Loading...

بنیاد قلم فارابی

علاقمندان به عضویت در بنیاد قلم فارابی و فعالیت در حوزه فرهنگی،ادبی و اجتماعی می توانند از طریق ایمیلهای زیر درخواست خود را ارسال فرمایند.

info@farabips.com

ایمیل مدیر عامل:

smaeil.lotfi @ gmail.com

سبد خرید شما

سبد خرید شما خالی است

آمار

  • تعداد کالا: 74
  • بازدید امروز: 154
  • بازدید دیروز: 540
  • بازدید کل: 404882

نیچه و نیازهای انسان معاصر

نیچه و نیازهای انسان معاصر

در پژوهش حاضر مى كوشيم تا نياز انسان معاصر را از ديدگاه فريدريش ويلهلم نيچه(1844 ـ 1900م)1 فيلسوف شهير آلمانى, بررسى كنيم.

وقتى سخن از نياز به ميان مى آيد, به ناچار بايد از كاستى يا نقصى نيز سخن گفت كه زمينه ساز احساس آن نياز است; نياز به غذا براى رفع احساس گرسنگى است و نياز به آب براى رفع تشنگى است و نياز به مسكن براى رفع بى خانمانى و بى سرپناهى است و همين طور هر گونه نياز ديگرى در ارتباط با مشكل خاصى معنا پيدا مى كند. اكنون, در جست وجوى نياز انسان معاصر ـ از منظر نيچه ـ ابتدا بايد مشكل انسان معاصر را از منظر نيچه, شناسايى و آن را بررسى كنيم تا معلوم شود كه براى رفع اين مشكل به چه چيزى نيازمنديم. اما پيش از آن كه به مشكل و نياز انسان معاصر از منظر نيچه بپردازيم, بايد به اين پرسش پاسخ دهيم كه نيچه را با انسان معاصر چه كار؟
نيچه در قرن نوزدهم مى زيسته است. از اين رو, سخن گفتن از نيازهاى انسان معاصر از ديدگاه فيلسوفى كه يك قرن پيش مى زيسته است, سؤال برانگيز و مايه تعجب است. اما او خود را حكايت گر تاريخ آينده, معرفى كرده است:
آنچه حكايت مى كنم تاريخ دو سده آينده است. من وصف مى كنم آنچه را در شُرُف آمدن است, آنچه را ديگر نمى تواند به گونه ديگر بيايد: ظهور هيچ انگارى را.2
او از بحرانى سخن گفته است كه به گمان او, هنوز بشر اروپايى روزگار او متوجه پيامدهاى آن نشده است. به گمان نيچه اين بحران, تاريخ دو سده آينده بشر اروپايى را تشكيل مى دهد. بدين ترتيب نيچه فيلسوفى است كه از آينده خبر داده است و آينده او زمان معاصر ماست.
بحرانى كه نيچه از آن سخن گفته است, بحران نيست انگارى (nihilism) است. نيست انگارى, يعنى بى ارزش شدن ارزش ها. اما بى اعتبارى ارزش ها به بى اعتبارى ارزش هاى اخلاقى محدود نمى شود, در نگاه نيچه افزون بر اخلاق, اصل زندگى, معرفت و دين نيز بى ارزش و بى اعتبار شده اند. در ادامه به بررسى وجوه گوناگون نيست انگارى اى كه نيچه از آن سخن گفته است, خواهيم پرداخت امّا بى شك, نگاهى كوتاه به بستر فرهنگى ـ اجتماعى اى كه نيچه در آن پرورش يافت و ظهور كرد ما را در بررسى بهتر ديدگاه او بسيار كمك خواهد كرد.
فريدريش ويلهلم نيچه در 1844م. در خانواده اى لوترى از روكن (Rochen) آلمان به دنيا آمد, در چهار سالگى پدرش را ـ كه يك كشيش بود ـ از دست داد. در دوران دانش آموزى در اثر آشنايى با زبان و فرهنگ يونانى شيفته فرهنگ يونانى شد. تحصيلات دانشگاهى اش را در رشته زبان و معارف لاتين و يونانى ادامه داد و در اين زمينه, نبوغ تحسين برانگيزى از خود نشان داد. در 24 سالگى به كرسى استادى در دانشگاه نايل شد, اما خيلى زود تدريس در دانشگاه را رها كرد و در حالى كه در آلمان, سوئيس و ايتاليا از شهرى به شهرى ديگر مى رفت, به نوشتن نظريه ها و ديدگاه هاى خود در زمينه هاى گوناگون مشغول شد. نامدارترين آثار او عبارت اند از: زايش تراژدى (The Birth of Tragedy) فراسوى نيك و بد (Beyond Good and Evil) تبارشناسى اخلاق (The eneology of Morals) و انسانى, زياد انسانى (Human all Too Human) و چنين گفت زرتشت (Thus spoke Zarathustra). او در ده سال آخر عمرش به جنون مبتلا شد و در 1900م. درگذشت.
اروپا و به ويژه آلمان درسده نوزدهم ـ سده اى كه نيچه در آن مى زيست ـ شاهد تحولات بسيار مهم و تعيين كننده اى بود. در قلمرو فلسفه, در حالى كه اَخلاف كانت, ايدئاليسم را بسط و گسترش داده بودند, فلسفه بدبينانه آرتور شوپنهاور3 در برابر آن ظاهر شد و در صدد برآمد تا افزون بر عالم پديدارها كه مورد توجه كانت و اتباع او بود, به شناخت شىء فى نفسه نيز دست يابد. در نظر او (شىء فى نفسه) چيزى جز (خواست) نبود, اما او در توصيف اين اراده رهيافتى بدبينانه در پيش گرفت: در جهان اراده اى وجود دارد بى هدف, كور و ارضانشدنى كه به صورت غريزه يا نوعى تمايل شديد بروز مى يابد; شوپنهاور زندگى انسان بر روى زمين را سراسر رنج و بدبختى ناشى از خواسته هاى سيرى ناپذير انسان مى داند.4
در سده نوزدهم, مباحث انتقادى در قلمرو فلسفه دين و دين پژوهى, به اوج خود نزديك شده بود: يكى از دست آوردهاى پروتستانتيزم, نفى حجيّت كليسا در امور دينى ـ به ويژه در تفسير كتاب مقدس ـ بود. با نفى نقش كليسا و كشيش ها, هر مسيحى پروتستان, كشيش خود بود و از طريق تفسير كتاب مقدس, پيام خداوند را دريافت مى كرد. اما در سايه تحولاتى كه دوران مدرن را شكل داده بود, يعنى انقلاب علمى و نهضت روشنگرى, جهان بينى و انسان شناسى جديدى در ذهن ها شكل گرفته بود كه با حال و هواى حاكم بر كتاب مقدس ناسازگار بود. انديشمندان مسيحى در مقام چاره انديشى برآمدند و در اين مسير كوشيدند تا كتاب مقدس و معارف آن را به گونه اى تفسير كنند كه با حال و هواى جديد, همخوان باشد و مؤمنان بتوانند هم با بينش نوين بينديشند و زندگى كنند و هم به آموزه ها و پيام هاى كتاب مقدس وفادار بمانند. تفسير هماهنگ كتاب مقدس با دوران جديد, سرآغاز شكل گيرى و تكوّن الاهيات جديد (new theology) شد.
عقل نقّاد بشر جديد كه بررسى انتقادى هر موضوعى را وظيفه خود مى دانست, به سراغ دين و مدعيات و متون دينى نيز رفت. پژوهش درباره كتاب مقدس در پرتو دستاوردهاى جديد بشر, سبب شد تا برخى در حقّانيت آسمانى كتاب مقدس و اصالت آن ترديد كنند و با نگاه تاريخى به آن بنگرند و مانند محصولى بشرى به نقد تاريخى آن بپردازند و بدين ترتيب نقد تاريخى كتاب مقدس, شكل گرفت.
در فرآيند نقد تاريخى كتاب مقدس, آسمانى و غير بشرى بودن كتاب مقدس انكار مى شود و اين فرض كه آدمى نقشى در تكوّن آن نداشته است, فرض نامقبولى شمرده مى شود و فرض هاى مختلف درباره نويسنده يا نويسندگان بشرى آن, زمان نگارش, ترتيب اجزا و ادبيات حاكم بر آن بررسى مى شود. در قرن هجدهم و نوزدهم, برخى همچون: آيشهورن5 (1827 ـ1752م) و دى. اف. اشتراوس6 ( 1874ـ1808 م) در آلمان به نقد تاريخى كتاب مقدس همت گماشته بودند.7
رويداد مهم ديگر قرن نوزدهم, طرح و ارائه نظريه چارلز داروين(1809ـ1882م) درباره (تحوّل انواع) بود. او با تبارشناسى انسان, اين فرضيه را مطرح كرد كه تبار انسان ـ به جاى آدم و حوّا ـ به حيوانات پست تر و تك سلولى برمى گردد. بدين وسيله افزون بر اين كه از طريق نقد تاريخى و تبارشناسى كتاب مقدس بر اعتبار اين كتاب خدشه وارد شده بود, از طريق تبارشناسى انسان نيز يكى از مدعيات اين كتاب مورد ترديد قرار گرفت و به اعتبار آن خدشه و آسيب واردشد. اين همه افزون بر بحرانى است كه در معرفت شناسى رخ داده بود و در پرتو تلاش و ترديدهاى كانت و ديگران, دسترسى به معرفت يقينى امكان ناپذير تلقى شده بود.
به طورخلاصه قرن نيچه, قرن ظهور فلسفه بدبينانه شوپنهاور, نقد تاريخى كتاب مقدس, انسان شناسى الحادى داروين و بحران معرفت شناختى فيلسوفان بود. نيچه در چنين شرايطى به عرصه فكر و فلسفه پا نهاد و تحت تأثير همين شرايط خود دچار بحران فكرى شد و گمان مى كرد همه اروپائيان نيز در دام و دائره اين بحران گرفتار آمده اند. اين بحران كه نيچه از آن به (نيست انگارى) تعبير مى كرد, به اعتقاد او همه ابعاد زندگى بشر را دربرگرفته است و اگر انسان نتواند راه برون رفتى از آن پيدا كند, تباه خواهد شد. مى توان گفت كه همه تلاش و كوشش هاى نيچه صرف نشان دادن و آشكار كردن جلوه هاى مختلف اين بحران و پيدا كردن راه حلّ و راه برون رفت از آن شده است.

