Loading...

بنیاد قلم فارابی

علاقمندان به عضویت در بنیاد قلم فارابی و فعالیت در حوزه فرهنگی،ادبی و اجتماعی می توانند از طریق ایمیلهای زیر درخواست خود را ارسال فرمایند.

info@farabips.com

ایمیل مدیر عامل:

smaeil.lotfi @ gmail.com

سبد خرید شما

سبد خرید شما خالی است

آمار

  • تعداد کالا: 74
  • بازدید امروز: 170
  • بازدید دیروز: 540
  • بازدید کل: 404898

تحلیل و خوانشی از مثنوی های وحید نجفی / اسماعیل لطفی

تحلیل و خوانشی از مثنوی های  وحید نجفی  / اسماعیل لطفی

تحلیل و خوانشی از مثنوی های وحید نجفی

 

  1

بلند می شوم از خوابت ، جز آفتاب ِ سیاهی  نیست

بلند می شوی  از تختش ، اگر چه فرصت آهی نیست

ندید ه آینه ام غیر از، به گریه افتادن از تو

ندیده آینه اش غیر از،سپید خوانی ِ تن از تو

به زخم هات نمک می زد که در عفونت ، من باشم

و روسری تو را می کند به دختریت که زن باشم

هنوز تلخی و می خوانی  ، به بغض هات مهستی را

هنوز تلخم و خواهم کرد ، به عشقِ عربده ، مستی را

تنت به پیله ی ابریشم گرفته است در آغوشش

به دور گردن تو حال است دو دست ِ رفته ی از هوشش

من آن طرف بغل سعدی شراب ریخته ای بودم

شبیه بوسه ای ناکام از لب گریخته ای بودم

شبیه محمودی شاید که کشته است ایازش را

شبیه تازه عروسی که به باد داده جهازش را

تنم گلوله ی برفی در میان شهوتِ آتش بود

و زیر بالش سودابه ویاگرای سیاوش بود

دلم  به نیمه ی از خونش گرفت در بغلم آرام

تمام شب  را تا صبحت نماز خواندم با خیام

به طعم نیچه خدایم را ،  به شرم ، طعم عرق را هم

رسید حافظ و دستی زد به فال قهوه ، ورق را هم

تقاص بد مستی  بودم که داده اند به اوباشم

که روی دیوارش شب ها به رختخوابم می شاشم

شبیه پنجره ای بودم که قفل اهنی اش بودی

شبیه لیوانی از سم که آب معدنی اش بودی

تنم  خرابی ِ مستی بود که از پیاله شکایت داشت

که مثل پشت رفاقت ها به زخم خوردن عادت داشت

نه آسمان غم انگیزی که ابرِ خانه ی او باشم

نه آشنای ریاکاری که سر به شانه ی او باشم

نه توی یخچالم سیبی ست به یاد شیطانی هایش

نه در نگاه تو حوایی ست به فکر آدم ِ تنهایش

عجیب نیست اگر روزی در اخم قصابم  باشی

به رسم  خون و جنون بازی  به روی اعصابم باشی

دهان  به  آینه ام آه  و سرم به  هیچی ام آویزان

دو چشم هام  به دنبالت ، دو حسن یوسف در باران

دو پای  من  وسط برزخ  پی ِ سیاهی ِ مویت رفت

دو دست غیرتی ام اما به خشم  سمت گلویت  رفت

□□

به چشم کودکِ در خوابم  تمام قصه ات  آهی بود

برای هردویمان اما تو هیچ وقت نخواهی بود

شب است و خاطره ات ابری ست نشسته بر تن مهتابم

اگر چه در تختم تنهام هنوز  رو به تو  می خوابم

میان جمعم و می دانم چقدر آدم تنهایم

به زیر ِتیغم و می دانی رسیده است به اینجایم

 

 

 

 

