Loading...

بنیاد قلم فارابی

علاقمندان به عضویت در بنیاد قلم فارابی و فعالیت در حوزه فرهنگی،ادبی و اجتماعی می توانند از طریق ایمیلهای زیر درخواست خود را ارسال فرمایند.

info@farabips.com

ایمیل مدیر عامل:

smaeil.lotfi @ gmail.com

سبد خرید شما

سبد خرید شما خالی است

آمار

  • تعداد کالا: 74
  • بازدید امروز: 158
  • بازدید دیروز: 540
  • بازدید کل: 404886

طنز در آثار پو /‏فتح‌الله بی‌نیاز

طنز در آثار پو /‏فتح‌الله بی‌نیاز

نگاهی به جهان داستانى ادگار آلن‏‌پو

طنز پو محصول حذف‌‌‌‏ناپذير عنصر دگرگونه ‏نمايى آثار اوست. به لحاظ تكنيك و صورت، اين طنز از يك «گسست» سر بر می‌‌‌‌‏آورد. در جريان فصاحت غيرقابل انكار روايتگرى پو، در لحن بيانى كه خواننده دست كم براى چند دقيقه‏‌ اى به آن عادت كرده است، تغييرات ناگهانى و دخالت ‏‌هايى ظاهراً بى ‏‌مورد - و حتى نيست‏‌ انگارانه - توأم با طنز جلوه‌‏ گر می‌‌‌‌‏شود و به سرعت، و به نحوى اغراق ‏آميز، شخصيت ‏هاى داستان را به تبعيت از خود وامی‌‌‏دارد. به همين علت، هر جا كه نويسنده می‌‌ ‏خواهد به هر دليلى فضاى عادى يا رعب‏انگيز را دگرگون و متلاشى كند و حركات و حرف ‏هاى مسخره اما وحشتناكى را جايگزين آن كند، شخصيت ‏ها اعمال‏ شان را با طنزى هول‏انگيز پيش می‌‌ ‏برند. به اين چند جمله از داستان «هرگز سر كله ‏ات با شيطان شرط نبند!» توجه شود. راوى در باره دوستش دميت می‌‌ ‏گويد: «خصيصه ناپسند ديگرى كه نقص جسمانى مادر دميت در او به ارث گذاشته بود، تهيدستى بود. دميت به وجه تحقيرآميزى تنگدست بود؛ و بى‏ترديد، دليل اين كه گفته ‏هاى نامربوطش در باره شرط بندى، هرگز جنبه پولي نمی‌‌‏ گرفت، همين بود. هرگز نشنيدم چيزى از اين قبيل بگويد كه "سر يك دلار شرط می‌‌ ‏بندم." معمولاً می‌‌‏گفت: "سر هر چه دوست دارى شرط می‌‏بندم" و يا "سر هر چه جرأتش را دارى شرط می‌‌ ‏بندم" يا "سر يك پول سياه شرط می‌‌ ‏بندم" يا چشمگيرتر از همه اينها، "سر كله ‏ام با شيطان شرط می‌‌ ‏بندم."»
اين طنز گزنده، زمانى كه دميت در جريان يك شرط بندى، به خود صدمه می‌‌ زند و می‌‌ ‏ميرد، به اوج می‌‌ ‏رسد و خواننده را هاج و واج می‌‌‏ كند: «پزشكان اندكى دارو به او دادند، اما دارو را نپذيرفت. در نتيجه حالش بدتر شد و سرانجام مرد، كه درسى است براى همه آشوب ‏طلبان. من گورش را از اشك، شبنم‏ باران كردم، يك نشان حرامزادگى بر سپر خانوادگى‏ اش نقش كردم و براى مخارج كلى خاكسپارى ‏اش، صورت حسابى بسيار منصفانه براى مردم آن دنيا فرستادم. اما آن اراذل از پرداخت صورت حساب خوددارى كردند، در نتيجه بى‏درنگ آقاى دميت را نبش قبر كردم و جنازه‏اش را براى تهيه خوراك سگ، فروختم.»
اين پايان تهوع ‏آور، در واقع مكمل پاراگراف اول داستان است كه چنين است: «دون توماس دلاس تورس در مقدمه كتاب "اشعار آماتورى" می‌‌ ‏گويد كه به فرض آن كه اصول اخلاقى نويسنده‏ اى سالم باشد، دليل نمی‌‌‏ شود كه نتايج اخلاقى كتاب ‏هايش هم چنين باشند. حدس می‌‌‏ زنيم كه دون توماس به پاس اين اظهار نظر، اكنون در برزخ به سر می‌‌ ‏برد. از نقطه نظر عدالت شاعرانه نيز، زيركانه آن است كه او را همان جا نگه دارند تا كتاب "اشعار آماتورى" يا ناياب شود يا به دليل نبود خواننده، تا ابد روى رف‏ها باقى بماند.»