جنبه هاى ابعاد گوناگون نيست انگارى
سخن نيچه درباره (نيهيليسم) نيست انگارى بشر امروزى دو بخش دارد: يك بخش از سخنان او درباره آن است كه بشريت گرفتار نيستى خواهى ناآگاهانه است; يعنى به امورى باور دارد و ارزش هايى را معتبر مى شمارد كه به واقع بى ارزش و بى اعتبارند. آنان هرچند اين امور را ارجمند و باارزش مى پندارند, اما از آن جا كه اين امور به واقع پوچ و بى ارزش اند, پس انسان ها با تمايل نشان دادن به آنها در حقيقت نشان مى دهند كه به نيستى و پوچى مايل اند, هرچندنسبت به اين نيستى خواهى خود آگاهى نداشته و در توهم به سرمى برند. عمده سخنان نيچه ـ در آثار گوناگون او ـ به نشان دادن اين ديدگاه او معطوف شده است كه آنچه را كه بشريت معتبر و ارزش مند مى داند ـ مانند حقيقت و معرفت, علم, مابعدالطبيعه, زندگى اخلاق و دين ـ با ساز و كار موجود بى ارزش اند و بايد آنها را برانداخت و ارزش هاى ديگرى را جايگزين آنها ساخت. بخش ديگرى از سخنان نيچه درباره نيهيليسم كه صريح تر و قاطع تر از بخش پيش گفته ـ اما كمتر از آن ـ است, نيهيليسمى است كه بشريت امروز, به ويژه اروپائيان, گرفتار آن شده اند و يا خواهند شد و آن را احساس مى كنند يا احساس خواهند كرد. در اين بخش, نيچه براين باور است كه شرايطى به وجود آمده است كه بشريت چه بخواهد و چه نخواهد, با نيست انگارى دست و پنجه نرم مى كند و ناگزير است به تن دادن به آن. متوجه شده است آن ارزش هايى كه قرن هاى متمادى اعتبار و رواج داشته اند, اكنون ديگر اعتبار ندارند و مانند سكّه هاى فرسوده شده اى هستند كه بى اعتبار گرديده اند. در اين مقاله, نخست وجه اول نيست انگارى را كه مى توان آن را (نيست انگارى پنهان) ناميد, بررسى مى كنيم و در ادامه به وجه دوم آن كه مى توان آن را (نيست انگارى آشكار) ناميد, خواهيم پرداخت.
نيست انگارى پنهان كه به زعم نيچه, تاريخى طولانى در زندگى بشريت دارد, خود داراى وجوه گوناگون و يا حوزه هايى متفاوت است و نيچه براى آنها راه حل هايى نيز پيشنهاد كرده است. اكنون مى كوشيم تا وجوه گوناگون بحران نيست انگارى را در نظر نيچه و نيز راه حل هاى او را گزارش و بررسى كنيم.

