای‎ بی‎شماری پرسیدیدم. به بعضی از آنها جواب دادیم و جواب‎ بعضی دیگر را به خودتان واگذاشتیم. دقت کنید که در بیان این‎ اصول چند علامت سوال را به کار برده‎ایم، و چند بار از ضمیرهای “شما” و “تان” استفاده کرده‎ایم؟
دست‎تان را روی قلبتان بگذارید. براستی این‎روش، نظرتان‎ را جلب نکرده است؟ آیا این اصول، خشک و بی‎جانند؟
اصل، مانند فرمان است. می‎توانستیم مختصر و مفید و با بالا بردن انگشت اشاره “ده فرمان” را با لحنی آمرانه بگوئیم اما ما حکمران و معلمی نیستیم که انگشت اشاره‎اش را بالا گرفته‎ است. ما نمی‎گوئیم “تو باید... تو نباید... ”
شما مجبور به انجام هیچ کاری نیستید. اصل مطلب این‎ است که شما می‎خواهید نوشتن را بیاموزید، ما نیز می‎خواهیم‎ به شما کمک کنیم. از این‎رو، با یکدیگر حرف می‎زنیم.
لسینگ، یکی از اساتید پرخواننده‎ی مکالمه بود. کتاب‎ “آنتونی گوتزه” را بخوانید! چنان پیش می‎رود که انگار به‎ مباحث‎ای جنجالی در مجلس گوش می‎دهید: خطابه‎ها، فریادها، اعتراضها و مخالفتها، سوال پشت سوال، جواب‎ پشت جواب. شما لسینگ و شخص مورد خطابش-گوتزه‎ی بیچاره-را زنده روبروی خود می‎بینید، درحالی‎که فقط مشغول‎ خواندنید.
این همان زندگی کردن و نفس کشیدن است. این، نوشته‎ای‎ زنده و جاندار است.
 
توماس مان جملات مجزا را کنار هم‎ می‎نوشت. در عین حال این رشته از جملات مانند تصاویر بدون‎ توضیح روزنامه‎ای، خواندنی بود.

10)  کلمات را چنان در جای خود بنشانید که انگار واقعا نشسته‎اند.
اصلی ساده و بدیهی، حق با شماست. اما بندرت می‎توان از این بند تا انتها پیروی کرد. کمتر کسانی موفق شده‎اند که آن را کاملا اجرا کنند (تقریبا هیچ کس). شما نیز زمانی می‎توانید موفق شوید که بسیار کار کنید و هر جمله را ده بار یا بیشتر تغییر دهید و خیلی از جملات را دور بریزید.
شما هنوز توماس مان نشده‎اید، ما هم برنده‎ی جایزه‎ی نوبل را تعیین نمی‎کنیم. توماس مان جملات مجزا را کنار هم‎ می‎نوشت. در عین حال این رشته از جملات مانند تصاویر بدون‎ توضیح روزنامه‎ای، خواندنی بود.
بار دیگر صحبتهای شوپنهاور را بشنوید.
“یکی از اصول اساسی در نوشتن، این است که انسان در آن‎ واحد و به‎طور مشخص، فقط به یک نکته فکر کند، نه این که‎ همزمان به دو موضوع یا بیشتر فکر کند. آلمانیها افکارشان را در هم می‎پیچند و به تسلسل باطل می‎پردازند. چن به جای این‎ که، یکی پس از دیگری، به مسائل مختلف بپردازند، می‎خواهند یکدفعه شش مسأله را بیان کنند”!
ما نیز وقتی با عجله چیزی می‎نویسیم یا دیکته می‎کنیم، جملات‎مان از فرط شتاب درهم و برهم می‎شود. اشکالی ندارد؛ پس خودکار قرمز به چه کار می‎آید؟ بسیاری از مواقع نیز جملات مجزای بسیاری می‎نویسیم که بعدا آنها را خط می‎زنیم، چون دست‎نوشته‎های اولیه تقریبا خیلی طولانی می‎شود اما نه به‎ این معنی که یکدفعه صد و هشتاد درجه بچرخید و نوشته‎هایتان‎ مانند اخبار روزنامه‎ای خلاصه بشود.
اندازه‎ی جملات قاعده‎ای کلی ندارد. جملات بیسمارک در “افکار و خاطرات” به‎طور متوسط ۳۴ کلمه، بل در “بیلیارد در ساعت نه و نیم” ۳۱ کلمه و فریش در “شتیلر” ۱۹ کلمه است.
بهتر است جملات شما بین ۱۵ تا ۲۰ کلمه داشته باشند.