2

بی اعتنا به باد و  قانون و مجوزها

آرام فندک را گرفتم زیر ِ کاغذها

پروانه ام را کشتم و بستم دهانم را

در دستشوئی دفن کردم آرمانم را

تلخی بعد از گریه  در لیوانِ چایم بود

یک سوسک توی رختخواب کافکایم بود

مردم دلیل محکم اجدادی ام بودند

پوتین  خورده لای پای شادی ام بودند

از خواجه ی بیچاره  بیتی فال می کردند

با زلف معشوق قدیمی حال می کردند

من با خودم در  آخرین تنهایی ِ خونی م

با چشم های بسته ام  با دست صابونیم

در خواب هایم دختر همسایه عادت بود

در شعرهایم آخر مجنون خیانت بود

پر کردم  از فندک همه تاریکی شب را

با آتش سیگارهایم سوختم لب را

در چاردیواری که بودم زندگی کردم

من با سگ هاری که بودم زندگی کردم

معشوقه ام در خانه ی خالیم دختر ماند

پیراهنم در خواب ِ آغوشم معطر ماند

هر روز قدی از خودم کوتاه تر بودم

آئینه ای از آه هایم آه تر بودم

با شیشه ی مشروب خالی سرخوشی کردم

من بارها در شعرهایم خودکشی کردم

با غصه خوردم  فحش های دشمنانم را

با بغض بخشیدم تمام دوستانم را

کاجی شدم که یادگاری از جدائی  داشت

سروی که رویش ارّه برقی ردپایی داشت

در روح من هر چار فصل سال پائیزی ست

بی شورت و بی جوراب پاندای غم انگیز ی ست ...

□□

آن ها در آتش  بازی ِ ققنوس می کردند

یک قطره را با زور اقیانوس می کردند

اشکی به روی گونه ی تمساح ها بودند

راهی برای رفتن ِ گمراه ها بودند

هر صبح ریش مارکس ها را آب می دادند

شب ها سبیل نیچه گی را تاب می دادند

در چشم هاشان لکه های ننگ پیدا بود

در جمع شان  چیزی به نام شعر، « تنها » بود

در بیت دندانی  طلاکار از طمع بودند

در پیش آقا زاده گوشی مستمع بودند

افسوس عشق گاوها از سر نخواهد رفت

در آخور خرها به غیر از خر نخواهد رفت

افسوس تسلیمی ست در تصمیم سرداران

افسوس جنگل بوده  بر دوش تبرداران

دنیا به کار دلبری با دلبرانش بود

معشوقه در آغوش از ما بهترانش بود

من بودم و هیزم در آتش خانه ام می سوخت

از شعر شمعی داشت باپروانه ام می سوخت

آرام

بستم

پلک هایی را که شب بودم !

 

 