نيست انگارى در قلمرو معناى زندگى
يكى از مهم ترين دغدغه هاى نيچه كه در بسيارى از آثار برجا مانده از او نمايان است, مسئله معنا و حقيقت زندگى است. نيچه در بسيارى از تكذيب و تمجيدهايش درباره امور مختلف, آنها را به زندگى و معناى آن منوط و مربوط مى كند و بسته به اين كه آن امر موجب بالندگى يا پژمردگى زندگى گردد, آن را تأييد يا تكذيب مى كند. مسئله معناى زندگى, مهم ترين مسئله اى است كه درباره زندگى در آثار نيچه مطرح شده است. نيچه در بخش دوم كتاب چنين گفت زرتشت, در قطعه (سرودِ رقص) پرسش از (معناى زندگى) را مطرح كرده است. نخست خطاب به زندگى از غرق شدن در ژرفنايِ ناپيمودنى زندگى, سخن گفته و در پايان اين گونه نوشته است:
چيزى ناشناس پيرامونِ من است و پر انديشه مى نگرد. چه! هم چنان زنده اى, زرتشت؟ چرا؟ براى چه؟ از چه راه, به كجا؟ كجا؟ چگونه؟ هم چنان زنده بودن ديوانگى نيست؟8
نيچه با طرح اين پرسش ها مى خواهد بگويد كه زندگى, معنا و ماهيتش, هدف و غايتش و شكل و كيفيتش محل پرسش است و بايد درباره آن تأمل كرد و پاسخ شايسته اى براى آن يافت. از اين كه نيچه در موارد فراوانى درباره معنادارى يا بى معنايى و راه تحمّل پذير ساختن زندگى سخن گفته است, مى توان به اهميّت مسئله معناى زندگى نزد او پى برد.
آيا زندگى فى نفسه داراى معناى خاصى است كه بايد آن را كشف كرده و قدر بشناسيم؟ يا اين كه اين ما هستيم كه بايد بدان معنا ببخشيم؟ در نظر نيچه هيچ چيزى فى نفسه ارزش مند و بامعنا نيست. به سخن او, گردوى هستى پوك و تو خالى است و با ارزيابى انسان هاست كه به اشياء ارزش داده مى شود.9
هنوز گام به گام با غولِ (حادثه) مى جنگيم و بر مقام بشريت تاكنون بى معنايى فرمان روا بوده است, بى معنايى! براداران, بادا كه جان و فضيلت تان خدمتگذار معناى زمين باشد و همه چيز از نو به دست شما ارزش يابد! از اين رو مى بايد رزمندگان باشيد! از اين رو مى بايد آفرينندگان باشيد!10
با توجه به اين كه به طور كلى هيچ چيزى ارزش و اعتبار نفس الامرى ندارد, زندگى نيز به همين حكم ـ با قطع نظر از ارزشگذارى انسان ـ بى ارزش و تهى از معنا است. اما اگر منظور از معنا, نه هدف و غايت بلكه ماهيت توصيفى و چيستى واقعى باشد, زندگى معنا دارد و ديدگاه نيچه درباره آن را بررسى خواهيم كرد.
پيش از اين گفته شد كه از منظر نيچه, زندگى بى معنا و بى هدف است. آيا اين زندگى پر از رنج و بى هدف, ارزش زيستن دارد؟ در نظر نيچه چه معامله اى با زندگى بايد كرد؟ بايد آن را پذيرفت و به استقبالش رفت يا آن را ترك گفت و از شرّ آن رها شد؟ پاسخ نيچه مثبت است. او مى گويد بايد به زندگى آرى گفت و آن را تحمل كرد.
پيش از بررسى ديدگاه نيچه, به ارزيابى نيچه از معنايى كه ديگران درباره زندگى به دست داده اند, مى پردازيم و سپس موضع خود نيچه را برمى رسيم.
در نظر نيچه تنها معنايى كه بشر تاكنون به زندگى بخشيده است, يك معناى زاهدانه است كه او از آن با عنوان (آرمان زهد) سخن گفته است: (اگر از آرمان زهد چشم بپوشيم, انسان, جانور بشرى, تاكنون معنايى نداشته است و زندگانى او بر روى زمين هدفى نداشته است.)11 انسان دليرترين جانور و در عين حال مأنوس ترين جاندار(جانور) با رنج است. انسان رنج را از آن حيث كه رنج است, طرد نمى كند; بلكه حاضر است با آن اُنس بگيرد و زندگى كند, اما به شرطى كه براى اين رنج بردن خود معنا و هدفى داشته باشد. آنچه كه موجب آزار و هولناكى رنجورى انسان است, صِرف رنجورى نيست, بلكه بى معنايى آن است و انسان چون رنجورى بى معنا را تحمل ناپذير مى دانست, ناچار شد معنايى براى آن بتراشد و آرمان زهد آن معنايى است كه انسان بدان بخشيده است: همه رنج هاى بشرى از گناه انسان ها برمى خيزد و براى اين كه انسان از گناه و رنج هاى ناشى از آن رها شود, بايد راه زهد را در پيش بگيرد; يعنى به زندگى زمينى و مادّى پشت پا بزند و به ماوراى عالم ماده دل ببندد و حال و هواى سراى ديگرى را در سر بپروراند. چنين رهيافتى به زندگى, در نظر نيچه, نوعى خواست است, اما خواستى منفى; يعنى خواستى كه به نيستى تعلق گرفته است: زندگى زاهدانه چيزى جز بيزارى از انسانيت, و بيشتر از آن, بيزارى از حيوانيت و باز بيشتر از آن, بيزارى از ماديّت نيست. زندگى زاهدانه در تلقى نيچه از حواس و شادى ها و زيبايى هاى حسّى و از دنياى مادى و متغيّر متنفّر است و به مرگ و ترك اشتياق عشق مى ورزد. همان طور كه در آينده نزديك خواهيم ديد, در نظر نيچه حقيقت زندگى در بالندگى عواطف و شورها و احساسات ظاهرى و مادّى انسان ها, نهفته است و معناى زاهدانه زندگى به اين امور مثبت پشت پا مى زند و به عالم معنا و مابعدالطبيعه كه به گمان او توهّمى بيش نيست, روى مى آورد و از همين روى اين تلقى را گرفتار نيست انگارى مى داند (بياييد جرأت كنيم و بفهميم كه معناى تمامى اينها جز خواست نيستى نيست, خواست روى گرداندن از زندگى و شوريدن بر بنيادى ترين پيش انگاره هاى زندگى.)12 اگر معنايى كه آرمان زهد به زندگى مى دهد, ناپذيرفتنى است, پس چه معنايى بايد به آن داد؟ نيچه آن را چگونه معنا كرد؟ نيچه در اولين اثرش زايش تراژدى كوشيده است تا در سايه هنر تراژدى آن را معنا ببخشد و تحمل پذير كند.
نيچه در زايش تراژدى, اصل معناباختگى و دهشتناكى زندگى را پذيرفته است و مى كوشد راه حلى براى آن به دست دهد. نيچه مسئله معناباختگى زندگى را از زبان سيلنوس13 بيان كرده است:
چرا مرا مجبور مى كنى چيزى را به تو بگويم كه برترين خير تو آن است كه آن را نشنوى؟ آنچه كه براى تو بهترين است, كاملاً خارج از دسترس تو است; مهم ترين چيز تو اين است كه هرگز زاده نشده باشى, هرگز نباشى, هيچ باشى.14
ييونانيان در اثر تلقى اين حكمت از سيلنوس به خودآگاهى اى رسيدند كه دل آنها را سرشار از دركى تراژيك كرده است و زندگى را ملال انگيز. آنها به فكر چاره اين درك اندوهبار مى افتند و براى اين مقصود, درك خود از حقيقت را به درام و نمايش پر وجد و حال تبديل مى كنند و صحنه همراه با دلسوختگى و دلسوزى اى كه در درام وجود دارد, موجب رهايى از زير بارآن درك هولناك مى شود. پس, همان گونه كه يونانيان به دردناكى و دهشتناكى زندگى پى برده بودند, اما با اين وجود, به زندگى روى خوش نشان داده و به آن آرى مى گفتند و از طريق هنر تراژدى مى كوشيدند تا جلوه آن را تغيير داده و تحمل پذير كنند, ما نيز مى توانيم با الگوگرفتن از يونانيان, از طريق هنر تراژدى و روح موسيقى به زندگى آرى گفته, به آن معنا بخشيده و زندگى را تحمل پذير كنيم. در نظر نيچه فرهنگ و هنر يونانيان دو جلوه داشته است: جلوه آپولونى (apollonion) و جلوه ديونوسوسى (dionysiac) و آميزش اين دو جلوه بود كه موجب بالندگى فرهنگ يونانى شده بود.15 اما جنبه آپولونى با تلاش سقراط و شاگردان او, بر جنبه ديونوسوسى فرهنگ يونان غلبه كرد و نظم و عقلانيت بر فرهنگ آنها حاكم شد و شور و شيدايى و گرمى از آن رخت بربست. نيچه از همين رو, سقراط را نابغه انحطاط غرب خوانده است. به گمان نيچه براى احياى فرهنگ و تمدن واقعى آلمان امروز(يعنى عصر نيچه), بايد فرهنگ حاكم بر زندگى يونانيان ماقبل سقراط را در آلمان احيا كرد و شرايط ايجاد آن فرهنگ را فراهم آورد.16
جان كلام نيچه در كتاب زايش تراژدى, اين است كه اولاً زندگى دچار معناباختگى, رنجورى و دردناكى است, ثانياً على رغم اين پوچى, نبايد مانند شوپنهاور راه نااميدى در پيش گرفت و نبايد به آن پشت پا زد; بلكه بايد از آن استقبال كرد و به آن آرى گفت و ثالثاً, تنها راه رهايى از معناباختگى زندگى, هنر موسيقى و تراژدى است و از اين رو, بايد فرهنگ زمانه را به سمت و سويى سوق داد كه با ظهور هنرمندان موسيقى و تراژدى, جنبه ديونوسوسى (يعنى شور و شيدايى) فرهنگ بر جنبه آپولونى آن غلبه كند و بدين وسيله, زندگى تحمل پذير شود.
اگر با غلبه جنبه ديونوسوسى فرهنگ, زندگى تحمل پذير مى شود, پس بايد ميان اين وجه از فرهنگ و حقيقت زندگى انسان, ملازمه اى وجود داشته باشد. جلوه وجه ديونوسوسى فرهنگ در انسان, غريزه ها و اميال آدمى و فعاليت ها و جوش و خروش انسان هاست. اگر حقيقت انسان را نه عقل او بلكه غريزه ها و احساسات و شهوات و شورهاى او تشكيل مى دهد, بنابراين بسيار طبيعى است كه گفته شود: حقيقت زندگى انسان, چيزى جز سرزندگى و بالندگى اميال و احساسات ظاهرى و شورها و غريزه هاى انسان نيست. نيچه آن گاه كه اخلاق, مسيحيت و مابعدالطبيعه را به باد نقد مى گيرد, به اين حقيقت اشاره دارد. به اين معنا كه حقيقت و معناى زندگى سرزنده بودن شورها و غريزه ها است, اما اخلاق زاهدانه و مسيحيت و نيز مابعدالطبيعه با نفى اين حقيقت, عملاً به مبارزه با زندگى برخاسته اند و آن را تباه كرده اند.17 نيچه در غروب بت ها چنين نوشته است:
كليسا با شورها, با ريشه كن كردن شان مى جنگد… انضباط بخشيدنش هميشه ريشه كن كردن است, ريشه كن كردن حسّانيت [= گرايش به عالم مادّه و پيروى از خواهش هاى شهوانى و جسمانى, در برابر روحانيت] غرور, سرورى خواهى, ثروت خواهى, انتقام خواهى. اما ريشه كن كردن شورها, يعنى ريشه كن كردن زندگى: عمل كليسا دشمنى با زندگى است.18
اين عبارات نشان مى دهد كه در نظر نيچه, حقيقت زندگى در بالندگى و بيدارى غريزه ها و شورهاى مادّى و حيوانى او نهفته است. اما نيچه براى همه غريزه ها, در معنا كردن(بخشيدن به) زندگى ارزش يكسانى قائل نيست, او بر خواست قدرت تأكيد كرده است و گوهر زندگى را در آن جُسته است:
اكنون به كلام من گوش فرا داريد و به جدّ بسنجيد كه من آيا به دل زندگى و تا ژرفناى دلش راه برده ام يا نه. آن جا كه موجود زنده را ديدم, خواست قدرت را ديدم و درخواست بنده نيز جز خواست سرورى نديدم.19
نه تنها معناى زندگى انسان, بلكه حقيقت زندگى هر موجود زنده اى (خواست قدرت) است.20 نيچه گرچه, هرگاه كه به نقد و نفى چيزى مى پردازد, به تفصيل درباره آن سخن مى گويد و مرادش را به خوبى آشكار مى سازد, امّا وقتى كه پيشنهاد جديدى را مطرح مى كند و رويكرد مثبتى را در پيش مى گيرد, مراد و منظورش را به اندازه كافى توضيح نمى دهد; در اين جا هم كه سخن از (خواست قدرت) است ـ همانند جايى كه سخن از ابرمرد به ميان مى آورد ـ مرادش را چندان روشن نكرده است. هرچند اين اندازه معلوم است كه نبايد خواست قدرت در نظر او را صرفاً به قدرت طلبى ويرانگرانه و خودپرستى ددمنشانه تفسير كرد.