۱۱) از خودکار قرمزتان برای کوتاه‎تر کردن منتها استفاده‎ کنید.
نقشه‎ی نوشتاری براساس بند طلائی ۳ را به خاطر می‎آورید؟ ایستگاههای این نقشه، فصلهای نوشته است اما میان این‎ ایستگاههای اصلی (یا فصلهای اصلی) ایستگاههای کوچک‎ زیادی (بندها) هم وجود دارند. شما همچون راننده‎ی اتوبوس‎ نیازی به توقف در این ایستگاهها ندارید اما خوانندگان نیاز دارند گاه گاهی نفس تازه کنند، و خستگی چشمها را به در کنند.
اصل پایه‎ای ما چنین است: سعی کنید روی هر بندی که‎ بیش از ۱۲ یا ۱۴ سطر دارد، خط بکشید. از خودتان بپرسید آیا همه‎ی جملات کوتاه‎شده از نظر عقلی (کارتهایتان را فراموش‎ نکنید) با هم ارتباط دارند؟
برای خواننده بسیار خوشایند است که بندها یک یا دو سطر باشد. بهتر این استکه همیشه ذهن خواننده را به مطلبی تازه- فقط به یک سوال-معطوف کنید.
خب، بعد از کوتاه و تقسیم کردن بندها، نوبت مهمترین کار است: هر بند را یک یا دو بار بخوانید. آیا نکته‎ی قابل‎ چشمپوشی‎ای باقی نمانده است؟ مطمئن باشید که خوانندگان‎ دیدی بسیار انتقادیتر از شما دارند. از این‎رو، هر بندی را که‎ شما حذف نکرده‎اید، آنها دور می‎ریزند! پس هر آنچه را خواننده می‎تواند حدس بزند، دور بریزید. خواننده از خواندن‎ بندهای زائد خسته می‎شود.

۱۲) در به کارگیری کلمات، خسیس باشید. کوتاه کوتاه‎ کوتاه بنویسید.
شوپنهاور می‎گوید: “کسی که قصد دارد به دنیای پهناور سفر کند، نباید بار زیادی با خودش حمل کند. ”
بار اضافی به چه چیزی می‎گویند؟ هر بخش، هر پاراگراف، هر جمله و هر حرف قابل حذف، بار اضافی است. لودویگ راینر هم در این باره می‎گوید: “هنر دور انداختن، کار ساده‎ای نیست. ” خب، پس به چنگ هر عبارت اضافی و هر صفت غیرضروری بروید. به جای نوشتن کلمات غیرضروری‎ از یک کلمه با بار کاربردی استفاده کنید. مانند: همانطور که‎ همه می‎دانند، و...
شاید بندرت بتوان جمله‎ای پیدا کرد که در اولین یا دومین (یا حتی سومین) پیش‎نویس، نیازی به کوتاهتر شدن نداشته باشد؛ و بندرت ایده‎ای را یافت که از طریق کوتاهتر شدن، واضحتر بیان نشود.