ابتدا و قبل از هر گونه بیانی باید بگویم خمیر مایه شعر به شدت سپید است و یکی از زیباترین شعرهای سپید می توانست باشد.فضای ابتدایی مثنوی خواننده را وارد حوزه ای از انواع ترکیبات سخت وشیرین و گره داری می کند. در گذشته تغزل هر قصیده ای می توانست زمینه فکری بیافریند برای خواننده ولی امروز بخصوص در اشعار جدیدی که می خوانیم تغزل ها یا فضا سازیها و ورد کردن خواننده در طبیعت و باغ هر شعر، همان اصل هر شعری است که گاهی بسیار زیباست و گاهی ناکارآمد. تکاپوی خواننده در ابیات اول نشان از توانمندی شعر است و سنگینی مفاهیم در قالبی دلنشین چون مثنوی . به این ترکیب نگاه کنید: تقابل ( بلند می شوم از خوابت و بلند می شود از تختش) فضای سنگینی برای تفکر می آفریند فضایی که شدیداً از وادی تخیل نشأت گرفته و در هاله ای از ترکیب سوررئالیستی آفتاب سیاه، کلمات کاملاً حقیقی و دم دستی، به تعبیری پررنگ تبدیل شده است . همانطور که گفته شد اصالتا، این شعر، درونمایه و خمیرمایه سپید دارد. درونمایه ای از ترکیبات مفهومی کاملاً شخصی با تجربیات عینی در لابلای واژه های رئالیستی که نمی توان گفت کاملاً انتزاعی است اما بندهای به حقیقت انتزاعی ... (سپیدخوانی تن از تو و تشخص آینه در دیدن اشکهای شاعر) این بندها کمی سنگین به نظر می رسند، روزگاری مثنوی پرشده بود از پیچیدگیهای تو در توی سبک هندی و روزگاری برعکس به سادگی و گاه افراط در سادگی ، اما شاعر کوشیده است تا مثنوی خود را در برگهای سرشار از پیچیدگیهای مفهومی در قالبی ساده و موزون در مصرع ها ارائه کند . فضای سنگین بیت (روسری و زخم هات نمک ...) ذهن را آشفته می سازد و وادی فکر را به جای جای توهمات و تخیّلات می کشاند و بعد به زخمهای پر از عفونت « من » را می سپارد و روسری را سرچشمه ای برای « زن شدن »می داند. وحید ساختار خود را دارد، واژه های خود را دارد، سبک و سیاق و حال و هوای خودش را دارد، در این شعر چند بیت اول آنچنان بر ذهن خواننده ته نشین می شود که همچون برف سنگین بر کوه، آرام آرام فرو می رود در دل تفکر و منطق شعری آدمی که گره از بیت باز شود ژیمناستیکی از وادی ها را به نمایش گذاشته در تعقل آدمی و بازی با کلمات به شدت کار معنا را به زحمت انداخته است. شاعر بسیار قدرتمند است در گفتن، در سرودن در دیکلمه و خوانشی از شعر در سکوت. شاعر ساکت است و کلماتش رنگین از تقابل دو وجهه، دو انسان و دو تجربه به شدت خصوصی است و کمی تیز، غمگین است و پر از حسرت، حتی آه کشیدن، ولی حضور دارد. دو پرتره طرفین را مقابل هم نشانده و سرشار است از فرورفتن دو انسان در هم ... عشقِ عربده ترکیب قشنگی است( مست می شوم تا عربده بکشم) عربده ! آیا عربده همان فریاد است که از سر عصیان بر می خیزد ؟! آیا کناراین عربده چاقویی خونین از واژه و احساس افتاده است ؟! عربده از انفجار احساس درون آدمی ؟! یا کمی دورتر، عصیانی از تضادهای جاری در اجتماع؟! تو مهستی را گوش می کنی و چهره ات از تمام بودن تلخ و آویزان است، کِدر شده ای از هر چیز به نام من ؟! به نام اجتماع ؟! به نام دوست داشتن ؟! کِدر شده ای از رابطه ای جسم دو انسان در رختخواب تخیّل و یا واقعیت؟! و من هست می شوم تا تمام تو را فریاد بزنم، عربده بکشم و چاقویی از تمام نبایدها و بایدها را در دستانم بفشارم و تنها فریاد بتواند مرا در خون شهر جاری سازد. در خون تو، در خون آدمها،در خون دوست داشتن، در خون اجتماع و این فریاد همان فریادی است که آرمانها را در تمام روابط انسانی و اجتماعی به پرده تابلوی نقاشی منتقل می کند. سبک و شیوه دست و پا می کند و رنگ هایش را مدام می پاشد. (دستان پیله مانندی که دور گردن تو حلقه شده است) و سپس یکی از زیباترین بیت های شعر معاصر را پیش روی خودم دارم. روح من شراب رنگینی بود که در پس ِسالها، هفت ساله تر از تمام شراب های هفت ساله در کالبد جسمی من جریان گرفته بود، شبیه تمام اشتیاق و احساس و