بازگشت جاودانه
از نظر نيچه, انسان شهوتمندِ جاودانگى است و افزون بر اين كه جوينده لذّتِ جاودانگى است, جوينده جاودانگى لذّت ها است و دوست ندارد كه لذت ها به پايان برسند.21
اگر حقيقت زندگى انسان در بالندگى و سرزندگى غريزه ها, به ويژه غريزه توان خواهى انسان است, پس مرگ پايان زندگى است و با فرارسيدن مرگ آمد(مهلت و زمان) آن پايان مى يابد و طومار آن درهَم پيچيده مى شود, چرا كه زنده بودن, شرط اصلى هرگونه احساس, عشق و اراده اى است و با مرگ اين شرط از بين مى رود. اگر با مرگ زندگى انسان به پايان مى رسد, آيا اين زندگى ارزش زيستن دارد؟ مرگ كه به مثابه گودال هولناك در برابر رود جارى زندگى ظاهر مى شود و آن را در خود مى كشد و محو مى كند, معماى ديگرى درباره زندگى است و هر فيلسوفى كه نظريه اى درباره معنا و حقيقت زندگى دارد, بايد جايگاه آن را در زندگى انسان روشن كند. اهميت مسئله مرگ در ارتباط با نظريه معناى زندگى نيچه, از آن جا سرچشمه مى گيرد كه با مرگ به جاودان خواهى انسان پاسخ منفى داده مى شود و اين خود موجب يأس و نوميدى و پريشان حالى او است. نيچه در چاره انديشى براى اين معما, نظريه (بازگشت جاودان همان) را ساخته و پرداخته است. بر اساس نظريه (بازگشت) اين طور نيست كه انسان با مرگ, نيست و نابود شود; بلكه انسان همراه با علت هاى آن مجدّداً باز مى گردد و تكرار مى شود. نه تنها انسان, بلكه همه اجزاى جهان, مانند زمين و خورشيد و زندگى هر انسانى بر روى زمين عيناً و بى كم و كاست با كوچك ترين چيزهايش بارها و بارها تكرار خواهد شد.22
به اعتقاد نيچه ,اگر ذهن آدمى انديشه بازگشت جاودانه را بپذيرد, اين انديشه موجب دگرگونى او شده, چيز ديگرى از او خواهد ساخت.23
اكنون كه آراى نيچه را درباره معناباختگى زندگى, لزوم تحمل پذير كردن آن به وسيله هنر, پاسخ به جاودان خواهى انسان از طريق نظريه (بازگشت جاودانه همان) دانستيم, جاى اين پرسش است كه آيا زندگى به واقع بى معنا, پوچ و بى هدف است؟ اگر بى معنا است, آيا با هنر مى توان از هولناك بودن آن كاست؟ آيا مى توان زندگى انسان را به بالندگى و سرزندگى غريزه ها و شورهاى انسان و به ويژه خواست قدرت, فرو كاست؟ آيا نظريه (بازگشت جاودانه) جاودان خواهى انسان را پاسخ مى دهد؟ نمى خواهيم در اين جا به تفصيل, پاسخ اين پرسش ها را پى بگيريم, اما لازم است بر اين نكته تأكيد كنيم كه پيش فرض انسان شناختى نيچه در ديدگاه هاى يادشده, آن است كه حقيقت انسان را بعد مادى و بدن جسمانى او تشكيل مى دهد و اگر بناست معناى زندگى انسان يافته شود, بايد در آثار جسمانى و حيوانى او آن را جست; يعنى در حواس و لذّات حسى, غريزه ها و شورها و عواطف زمينى او; اما نيچه اين پيش فرض را نه اثبات كرده است و نه مى تواند آن را اثبات كند; زيرا حقيقت انسان به بدن مادى او محدود و منحصر نمى شود تا زندگى او در بالندگى و سرزندگى آثار و رفتار مادى و حيوانى او خلاصه شود; بلكه انسان جنبه ديگرى از هستى, يعنى روح دارد كه استعدادهاى متعالى و آثار و فعاليت هاى فرازمينى بسيار دارد و تا زمانى كه به اقتضائات و لوازم اين بُعد از وجود انسان توجه نشود, هرگز نمى توان از هولناكى و رنجورى زندگى انسان كاست. نه هنر و نه هيچ چيز ديگر نمى تواند زندگى را تحمل پذير كند, مگر آن كه با سرگرم كردن و در غفلت فروبردن او, موجب فراموشى اين درد شوند, نه درمان آن.
نظريه (بازگشت جاودانه ) نيز عطش جاودان خواهى انسان را برطرف نمى كند, زيرا تكرار بى پايان زندگى محدود پر از رنج و درد غير از جاودانگى است. انسان طالب زندگى جاودانه همراه با لذت هاى جاودانه است نه يك زندگى محدود و كوتاه كه همواره تكرار مى شود. بر اساس نظريه (بازگشت جاودانه همان), نه تنها جاودان خواهى انسان بى پاسخ مى ماند, بلكه كابوس مرگ پى درپى تكرار مى شود و پاسخ منفى به جاودان خواهى انسان هر بار تكرار مى شود.