همان‏طور كه ديده می‌‌‏شود طنز پو، به لحاظ ساختارشناسى، يك لايه (سطح) از داستان‏هاى او را تشكيل می‌‌‏ دهد، بنابراين فقط به محدوده صورت‏بندى مربوط نمی‌‌ ‏شود. به لحاظ خصلتى هم، اين طنز را نمی‌‌ ‏توان يك طنز معمولى، يا حتى تلخ و سياه دانست بلكه طنز تب‏آلود و بيمارگونه‏اى است كه بيشتر با واژه‏هايى مثل «هجو»، «تمسخر خواننده» و يا لااقل دست انداختن خواننده قابل توضيح است. فرد افسرده و غمگينى را در نظر بگيريد كه از گذشته پردرد و رنج او آگاهى داريد. او روبه روى شما نشسته است و با لحنى غمناك و حالتى بسيار تأثرانگيز از مصيبت شومی‌‌ كه بر او نازل شده است، حرف می‌‌ ‏زند. می‌‌ ‏دانيد كه اسمش حسن است، اما در جريان گفتگو كه او را به اين اسم صدا می‌‌‏زنيد، حرف‏هاى دردمندانه‏ اش را قطع می‌‌ ‏كند و می‌‌‏ گويد: «اسم من محمود است.» سپس ماجرا را ادامه می‌‌‏دهد. به او می‌‌‏گوييد: «محمودجان چاى بخور.» اما او نگاه اندوهناكى به شما می‌‌‏اندازد و می‌‌‏گويد: «اسم من على است.» و همين‏ طور تا آخر...
بنابراين خواه ناخواه حس می‌‌‏كنيد كه اين مرد تباه‏شده، دارد شما را دست می‌‌‏ اندازد. اگر مرد شاد و شوخ و شنگى بود، ممكن بود حرف تندى به او بزنيد يا حتى موقع اعتراض صداى‏ تان را بلند كنيد ولى به چهره جفاديده‏اش كه نگاه می‌‌ ‏كنيد، دل ‏تان می‌‌‏ سوزد و چيزى نمی‌‌ ‏گوييد و فقط هر بار كه او اسمش را عوض می‌‌‏ كند، لبخندى، يا در واقع زهرخندى، بر لب می‌‌‏ آوريد. طنز، يا هجو، پو همين حالت را دارد. در داستان قورباغه لنگ، دلقك تحقيرشده دربار كه تمام عمر توسرى می‌‌‏ خورد، و پو اين تو سرى خوردن را با طنز خاص خود پيش می‌‌ ‏برد، از موقعيت سوءاستفاده می‌‌ ‏كند (با زمينه ‏سازى‏هاى قبلى پو، نمی‌‌‏ توان كلمه استفاده را به كار برد) و با چنان طنزى از اربابان خود انتقام می‌‌ ‏گيرد كه خواننده متبسم دچار وحشت می‌‌‏ شود و حتى پس از فراغت از خواندن، طنز داستان را از ياد می‌‌ ‏برد و آن را فقط دستمايه‏اى براى خرد كردن اعصاب خود به حساب می‌‌‏ آورد.
اين ناهمخوانى يا در واقع تبديل طنز به ضد خود، از ديد منتقدان، نقاب نامناسبى است كه نويسنده براى بازى كردن نقش خود انتخاب می‌‌ ‏كند. البته ايجاد خنده هيستريك در خواننده، به لحاظ هنرى، سابقه‏ اى طولانى دارد و حتى به دوره يونان باستان بر می‌‌ ‏گردد و از ابداعات پو نيست، با اين حال نمی‌‌ ‏توان منكر شد كه تركيب خنده و دهشت و تأثير دوگانه آنها، به عنوان دو عنصر جداگانه، و پديد آوردن ساختار مستقل خنده تشنج‏آميز، بدون آن كه به عملكرد ساختار فضاى دهشت و دلهره لطمه بزند، در آثار پو برجستگى خاصى پيدا می‌‌‏كند؛ شايد به اين دليل كه «ايده از پيش تعيين‏شده‏اى» در ذهن نويسنده وجود داشته است و نويسنده، طنز(يا هجو) را به عنوان يك الزام و لايه‏اى از معناى داستان تلقى می‌‌‏كرد و نه رويكردى صورى و صرفاً هنرى.
ليون هوارد، تعبير و تفسير ارزشمندى در باره «ماهيت» هجو غيرعادى داستان‏هاى پو دارد. به باور او، ناهمخوانى و عدم توازن بين چهره كميك غيرعادى پو و چهره جدى او، و به طور كلى ناهمخوانى و ناهماهنگى‏هاى آثار پو، ريشه شيزوفرنيك (اسكيزوفرنيك) دارند، اما به طور تمام و كمال روانشناختى نيستند و گاهى تا حوزه روشنفكرى و عرفان پيش می‌‌‏روند.
از اين ديدگاه، يعنى پذيرش ريشه شيروفرنيك هجو و وحشت، باز هم اين نتيجه حاصل می‌‌ ‏شود كه طنز هيستريك پو خصلت ريشه ‏اى دارد و نويسنده تحت تأثير كنش‏ ها و واكنش‏هاى درونى و در سنترى از آگاهى و خودآگاهى، اين طنز را در تار و پود داستانِ از پيش طراحى شده خود جاى می‌‌ ‏دهد و به عنوان يك «وجه» مستقل مطرح می‌‌‏ كند و حاصل «در رفتن قلم» و يا هوس نويسنده براى «تغيير ذائقه خواننده» نيست.


نظرات
    ارسال نظر





    Powered by WebGozar

    پارسیان پال