آرزوی جاودانۀ یک بوسه بر لبهایی که می توانست برای شاعر تمام کننده و فرجام این عطش باشد. بوسه ای ناکام در تنی چون شراب و روحی از اضطراب و اشتیاق افسون شده. بیتی که از زیباترین بیت ها شعر معاصر می تواند باشد. به نظرم این بیت حاصل همان مستی روح شاعر است و ناخودآگاه به صفحه گویای واژه ها نقش بسته است. چرا که دستهای حلقه شده بر دور گردن آن پرتره نیز از خود بیخود شده است. تشبیهات شروع می شود و در قسمت شرط ممکن می گویدکه شاید محمودی شده ام که این ایازش را کشته است، یا عروسی که جهازیه اش را به نیستی کشانده است، تشبیهات سختی است شکست ساختار مفهوم . شبیه ناممکن ها شدن، با توجه به جایگاه ایاز در زندگی سلطان محمودغزنوی و نقش جهازیه در دیدگاه و گاهی حتی در اصالت خانوادگی یک تازه عروس. دوباره سر گیجه های واژه شروع می شود و پارادوکسها نیز به لایۀ اول شعر نقش می بندد. تنم چون برف در آتش دهشتناک شهوت، مذاب می شود. نماز خواندن با خیام، از جمله تعابیری است که آنچنان جای مباحثه و مناقشه را در وادی مباحث فلسفه و حکمت ، جهان بینی و ایدئولوژی و ساختار اجتماعی دوره خیام تاکنون، باز می کند که شاید بتوان گفت ساعتها برای چنین بحث سنگینی باید به گفتگو پرداخت. نماز خواندن با خیام و خیامی که خود مناقشات زیادی را به فلسفه، عرفان و ادبیات و اصولها و اسلوبهای مختلف وارد کرده است. شاعر در ابیات این مثنوی همچون واژه هایش سرمست است و بی خود و کلماتش چون اسبی چموش بر چمنگاه تفکرات شاعرانه اش چنان پر عظمت و سرکشانه هجوم می برد که افسارش به تمامی از دست شاعر خارج است و این یکی از همان اصولهای شعر سپید است که نویسنده این سطور سالهای زیادی از عمرش را به تجربه آن پرداخته و نفسش بند آمده است. نجفی حافظی را که سرچشمۀ فال است برا اهالی ادب و حتی عوام مردم به سراغ فال قهوه می برد و ورق های قمار را حلاجی می کند . نیجه را به میان می کشد و نظریات فلسفی اش را درباره هستی و الهیات. همیشه گفته ام انسانهای بزرگ در جهان اندکند و با تمامی نبودنشان، تاثیر شگفتی در سرشت بشر دارند در یافتن مسیر حرکت و تکامل. « عرق » درست شبیه همان چیزیست که گفتم و دستمایه ای برای عربده های ناهوشیار، بغضی فرو خورده و تفکرات هرگز سر برنیاورده. تا اینجای این مثنوی، فضا کاملاً انتزاعی است. وحید یکی از شاعران مطرح چنین ساختارهایی است . امروزه عناوین بسیار بزرگی را بکار می برند و من به دلیل عدم حقیقت داشتن این عنوان برای بسیاری از شعرهای معاصر و دور بودن آنها از ساختار کلی و قوائد اساسی این مکتب نامی از آن به میان نمی آورم و مانفسیت های سر درگم و به نفس افتاده برخی از آقایان را با تمام وجود نمی پسندم، هر چند نفی هم نمی کنم چرا که امروز در ادبیات و شعر ایران اتفاقات بیشماری افتاده است که هرگز شایسته و بایسته شعر این سرزمین نبوده است اما تجربه های بسیاری صورت گرفته و این تجربیات را نمی توان نادیده گرفت . ساختار ایدئولوژی و دایره واژه گان، مفاهیم شکل و فرم، آغاز و پایان، مهندسی کلمات براساس اتفاقات شاعرانه ، عصیان، هنجارشکنی، قالب عوض کردن و حریم ها را به هم ریختن، روابط جنسی ترویج شده در واژه ها، چیزی که اسمش را مبارزه در شعر نامیده اند، به تصویر کشیدن وکشاندن شعر در تختخوابها و بسیاری از مباحث دیگر را دیگر را تحت عنوانی بیان می کنند که شاید جزئی از یک کل باشد و خصیصه ای از یک مکتب بزرگ نه همه آن . دوستان بسیاری حتی در شناخت سبک و سیاق نوشته های خود بیراهه رفته و دچار پریشانی شدید افکاری و واژه ای شده اند. هنجارشکنی شاخصه ای از فلان مکتب است و روابط جسمی، حریمی از بخشهای خصوصی دو انسان است که نمی تواند با در کنار هم قرار دادن آنها به نام مکتبی به آن عظمت و بزرگی که در اروپا و امریکا، حداقل در معماری و هنر و ادبیات تاثیر شگرفی نهاده بر سر در شعرهای خود نصب کنند. نمیدانم ... بحث این مکتب از خواب