نيست انگارى در قلمرو معرفت
قلمرو ديگر نيست انگارى نيچه, معرفت و حقيقت است. در نظر نيچه, معرفت حقيقى, يعنى شناخت راستين و مطابق با واقع, افسانه اى بيش نيست. ما به اشتباه گمان مى كنيم كه شناخت ما از خارج, خارج را همان گونه كه هست بازنمايى مى كند; ولى با قطع نظر از پندار و وهم ما, بازنمايى اى در كار نيست. همه آنها كه در طول تاريخ كوشيده اند تا واقعيت را دريابند و حقيقت را آشكار كنند, جز آن كه گرفتار توهم و فريب شوند, به چيزى دست نيافته اند.24 از ديدگاه نيچه, مشكل حل ناشدنى شناخت, رابطه عين و ذهن است; در نظر نيچه, اين تلقى درست نيست كه ذهن انسان بازتاباننده واقعيت نفس الامرى و كاشف از واقعيت است. نيچه با دخيل دانستن زبان در تكوّن مفاهيم ذهنى و با استفاده از عنصر استعاره, روند شكل گيرى مفاهيم ذهنى را به گونه اى توضيح مى دهد كه رابطه كاشفيت بين عين و ذهن گسسته مى شود و دست يابى به شناخت مطابق با واقع ناممكن مى شود. ابتدا با تأثير شىء خارجى در اندام حسى, عصب تحريك مى شود و در مرحله بعد محرّك عصبى به تصويرى ذهنى انتقال مى يابد. انتقال از محرك عصبى به تصوير ذهنى اولين استعاره است. در گام بعدى تصوير ذهنى به صوت و واژه تبديل مى شود. تبديل تصوير ذهنى به واژه, دومين استعاره است. در اين جا واژه يا صوت متناظر با آن به تصوير ذهنى ويژه اى كه از محرك معينّى سرچشمه گرفته است, مربوط است; ولى ما انسان ها در زندگى روزمره از واژه ها و مفاهيمى استفاده مى كنيم كه نه بر يك مورد خاصَ, بلكه به موارد كثيرى اطلاق مى كنيم. براى پاسخ به اين نياز است كه آن واژه يا صوت را به مفهوم تبديل مى كنيم, يعنى از آن جا كه در زبان از واژه هايى استفاده مى كنيم كه نه بر يك مورد, بلكه بر موارد بى شمارى اطلاق مى شوند, پس متناظر با آنها مفاهيم عام و كلى را مى سازيم. بدين ترتيب هر مفهوم را متناظر با تصويرهاى ذهنى بى شمارى قرار مى دهيم كه آن تصويرها را با هم برابر و يكسان مى دانيم, در حالى كه آن تصويرهاى ذهنى به واقع يكسان نيستند. انتقال از صوت يا واژه به مفهوم, سومين استعاره است. ما با نخ استعاره, محرّك عَصَبى را به تصوير ذهنى و تصوير ذهنى را به صوت و واژه و صوت و واژه را به مفهوم گره مى زنيم, پس ذهن و عين يا عالم و معلوم, به واقع جدا از يك ديگر و مستقل اند و ما در جريان معرفت به خارج, از حوزه اى به حوزه ديگر منتقل مى شويم و رابطه بين اين دو حوزه, انتقال و استعارى است, نه رابطه كاشفيت و بازتابانندگى. در گام نهاييِ حصول و تشكيل معرفت, يعنى استعاره سوم, با دخالت زبان, مفاهيم ساخته مى شوند و جهان ها از همين مفاهيم تشكيل مى يابند و اين نكته نشان مى دهد كه حقيقت, افسانه اى بيش نيست.25
نقد نيچه به نظريه امكان معرفت حقيقى به خارج, به روند تشكيل مفاهيم و ادراكات محدود نمى شود. او حكم تركيبى را نيز مَجاز مُرسل مى داند و منكر رابطه هوهويت و اين همانى بين موضوع و محمول است. در نظر او هرگز نمى توان ذات (كه در احكام تركيبى موضوع واقع مى شود) را با صفت (كه محمول قرار مى گيرد) يگانه و واحد دانست. از اين رو, هر حكم تركيبى يك معادله كاذب است و استنتاج هاى تركيبى غيرمنطقى اند.26
نيچه بر اساس اين ادلّه معرفت حقيقى را انكار مى كند و انسان را در شناخت حقيقت امور ناتوان مى داند, اما از جهت ديگرى انسان را توانمند مى داند. انسان مى تواند با استفاده از قدرت خلاقيّت خود, امورى را وضع كند و به نام مفاهيم و معرفت حقيقى به خارج به كار ببرد. حقيقت, چيزى جز (سپاه متحركى از استعاره ها, مَجازهاى مُرسَل و انواع و اقسام قياس به نفس بشرى), نيست و (در يك كلام, مجموعه اى از روابط بشرى كه به نحوى شاعرانه و سخنورانه تشديد و دگرگون و آرايش شده است و اكنون, پس از كاربرد طولانى و مداوم, در نظر آدميان امرى ثابت و قانونى و لازم الاتباع مى نمايد.)
انسان ها فراموش كرده اند كه آنچه را كه به نام معرفت و حقيقت مى خوانند, چيزى جز سلسله اى از توهمات نيستند كه موهوم بودن آنها فراموش شده است. حقايق, استعاره هايى هستند كه در اثر استعمال زياد فرسوده و بى رمق گشته اند; همچون سكه هايى كه نقش آنها ساييده و از بين رفته است و اكنون تنها قطعات فلزى شمرده مى شوند, نه سكه هاى مسكوك.27
امروزه, حقايق مانند سكه هاى نقش پريده, از ارزش و اعتبار افتادند; اين است جلوه نيست انگارى نيچه در قلمرو معرفت. چرا انسان ها موهومات و فريب ها را حقيقت خوانده اند؟ به گمان نيچه اين موهومات ويژگى هايى دارند كه آنها را براى انسان پذيرفتنى كرده است و به همين خاطر, انسان ها بر آنها لباس حقيقت پوشانده اند. اين موهومات براى زندگى انسان سودمندند و انسان ها به دليل سودمندى و كارآمدى آنها در نزاع براى بقاء نوع بشر و اراده معطوف به قدرت او, آنها را حقيقت شمرده اند. اين اقتضاء زندگى انسان است كه موجب حقيقى شمرده شدن معرفت ها و دانش هاى بشرى شده است, نه اقتضاى طبيعت و ماهيت معرفت ها و دانش ها. حقيقت جويى انسان در امتداد خواست قدرت او قرار دارد يا جلوه اى از آن است و انسان تنها براى برپايى اجتماع و انتظار امور آن و نيل به اهداف خود در مقام حقيقت جويى برمى آيد.28
ديدگاه نيچه درباره معرفت, چشم اندازگرايى (perspectivism) نام گرفته است: معرفت ها و نظريه هاى فلسفى و علمى برداشت ها و چشم اندازهاى انسان اند, انسان براى بقا و تحصيل اهداف و منافع خود مى كوشد جهان را مطابق قالب ها و الگوهاى ذهنى خود سازمان دهد; او جهان را قياس به نفس مى كند و مقولات ساخته و پرداخته خود را بر آن مى افكند و بدين طريق آن را مى شناسد. جهان از هيچ ثبات و قرارى ندارد, همواره در حال شدن و صيرورت است, اما انسان با القاى مفاهيم ايستا و ثابت خود بر اجزاى متغيّر جهان, آنها را ثابت و آرام مى بيند. بدين ترتيب در نظر نيچه, انسان در جريان شناخت فعّال است نه منفعل.29
آيا ميل به حقيقت از نظر نيچه يك امر مثبت است و خواست حقيقت به زندگى رونق مى بخشد؟ پاسخ نيچه منفى است; او حقيقت جويى را منفى ارزيابى كرده است; هرچند انسان ها و به ويژه, فيلسوفان و دانشمندان براى تأمين زندگى از ميل و خواست حقيقت استفاده كردند و بر طبل حقيقت جويى كوبيدند, اما اين ميل به واقع مايه تباهى زندگى و از رونق افتادن آن شده است.30
بدين ترتيب نه تنها معرفت افسانه است و از همين روى, امرى بى ارزش و بى اعتبار است; بلكه موجب به سردى گرائيده و از رونق افتادن زندگى است و از اين جهت باعث بى ارزش شدن زندگى مى شود, پس نيست انگارى در قلمرو معرفت از جهت ديگرى نيز رُخ مى نمايد; معرفت هم خود بى ارزش است و هم منشأ بى ارزش شدن چيز ديگرى, يعنى زندگى مى شود.
نيچه از آن جا كه مى ديد ديدگاه او درباره معرفت و نفى حقيقت به نيست انگارى مى انجامد, براى تحمل پذير كردن زندگى به ظاهر بى معنا, در برهوت نيست انگارى, دست به دامان هنر شد و خواست با توسل به هنر و زيبايى شناسى خلأ به وجود آمده را پر كند. او گمان كرده است هنر مى تواند به زندگى گرما ببخشد و مايه رونق آن شود.31
نيچه كه درباره انسان و زندگى و اهداف او كه يك رهيافت سكولار و دنياگروانه و زمينى اتخاذ كرده است, از جهت ديگرى نيز حقيقت جويى را مايه تباهى انسان و زندگى دانسته است. به نظر نيچه, باور به ساحت هاى وجودى ديگر و عوالم ماوراء مادّه, برخواسته از ميل انسان به حقيقت است.
جهان نيچه جهان طبيعى و زمينى است و او با هر چيزى كه انسان را فراسوى آن ببرد مخالف است, دليل او براى اين مخالفت آن است كه قول به ساحت هاى غيرمادى, مايه تباهى و زوال زندگى زمينى مى شود.32
او قول به جهان حقيقى مابعدالطبيعى را برخواسته از حس ّ حقيقت جويى انسان مى داند و در غروب بت ها, تاريخچه تحولات مابعدالطبيعه را در پيوند با قول به حقيقت, تحت عنوان (چگونه جهان حقيقى افسانه از كار در آمد؟) در چند مرحله خلاصه كرده است:
1. در نخستين مرحله براى امكان پذير تلقى كردن معرفت حقيقى وجود جهان حقايق يا عالم مثل پيشنهاد مى شود. براى نيل به حقيقت بايد به عالم مُثُل نايل گشت. در اين مرحله كه آغاز مابعدالطبيعه است, فرزانگان و پارسايان در خود جهان حقايق يا عالم مابعدالطبيعه زندگى مى كنند.
2. در مرحله دوم كه با ظهور مسيحيت شكل مى گيرد, جهان حقايق, عالم ديگرى است كه در زندگى قبل از مرگ براى انسان ها دست نيافتنى است و به پرهيزگاران و پاكدامنان نويد داده مى شود كه مى توانند سرانجام به آن دست بيابند, اما تا زمانى كه در عالم محسوس به سر مى برند, جهان حقايق از دسترس آنها خارج است. عالم محسوس در مقابل آن عالم, تهى از معنا و بى ارزش است.
3. در مرحله سوم, جهان حقايق در هاله اى از ابهام فرو مى رود: نه دست يافتنى است و نه اثبات شدنى و نه وعده دادنى. اما صرف انديشيدن درباره آن مايه تسلّى بشرى است كه در اثر از دست دادن حقيقت ثابت در عالم محسوسات, اندوهناك است. در اين مرحله ـ كه با نقد كانت از عقل محض آغاز مى شود ـ جهان حقايق, اثبات ناشدنى و دست نايافتنى ايجاد تكليف و وظيفه مى كند.
4. در مرحله چهارم كه مرحله ظهور پوزيتيويسم است, اعلام مى شود كه جهان اثبات ناشده و شناخت ناپذير, نمى تواند سرچشمه و خواستگاه الزام و تكليف باشد.
5. در مرحله پنجم پس از آن كه بى فايده بودن جهان حقايق روشن شد, بر بطلان و نيستى جهان حقايق حكم مى شود و دستور براندازى آن صادر مى شود. به ظاهر اين مرحله همان عصر نيچه است.
6. مرحله ششم مرحله نيست انگارى مابعدالطبيعى و معرفت شناختى است. در اين مرحله همه ارزش هاى مابعدالطبيعه ى و معرفت شناختى بى ارزش شده نوبت زرتشت نيچه است كه دست به كار شود و جهانى نوين بيافريند و ارزش هاى تازه اى به ارمغان آورد.33
در اين جا لازم است درباره ادعاى نيچه در باب افسانه بودن حقيقت, اندكى درنگ و تأمل كنيم. اگر معرفت حقيقى افسانه است و هرگز نمى توان صدق هيچ ادعايى را تضمين كرد, آيا ادعاى نيچه قابل قبول است؟ اگر ادعاى نيچه از حيث نظرى و معرفت شناختى ارزشمند باشد, خودشكن است و اگر از چنين ارزشى بى بهره باشد, بنابراين, نيچه در واقع ادعايى نكرده است. اشكال اساسى ديدگاه نيچه آن است كه او به نحو قضيه كليه گونه هاى گوناگون معرفت را افسانه خوانده است, از آن جا كه او درباره معرفت, حكم كلى صادر كرده است خود را با بن بست مواجه كرده است; چراكه چون و چرا كردن درباره معرفت و ارزش و اعتبار آن به نحو موجبه جزئيه قابل بررسى است, اما انكار معرفت به طور كلى, به سدّ باب بحث و گفت وگو مى انجامد و به همين دليل, بى اعتبار و غير قابل بررسى است.