۱۳) مسلم است که باید واضح بنویسید.
تولستوی‎ می‎گوید: “خوب فکر کنید که چه می‎خواهید اما طوری فکر کنید که هر کلمه‎ای بتنهائی قابل درک باشد. اگر زبان واضح و روان باشد، نمی‎توان بد نوشت. ”
درباره‎ی آلمانیها می گویند: “در هیچ کشوری به اندازه‎ی آلمان‎ مطالب غامض و پیچیده و نامفهوم نوشته نمی‎شود. ” و باز می‎گویند: “آلمانیها توان و اراده‎ی واضح نوشتن ندارند. ”
مشکل ناتوان بودن، قابل حل است. به‎طور قطع انسان آنچه‎ را نمی‎داند، می‎تواند یاد بگیرد. اما بی‎اراده بودن، خیلی بد است. به نظر ما کسانی که پیچیده می‎نویسند، می‎خواهند دیگران متوجه نشوند که حرفی برای گفتن ندارند.
دو فرض را در نظر بگیریم: اول این که واضح نوشتن به زبان‎ آلمانی مشکل است، بسیار مشکلتر از مثلا زبان فرانسه. دوم این که زبان مشکل، فکر کردن را هم مشکل می‎کند. اما فقط کسی‎ که واضح فکر می‎کند، می‎تواند واضح بنویسد.
مبهم و غیرواضح بودن عبارت، همیشه و همه جا نشانه‎ای‎ بسیار بد است. چون از ۱۰۰ مورد ۹۹ مورد آن به دلیل‎ مبهم بودن تفکر است. آنچه را که انسان قادر به فکر کردن درباره‎ی آن است می‎توان در همه جا با کلماتی واضح، جامع و تک‎مفهومی بیان کرد. کسانی که با عبارتهای مشکل، مبهم و چند پهلو کلمات را کنار هم قرار می‎دهند خودشان هم درست‎ نمی‎دانند که می‎خواهند چه بگویند. آنها فقط تصوری مبهم از ایده‎ای را در ذهن دارند و اغلب می‎خواهند از خودشان و دیگران پنهان کنند که حرفی برای گفتن ندارند.
ما و بسیاری دیگر معتقدیم هرکس بتواند خوب صحبت‎ کند، می‎تواند خوب هم بنویسد. اما اشتباهتر از این، سخنی‎ پیدا نمی‎شود. بعکس، کسانی که بسیار خوب صحبت‎ می‎کنند، اغلب بسیار بد می‎نویسند.
با نیچه هم عقیده‎ایم: “وقتی ابتدا سبک‎مان را تصحیح‎ کردیم، و به عبارت دیگر: بهتر نوشتن را یاد گرفتیم، آن وقت‎ یاد می‎گیریم که واضح فکر کنیم و واضح صحبت کنیم”.
ما دلیل اصلی غامض و غیرقابل فهم نوشتن را اشتباه درک‎ کرده‎ایم. تا زمانی که در تفکرمان سست هستیم و سبکی آشفته‎ داریم، نمی‎توانیم خوب نوشتن را یاد بگیریم.

۱۴) با گوش‎های‎تان بنویسید.
یعنی چه؟ با گوش نوشتن، یعنی نوشته‎ی خود را با صدای بلند بخوانید؛ آن وقت متوجه می‎شوید که کجای نوشته ناهموار است. راه بهتر این است که آنچه را نوشته‎اید. روی نوار ضبط کنید. نوشته و نوار را چند روزی، حد اقل یک هفته، کنار بگذارید. به نوار و نوشته دست نزنید. سپس بدون این که نوشته‎ را جلوی دستتان قرار داده باشید، یک، دو یا سه بار به نوار گوش دهید. بعد از آن، نوار و نوشته را با هم مقایسه کنید.
خودتان هم متوجه می‎شوید که چه قدر برای خودکار قرمزتان کار پیدا شده است. مطمئنا ناهمواری کار را بدون‎ بهره گرفتن از این “حقه” متوجه نمی‎شوید.

۱۵)  نکته پایان نمی‎یابد.
نظرهای متفاوت دو استاد نویسندگی را نقل می‎کنیم (از آوردن اسم آنها صرفنظر می‎کنیم)، یکی می‎گوید: “ساده‎ترین‎ بخش، نوشتن قسمت پایانی است.” دیگری می‎گوید: “پایان‎ مشکلتر از آغاز است.”
کدام یک درست است؟
هر دو. وقتی متنی تخصصی یا فنی می‎نویسید، نوشتن پایان آن مشکل‎ نیست. معمولا کافی است با استفاده از نوشتن جمله‎ی واضح و مؤثر جمعبندی کنید. بعضی مواقع هم با استفاده از چند جمله‎ مختصر و مفید به پیشرفتهای احتمالی آینده اشاره کنید. نوشتن‎ پایان مطلب، وقتی مشکل است که مطلبی را روایت می‎کنید.
سخن پایانی ما این است: پایان نوشته‎های نویسندگان‎ بزرگ را مطالعه کنید. نیازی به ذکر اسامی آنها نیست، چون در طول دوره‎ی نویسندگی اسامی آنها را به اندازه‎ی کافی می‎شنوید و می‎خوانید.


نظرات
    ارسال نظر





    Powered by WebGozar

    پارسیان پال