نيست انگارى در قلمرو اخلاق
نيچه, اخلاق رايج را همانند بسيارى موضوعات ديگر مورد نقد قرار داده است. نيچه با نگاهى تاريخى و ريشه شناسانه به اخلاق نگريسته است و كوشيده است همه مراحل تاريخى اخلاق را برشمارد34 و خاستگاه اخلاق و احكام اخلاقى را به دست دهد.35
در نظر او اخلاق و ارزش هاى اخلاقى نيك و بد به تلقى اى كه والاتباران از پايگاه اجتماعى خود داشته اند, برمى گردد. اين والاتباران كه دوره آنها به قبل از ظهور يهوديت برمى گردد, (نيك) را به معناى (از شمار والاروانان), (نژاده), (داراى روان والاتبار) و (از شمار روان ـ برتران) و (بد) را به معناى (همگانى), (عاميانه) و (پست) گرفتند. از نظر نيچه, ارزش هاى اخلاقى رايج همه به ارزش هاى والاتباران و جنگ آوران و قهرمانان برمى گردند, در نظر والاتباران, (نيك) هم ارز والا, توانا, زيبا, شادان و خداپسند, بوده است; اما يهوديان به كمك بردگان و طبقه پايين اجتماع شتافتند و معادله هاى ارزشى مهان سالارانه را واژگون ساختند و در خارج از موضوع اصلى به كار گرفتند و گفتند: (نيكان همانا نگون بختان اند, نيكان همانا تهى دستان اند و ناتوانان و فرودستان; اهل ايمان همانا رنج بردگان اند و محرومان و بيماران و زشتان… اما شما, شما والاتباران و قدرتمندان, تا ابد شريرانيد و ستمگران و شهوت پرستان و چشم و دل گرسنگان و بى خدايان و دوزخيان و نفرينيان و لعنتيان.)36 بردگان و فرودستان در قيام اخلاقى بر ضد اشراف و والاتباران پيروز شدند و از آن جا كه اكنون اخلاق بردگى, اخلاق پيروز و يكّه تاز ميدان است, قيام تاريخى دوهزار ساله اخلاق بردگان بر ضد والاتباران را فراموش كرديم.37
نيچه با اخلاق رايج كه آن را اخلاق بردگان, گلّه اى و غوغايى مى نامد مخالف است و مى كوشد آن را نقد و حتى واژگون كند. دليل اصلى نيچه در مخالفت با ارزش هاى اخلاقى متداول, آن است كه به گمان او اين اخلاق با معناى زندگى ناسازگار است. نيچه حقيقت انسان را در تن و غريزه ها و عواطف حيوانى او خلاصه مى كند و جان و روان او را ابزارى در خدمت تن مى داند و از همين رو سعادت و بهروزى او را در نكوداشت تن مى داند و با اخلاقيان كه تن را تحقير مى كنند و كم بها مى دانند سر ستيز دارد.38 زندگى زمينى و اين جهانى مورد تأكيد نيچه است و اخلاق, دين و مابعدالطبيعه به سبب سخن گفتن از سراى ديگر و حقيقى دانستن آن عالم در برابر عالم دنيايى مورد حمله او است.39 در پندار نيچه اخلاق به زندگى, نه مى گويد و خويشتن انسان را تحقير و غريزه هاى اصلى حيات را سركوب مى كند. اخلاق دگردوستانه, سبب پژمردن خود دوستى مى شود و با از دست دادن خود دوستى, ارجمندترين چيز از دست مى رود. ترك سود خويش يا گزينش زيان خويش به نفع ديگر, يعنى ايثار و فداكارى, راهى است به سوى تبهگنى.40 اخلاق مسيحى كه از زندگى جاويد ديگر سخن مى گويد و نفس كُشى را موعظه مى كند و زندگى زمينى را باطل و بى ارزش شمرده و غريزه هاى بشرى را محكوم مى كند, موعظه مرگ و نابودى است و به همين دليل سخت مورد نقد و حمله نيچه قرار گرفته است.41 به همين سبب است كه نيچه با آرمان زهد كه روح حاكم بر اخلاق سقراطى و مسيحى است, مخالفت كرده است; آرمان زهد با حسّانيت و شهوانيت و نفسانيت كه زندگى زمينى بر آنها مبتنى است, ناسازگار است. زاهد كه هواى سراى ديگرى را در سر دارد و از همين روى, به زمين و دنياى زمينى پشت پا مى زند و از لذت هاى آن چشم مى پوشد و رنج هاى آن را به جان مى خرد و به عالم معنا چشم مى دوزد, دشمنِ تنِ خويش و دشمن زندگى است.42 در نظر نيچه آرمان زهد سرانجام, به نيستى خواهى مى انجامد و دست آورد مثبتى در برندارد, سرانجام ارزش هاى اخلاقى رايج, نيستى و سلب است, اخلاق به قصد حفظ و تداوم زندگى وضع شده بود, ولى در حقيقت دست آوردى ندارد: (بياييد جرأت كنيم و بفهميم كه معناى تمامى اينها جز خواست نيستى نيست, خواست روى گرداندن از زندگى و شوريدن بر بنيادى ترين پيش انگاره هاى زندگى.)43
او زهد را چنين تفسير كرده است: (دستاويزى براى خواب زمستانه, تازه ترين شهوت عظمت شان, آسودن شان در عدم (خدا) و جنون ويژه ايشان.)44
به گمان نيچه حقيقت اخلاق متعارف كه اخلاق زاهدانه است, نيستى خواهى و پوچ گرايى است. ارزش هاى اخلاقى به واقع تهى از ارزش اند و فقط به ظاهر ارزش مند و معتبراند. بدين ترتيب, نيچه در قلمرو اخلاق نيز نيست انگار است. نيچه كه اخلاق رايج را نيستى خواهى و زندگى سوز دانسته است و بر آن تاخته است و از لزوم واژگون كردن اين ارزش ها سخن گفته است, در مقابل آن از اخلاق والاتباران سخن گفته است. بر اساس اخلاق والاتباران, نيرومندى و تندرستى, دلاورى و ماجراجويى و رقص و بازى هاى رزمى و زيبايى و امورى از اين دست, ارزشمنداند. به گمان نيچه, اخلاق والاتباران برخلاف اخلاق بردگان, ريشه در زندگى دارد و بدين وسيله به زندگى رونق و گرما مى بخشد.45
ديدگاه هاى نيچه درباره اخلاق از زواياى گوناگون قابل نقد و بررسى اند. در اين جا تنها به يك نكته بسنده مى كنيم. نيچه اخلاق متداول را زندگى سوز معرفى كرده است: ساز دگرخواهى و ايثار و گذشت و محبت و زهد و… با غريزه هاى زندگى مخالف است. اين ديدگاه بر اين پيش فرض مبتنى است كه هويت انسان در تن او خلاصه مى شود و زندگى او نيز چيزى جز جنبندگى تن و تنومندى و بالندگى غريزه هاى حيوانى و شهوانى و خواست قدرت نخواهد بود. اگر اين پيش فرض درست باشد, آن گاه سخن گفتن از ارزش هايى كه احياناً سبب پژمردگى تن و سردى غريزه هاى زمينى انسان مى شوند, بى جا خواهد بود. آيا حقيقت انسان در تن و پيكر او خلاصه مى شود و جان و روان تنها افزارى در خدمت بدن اند؟ اگر چنين است, پس آدمى چه برترى و مزيتى بر ديگر حيوانات دارد.
دگردوستى, محبت, ايثار, فداكارى, زهد و ضبط و مهار نفس و مانند آن ارزش هايى شايسته اند, حقيقت انسان در تن و پيكر و غريزه هاى زمينى او خلاصه نمى شود; بلكه روح, بعد ديگرى از وجود انسان است كه حقيقت اصلى او را تشكيل مى دهد و در سايه اعمال و ارزش هاى يادشده زنده تر, شاداب تر, فعّال تر و شكوفاتر مى شود. افزون بر اين, در سايه ارزش هاى اخلاقى متداول شادابى تن و پيكر نيز تا اندازه اى تأمين مى شود و تجربه خارجى برخلاف ادعاى نيچه است. ازهمين روى, اين باور كه اخلاق و ارزش هاى اخلاقى متداول, زندگى سوزند و انسان را به تباهى مى كشانند به هيچ روى پذيرفتنى نيست.

نيست انگارى در قلمرو دين
نيست انگارى اى كه نيچه در قلمرو دين مطرح كرده است پيامدهاى ناگوار و هولناكى در پى دارد. هرچند كه از جهتى لازمه نيست انگارى در قلمرو معرفت است و از اين رو, ممكن است امرى فرعى تلقى شود. اما از آن جهت كه تكيه گاه اصلى و عمده اكثريت بشر را نابود مى كند و آنها را در برهوت پوچى رها مى كند و موجب بى اعتبارى ارزش هاى اخلاقى و نيست انگارى در قلمرو اخلاق مى شود, بسيار مهم و قابل توجه است. گرچه ديدگاه هاى نيست انگارانه نيچه درباره حقيقت و مابعدالطبيعه پيشاپيش موضع منفى او نسبت به دين و آموزه هاى دينى را آشكار مى سازد, امّا شايسته است موضع صريح او را نيز در اين باره بررسى كنيم.
از نظر نيچه هيچ ساحت غير زمينى و ملكوتى اى وجود ندارد كه مبدأ و معاد انسان در آن جُسته شود و زندگى انسان در پرتو آن معنا پيدا كند. در منظر او دين دارى بر ادعاهايى بى بهره از واقعيت و حقيقت مبتنى اند. او ديندارى را به ساحتى از نادانى انسان مربوط مى داند و از مقوله روان شناسى, خطا مى داند و بنياد آموزگاران و رهبران اديان را دروغ گويى مى شمرد.46
نيچه واقعيت داشتن دين و آموزه هاى دينى را انكار كرده و خاستگاه دين و آموزه هاى دينى را خود انسان و ترس و توهّم او دانسته است. به باور او, از آن جا كه انسان از واقعيت هراسان و به زندگى و هستى بدبين بوده است, به ناچار دين را جعل و وضع كرد تا در سايه آن به زندگى معنا ببخشد و آن را تحمل پذير گرداند.47 انسان چون در خود به ديده ترديد نگريست و خود را ناتوان و ضعيف ديد, به ناچار دين را اختراع كرد تا به اين وسيله, بر ضعف خود سرپوش نهد.48
از نگاه نيچه, دين باعث سرد شدن و از رونق افتادن زندگى و مايه پستى نوع انسانى و بى هويت شدن شخصيت او است.49 با اين اوصافى كه نيچه درباره دين و دين دارى به دست داده است, روشن است كه ـ به اعتقاد او ـ دين خود موجب نيست انگارى و پوچى مى شود, چون نه برآمده از واقعيت است و نه پيامد مثبت و ارزشمندى دارد و بلكه به عكس مايه تباهى زندگى انسان مى شود. اما موضع تندتر و شفاف تر نيچه در اين زمينه, موضع او درباره خدا است. از نظر او, مفهوم خدا به دور از هر گونه واقعيتى است و زاده ترس انسان ها و دستاورد دروغ مقدس كشيشان و فيلسوفان است.50 در نظر نيچه وجود خدا غيرقابل اثبات است و به ويژه با دست آوردهاى كانت در فلسفه, راهى براى اثبات خدا و دين نيست.51 خدا و دين در نظر نيچه شرّ و ضدّ بشر و مايه تباهى زندگى انسان اند و براى نجات بشر از دست آنها بايد آنها را انكار كرد. او مفهوم خدا را (ته بخارِ ديگ جوشِ واقعيت) و (كم مايه ترين و تهى ترين) مفهوم شمرده است و آن را نيستِ محض و يك امر عدمى خوانده و خداخواهى و خداپرستى را نيستى خواهى و پوچ گرايى شمرده است.52 بنابراين بشريت به همان اندازه كه خداشناس و خداپرست بوده گرفتار نيست انگارى و پوچى نيز بوده است, اما از آن غافل بوده است. لازمه اين سخن آن است كه تاريخ نيست انگارى, به تاريخ دين دارى و خداپرستى برمى گردد و به زمان خاصى محدود نمى شود.
ديدگاه هاى نيچه درباره خدا و دين, به جاى آن كه مبتنى بر استدلال و منطق مبتنى باشند, بر احساسات و ادعاهاى بى دليل تكيه دارند و گرفتار مغالطات مبتنى بر بار ارزشى كلمات (تعبيرهاى ناروا), توهين, انگيزه و انگيخته و مغالطه تكوينى اند. در اين مجال كم وكوتاه, فرصت بررسى اين مغالطات نهفته در سخنان نيچه وجود ندارد. در اين جا تنها به پيش فرض اثبات ناشده ديدگاه هاى نيچه درباره دين و خدا اشاره مى كنيم.
پيش فرض ادعاهاى نيچه درباره خدا, دين و دين دارى, بطلان تبيين ماوراء طبيعى درباره دين است. در نظر دين داران, خدا واقعيتى متعالى است كه برترين موجود و مبدأ همه موجودات ديگر است. او براى هدايت و راهنمايى انسان ها به پيامبرانش وحى مى فرستد و دين را در اختيار بشر قرار مى دهد. دين داران مى كوشند اين ادعاها را با برهان هاى گوناگون اثبات كنند. اما نيچه واقعى بودن خدا, معاد و وحى را انكار كرده و با اين پيش فرض در صدد برمى آيد تا خواستگاه و منشأ دين و دين دارى را توضيح دهد. تبيين نيچه درباره خاستگاه دين در صورتى درست و تمام است كه پيش فرض آن درست باشد; امّا او هيچ برهانى بر اثبات آن به دست نداده است. نيچه گفته بود با كوشش هاى كانت راهى براى اثبات دين و دين دارى باقى نمانده است; اما اين دست آورد كانت براى اثبات حقانيت پيش فرض نيچه (يعنى بطلان وجود خدا, معاد و وحى) كافى نيست; چرا كه دست آورد فلسفه كانت در تعارضات عقل محض, ناتوانى عقل هم در اثبات خدا و هم در نفى وجود خدا است, به اين معنا كه كانت سرانجام به اين نتيجه رسيد كه عقل نه توانايى بر اثبات وجود خداوند را دارد و نه قادر است كه آن را نفى كند. بنابراين, نيچه نمى تواند نتيجه تلاش هاى كانت در نقد عقل محض را بطلان و نادرستى قول به وجود خداوند بداند. پس پيش فرض اساسى نظريه نيچه اثبات ناشده باقى مى ماند و به همين دليل نمى تواند دين و دين دارى را خطا, توهم و محصول ترس بشر و برخواسته و يا امور روانى ديگر به حساب آورد.
تا به اين جا كوشيديم قلمروهاى گوناگون نيست انگارى اى را كه نيچه درباره فرهنگ بشرى مطرح كرده است, نشان دهيم, اما همان گونه كه در ابتداى اين مقاله اشاره شد, نيست انگارى در قلمروهاى يادشده, نيست انگارى اى است كه از نظر انسان ها پنهان مانده است و نيچه كوشيده تا آن را آشكار كند, اما نيچه از گونه اى ديگر از نيست انگارى نيز سخن گفته است. اين نيست انگارى, (نيست انگارى آگاهانه) است كه بشريّت امروز, به ويژه بشر اروپايى در حال گرفتار شدن به آن است. در نگاه نيچه, اين نيست انگارى پيامد افول ايمان به خداوند است.
از نظر او امروزه خدا در زندگى بشر جايگاهى ندارد و بر همگان روشن شده است كه خدا امرى موهوم و غيرواقعى بوده است. او با اين كه غريزه دينى را هم چنان در حال رشد دانسته است, اما معتقد است خدا از زندگى بشر رخت بربسته و انسان ها به دين منهاى خدا گرايش يافته اند و گويا انسان ها از خداپرستى خسته شده اند. او تلاش مى كند عوامل فراموشى خدا و كم رنگ و رونق شدن عبادت و بندگى او را برشمارد و در اين ميان پركارى بشر امروزى و نداشتن اوقات فراغت را مهم ترين عامل بى ايمانى برمى شمارد.53 نيچه وقتى كه از (مرگ خدا) سخن گفته است, به همين بى ايمانى و از دست رفتن توجيه باور به خدا در ميان بشر اروپايى اشاره داشته است, از نظر او خدا به واقع مرده است و اكنون اثرى از حيات او نيست. نيچه خبر مرگ خدا را از زبان يك ديوانه بيان كرده است. ديوانه اى كه اعتراف كرده است ما همه قاتلان خداييم و خدا زير خنجرهاى ما آن قدر خون داده است كه بالأخره جان سپرده است.54 به باور او, خدايى وجود نداشته است كه بميرد, منظور او آن است كه ايمان به خدا مبنايش را از دست داده است و خدا از زندگى بشر رخت بربسته است. نيچه براى اين خبر اهميت ويژه اى قائل است و آن را بسيار هولناك مى داند, چرا كه خدا تكيه گاه همه ارزش ها و باورهاى بشريت است و با مرگ خدا اين ارزش ها و باورها تكيه گاه خود را از دست مى دهند و بى بنيان شده, از اعتبار مى افتند و به اين طريق نيهليسم سر برمى آورد: (اكنون زمين به كجا مى رود؟ ما به كجا مى رويم؟ به دور از همه خورشيدها؟ پيوسته سرازير در سراشيبى سقوط؟ به پس, به پهلو, به پيش, به هر سو؟ مگر هنوز زير و زبرى هست؟ مگر در هيچى بيكران سرگردان نشده ايم؟ مگر دم سرد تهيگى را احساس نمى كنيم؟ مگر اين دم سرد سردتر نشده است؟ مگر شب دم به دم بيشتر ما را در تاريكى فرو نمى پيچد؟)55
نيچه ادعا مى كند كه او زودتر از موعد اين خبر را اعلان كرده است و بشر هنوز به اين واقعه پى نبرده است و زمانى مى طلبد تا اين خبر به گوش آدميان برسد.56 نيچه در قطعه ديگرى از حكمت شادان پيامد نيست انگارانه واقعه مرگ خدا را صريح تر توضيح داده است: 
بزرگ ترين واقعه از وقايع اخير ـ (مرگ خدا) يا به عبارت ديگر اين است كه ايمان به خداى مسيحيت, توجيه خود را از دست داده است ـ از هم اكنون اولين سايه هاى خود را بر سر اروپا مى گستراند. اين درست است كه تعداد قليلى از افراد ديد نسبتاً تيز و بدگمانى نسبتاً هوشيارانه اى دارند كه بتوانند چنين منظره و وضعيتى را درك كنند, در نظر اين عده, لااقل خورشيدى غروب كرده است, اعتمادى ديرينه و عميق به شك و ترديد بدل گشته و دنياى كهن ما به نظر آنان به طور اجتناب ناپذيرى هر روز تيره تر, نامطمئن تر, غريب تر و بى اعتبارتر مى آيد; اما به طور كلى مى توان گفت كه حادثه, بسيار بزرگ تر, بعيدتر و فراتر از درك عامه مردم است كه بتوان ادعا كرد كه اين خبر تازه به گوش مردم رسيده و بيشتر آنها متوجه شده اند كه چه اتفاقى واقعاً افتاده و اكنون كه اين ايمان و اعتقاد ـ كه پايه و تكيه گاه و محرّك بسيارى از چيزها از جمله اخلاق اروپايى بوده ـ مين گذارى شده است چه بناهايى فروخواهد ريخت. از اين پس بايد در انتظار دنباله اى طولانى و بى شمار از درهم شكستن ها, تخريب ها و زير و رو شدن ها باشيم. چه كسى مى تواند از همين امروز ابعاد قضيه را حدس بزند و پيام آور اين همه وحشت و ظلمت و تاريكى و كسوف خورشيدى شود كه بدون شك زمين تاكنون تجربه نكرده است؟57
نيچه, نيست انگارى را به مهمانى تشبيه كرده است كه بر در مى كوبد و درباره سرچشمه آن اين گونه پرسيده است: (اين سهمگين ترين جملگى مهمانان از كجا سر مى رسد؟)58 و در پاسخ, احتمالات مختلف را رد كرده و آن را برخواسته از اخلاق مسيحى و حسِّ حقيقت جويى مورد تأكيد آن اخلاق دانسته است.59 هيچ راهى براى فرار از نيست انگارى وجود ندارد, ارزش ها از ارزش افتاده اند, همه امور از معنا تهى گشته اند, مقاومت ها بى فايده است, (تلاش هايى كه براى گريز از هيچ انگارى صورت مى دهيم بى آن كه ارزش هاى قديمى خويش را از نو ارزش گذارى كنيم, نقيض خود را به بار مى آورند و مسئله را حادتر مى سازند.)60
نيچه از دو نوع نيست انگارى سخن گفته است: نيست انگارى منفعل (passive) و نيست انگارى فعّال (active). نيست انگارى فعّال, وضعيتى است كه انسان نيست انگار در اثر قدرت و توانايى زياد روح, ارزش هاى متداول را بى ارزش و پوچ تشخيص مى دهد و تصميم به درهم شكستن آنها مى گيرد تا فعالانه ارزش هاى تازه اى بيافريند و جايگزين ارزش هاى كهن كند و نيچه اين رويكرد را تأييد مى كند. نيست انگارى منفعل, وضعيتى است كه انسان نيست انگار در اثر ضعف و زوال قدرت روح ـ با اين كه ارزش هاى متداول را پوچ و بى معنا تشخيص مى دهد ـ چون توانايى خلق ارزش هاى جايگزين را ندارد به وضعيت موجود تن مى دهد و در يأس و بدبينى باقى مى ماند. نيچه اين رويكرد را نفى كرده, غيرقابل قبول مى شمرد.61
هيچ انگارى, مشخصه مرحله انتقالى آسيب شناختى است.62 يعنى دوره اى مى رسد كه حدّ وسط دو دوره ديگر است: دوره قبل از آن دوره ارزش هاى كهن است و دوره قبل از آن دوره ارزش هاى نوين است, براى عبور از دوره اول به دوره دوم, بايد از دوره متوسط ـ يعنى دوره انتقالى ـ گذار كرد.
اين گزارش فشرده از ديدگاه نيست انگارانه نيچه درباره زندگى, اخلاق, معرفت و دين, نشان مى دهد كه از نظر نيچه, مشكل بزرگ بشر بى معنايى و بى اعتبارى ارزش هايى است كه تاكنون با آنها زيسته است. عامه مردم با تفسيرى زاهدانه از زندگى و در نظرگرفتن هدفى آن جهانى و معنوى از آن, آن را تحمل پذير كرده اند, در حالى كه زندگى به واقع تلخ و ناگوار و بى معنا است و معناى زاهدانه اى كه براى آن به دست داده اند, غير قابل قبول است, و نه تنها مشكل را حل نمى كند بلكه موجب حادّترشدن آن مى شود, معناى زاهدانه موجب تهى شدن و زوال زندگى مى شود, نه رونق و پيشرفت آن. همين طور بشريت با تأكيد بر حقيقت و كوشش براى نيل به معرفت صادق و حقيقى, هرچند موجب گسترش و پيشرفت فلسفه و علوم مختلف شده است, اما از آن جا كه حقيقت افسانه اى بيش نيست, دستاوردهاى حقيقت جويانه بشر, به جاى آن كه مشكلى از مشكلات بشر را برطرف كنند, همواره بر مشكلات او افزوده اند, اراده معطوف به حقيقت و بار و برگ هاى آن نيز موجب از رونق افتادن زندگى انسان شده اند و به جاى آن كه موجب گرمى و بالندگى زندگى انسان شوند سبب سردى و تهيگى آن شده اند.
با توجه به آنچه ذكر شد, مهم ترين مشكلاتى كه از نظر نيچه تهديد كننده زندگى راستين انسان اند, عبارتند از: 1) تلقى رايج از زندگى (يعنى تلقى زاهدانه از زندگى); 2) اراده معطوف به حقيقت; 3) اخلاق متداول (كه نيچه آن را اخلاق عاميانه يا اخلاق بردگان ناميده است) و 4) دين.
نيچه تصور كرده است ارزش هاى چهارگانه فوق كه ارزش هايى كلى اند, به واقع بى ارزش و بى اعتباراند و بايد آنها را برانداخت. او به جاى سه ارزش اول, يعنى تلقى زاهدانه از زندگى, حقيقت خواهى و اخلاق متداول ارزش هاى تازه و جايگزين را پيشنهاد كرده است, اما براى دين جايگزينى پيشنهاد نكرده است. در نظر نيچه تأكيد بر ارزش هاى ياد شده, از نيستى خواهى سردر مى آورد و به واقع, نيستى خواهى است; گرچه مردم معمولاً از نيستى خواهى خود بى خبرند. اين مشكل, مشكلى است كه بشريت به آن مبتلا است و تا كنون از آن آگاه نبوده است, اما در دوران اخير حادثه اى رخ داده است كه در سايه آن بشريت در شُرف آگاهى يافتن از اين مشكل است. آن حادثه, بى اعتقادى مردم اين دوران به خدا و دست برداشتن آنها از باور به خداوند است كه او از آن به (مرگ خدا) تعبير كرده است. ايمان به خدا تكيه گاه و مبناى ارزش و اعتبار ارزش هايى بوده است كه بشر غربى به آنها اعتقاد داشته است و در پرتو آنها زندگى كرده است. اكنون كه در اثر حقيقت خواهى همين انسان, غير حقيقى بودن وجود خدا آشكار شده است و مردم در حال دست شستن از باور به خدا هستند, جايى براى ارزش و اعتبار دين و باورهاى دينى و همين طور اخلاق و احكام اخلاقى باقى نمى ماند و با بى اعتبار شدن اين ارزش ها, انسان تكيه گاه خود را براى زندگى از دست مى دهد و با برهوت نيست انگارى و پوچى روبه رو مى شود و اين وضعيت براى انسان, خطرناك و تحمّل ناپذير است و بايد به فكر راه چاره اى بيفتد.
نيچه چاره اين مشكل را در خَلق ارزش هاى نوين و جايگزين دانسته و راه را براى اين امر هموار ديده است; آن خدايى كه گمان مى رفت به واقع, وجود دارد و به انسان ها امر و نهى مى كند اكنون ديگر از ميان برداشته شده است و انسان از دست خدا آزاد شده است و عرصه براى امر و نهى او و آفريدن ارزش هاى نو و جايگزين فراهم و مهيا شده است. نيچه درباره اين كه آن ارزش هاى تازه كدام اند و به چه اساس و معيارى وضع مى شوند, سخن قابل توجّه اى نگفته است. گرچه قبل از اين كه از مرگ خدا و نيست انگارى آگاهانه سخن بگويد ـ آن گاه كه مى كوشيد نيستى خواهى پنهان انسان ها را در قبول تلقى رايج از زندگى, حقيقت خواهى و اخلاق متداول آشكار كند ـ راه حل هايى براى برون رفت از اين وضعيت ها, پيشنهاد كرده است.
او در مقابل تلقى زاهدانه و ماورايى از زندگى, از تلقى زمينى و حسّانى زندگى دم زده است. حقيقت زندگى و بالندگى و گرمى آن در سرزنده بودن غريزه ها حسّى و حيوانى انسان, شور و شيدايى و ميدان دادنِ به شورها و هيجانات و عواطف زمينى او است و هنر تراژدى و موسيقى از بهترين ابزارها براى اين امرند. در مقابل اراده معطوف به حقيقت و خردورزى و معرفت عقلى و استدلالى مفهومى از هنر و معرفت شهودى دم زده است و آن را موجب گرمى و رونق غريزه هاى زندگى ساز انسان, دانسته است.
و بالأخره در مقابل اخلاق متداول, از (اخلاق والاتباران) يا (اخلاق ابرمرد) سخن گفته است. اما آيا به واقع, اين راه حل ها مشكل گشا بوده و در معنا بخشيدن به زندگيِ معناباخته موفق عمل مى كنند؟
پيشنهادها و راه حل هاى نيچه در پاسخ به بحران نيست انگارى بر پيش فرض ها و مبانى اى مبتنى هستند كه پذيرفتن آنها مشكل و بلكه نادرست است. پيش فرض هاى ديدگاه نيچه درباره حقيقت زندگى, انحصار حقيقت انسان در بدن و رفتار و اميال و احساسات حيوانى و زمينى او و نفى بُعد معنوى و ملكوتى وجود انسان و انكار عوالم غيب و نامحسوس است. نيچه هرگز نتوانسته است درستى اين مبانى را نشان دهد. افزون بر اين, آيا با بالندگى غريزه ها, به ويژه دامن زدن به خواست قدرت, مى توان به زندگى رضايتمندانه اى دست يافت؟ اگر زندگى واقعاً هولناك و مهيب است چگونه با هنر, (به ويژه موسيقى) مى توان آن را تحمل پذير كرد؟
ديدگاه نيچه درباره افسانه بودن حقيقت و دعوت او به برانداختن جهان حقايق, به افسانه شبيه تر است تا به نظريه اى قابل توجه و اعتنا; زيرا لازمه جدّى گرفتن اين ديدگاه, جدّى ناگرفتن آن است. ديدگاه نيچه درباره زوال باور به خدا و به دنبال آن بى ارزش شدن همه ارزش ها ـ از جمله ارزش هاى اخلاقى ـ از چند جهت با اشكالات و پرسش هاى جدّى روبه رو است: اولاً, آيا تنها پايگاه ارزش هاى اخلاقى خدا است؟ انسان ها بر اساس قول به حسن و قبح ذاتى اشياء و اعمال, به باور به وجود خدا مى رسند يا اعتقاد به وجود به خدا است كه به ارزش ها, ارزش و اعتبار مى بخشد؟ به گمان نيچه فرض دوم است اما ديدگاه اول استدلال هاى محكمى وجود دارد. ثانياً, آيا تحولات فرهنگى, سياسى و اجتماعى قرن بيستم و بيست و يكم گواه محكمى بر نادرستى ديدگاه نيچه در قول به زوال ايمان به خدا و مرگ خدا نيستند, تحولات سياسى اجتماعى در بلوك شرق, خاور ميانه, بالكان و حتّى آمريكا به خوبى بر زنده بودن ايمان به خدا در زندگى بشريت گواهى مى دهند. ثالثاً, اگر بر فرض بپذيريم كه همه ارزش ها بى ارزش شده باشند, نمى توان امكان آفريدن ارزش هاى نوين را پذيرفت. اگر همه ارزش ها از اعتبار افتاده اند, بشريت چگونه و با تكيه بر كدامين مبنا به خلق ارزش هاى نوين بپردازد؟ محل اتكا و نقطه آغاز ارزش آفرينى چه خواهد بود؟ معيار و ملاك ارزيابى و خوب و بد شمردن چيست؟
نكته پايانى اين كه از ديدگاه نيچه نياز انسان معاصر, آفريدن ارزش هاى نوين و برانداختن بقاياى ارزش هاى 
قديمى و كهن است; اما درستى اين ديدگاه با ترديدها و اشكالات جدّى روبه روست و به واقع, اين ادعا از مشكلات مبنايى و منطقى بسيارى رنج مى برد كه در اين مقاله به برخى از آنها اشاره شد.

برگرفته از:فصلنامه نقد و نظر -يارعلى كرد فيروزجايى


نظرات
    ارسال نظر





    Powered by WebGozar

    پارسیان پال