زمستانی برخواسته در ایران با اصول کلی فلان ( ایسم ) متفاوت است و یا بهتر است بگویم که براساس تمامی اصول این مکتب اجتماعی / فلسفی و هنری نیست. من مثنوی وحید عزیز را بر اساس هیچ مکتبی تحلیل نمی کنم چرا که بیراهه می روم در این خوانش ،تنها به خواندن این شعر پرداختم و نوع خوانش من چنین بوده است. دلیلی برای به زیر کشیدن شعر در لوای یک پرچم مکتبی نیاوردم و تنها شعرش را خواندم . این نوشته نقد مکتب نیست، خوانش و تحلیل شعر است. بهر حال این تحلیل بماند برای بعد و دوستان و بزرگان این حوزه. به شعر برگردیم؛ وحید نجفی ساختارش را می شناسد. واژه هایش را دقیق می چیند، تفکری دارد در شعر، بینشی دارد در مفهوم و هر چند برخی از اشعارش را نمی توان بعنوان شعر نجفی قبول کرد و کاش از دفتر شعرش حذف می شد اما طبع سرکش و فوران حس در جای جای بیتهایش گاهی سرمنشایی می شود برای نوشتن. شعر شامل چند اپیزود یا فصل ناخوانده است. بخش اول تا اینجای مثنوی ترسیم شده و بخش بعدی با تشبیهاتی شروع می شود که از دیالوگهای خفته ای در بطن مصرعها، ناگهان به ماهیتی اجتماعی و قاعده کلی و وسعتی افزونترکشانده می شود. ( شبیه قفل بودن ) را مقایسه کنید با کسی که بوسه نگرفته. به (زخمهای نمک زده) که قرار بود « من » به آنها تزریق شود مست می شود که به بهانه مستی عربده بکشد. مستی که در سر دردهای خماریش و با حنجره ای خسته و صدایی گرفته از عربده هایش، از پیاله شکایت می کند و هیچ قرص آرام بخشی بر دردهای سرش آرامش نخواهد بخشید . حالا دیگر نوبت گفتن است. حرف زدن ، از آنچه که در درونش آتشدانی ساخته بود از او . عادت کردن به زخم از پشت خوردن. حالا آسمان او سنگین است و غمگین. بخش دوم شعر شامل حسرت ها ، آه کشیدنها و خاطرات فروخورده است. واژه ها عوض می شود، رنگها عوض می شود، ترکیبات عوض می شود ، تلمیح آدم و حوا می آید و در کنار یخچال و سیب یخ زده می نشیند . از قصاب سخن به میان می آید و چاقویی شبیه به زخم خورده از پشت، در بخش اول شعر سخنی از اعصاب در میان نیست و « هیچ بودن »، آینه در ابتدای شعر، گریه ها را به خود پیوند می زد و در این بخش شاهد نفرت، غضب، دردهای هرگز نخورده و لبی گریخته از بوسه در ابتدای شعر، اینجا سه نقطه های زیادی نمایان می شود و جای خالی کسی را به نظاره می کشاند که دستهایی غیرتی گلویش را فشار می دهند، هر چند در خیالی خام با سر دردی از خماری و فرسودگی و خستگی تن، با آسمانی از غم سرشار و خانه ای و تختی خالی از یک صدای دوم . حال ،مو به دوزخ پیوند می خورد چرا که تاریک بوده و چشمهایی به دنبالش نگران و در حسرت، غوطه ور. این پایان بخش دوم مثنوی وحید است. تمام سعی خود را کردم تا از نقد واژه ها و گاه سردی کلمات و حتی برخی از بیتها گذر کنم، شعر در تمام ابیات خود پخته و فصیح نیست، ترکیبات نامانوس گاهی خواننده را به عذاب آلوده شدن به پیچیدگیهای سخت مصرعها می اندازد. خواننده ای که پیشینۀ مطالعه سبک هندی را نداشته باشد با پیچیدگیهای شعر وحید کنار نخواهد آمد، کلمات امروزی راه یافته به شعر او که گاهی بسیار زیبا و جلوه ای دلنشین می یابد در تشبیهات، استعاره ها و مجازها حس آفرینی و اشارات به شدت خواننده را گیج می کند. او زبان خودش را دارد و خواننده باید با زبان او انسی داشته باشد اما همان طور که در بالا گفتم بیتهای زیبایی را می توان خواند که در شعر معاصر کمتر از نسل جوان شاهد بوده ایم. فصل سوم شعر پایان خماری و آغاز منطق انسانی است. زمان دانستن اینکه: « برای هردویمان امّا تو هیچ وقت نخواهی بود » و قطعاً نخواهد بود. همانطور که تجربه عینی می تواند به همین وضوح شکل گیرد، رفتن و ترک کردن و یا تنها گذاشتن و با فاصلۀ زمانی زندگیهای امروزی، تمام خاطرات تلخی را به انسان تحمیل می کند که در سر زنده ترین لحظات آدمی، باز ردپای ریشه ای و عمیق غم را می توانی ببینی. این شامل موسیقی، طراحی، دنیای مجازی و اینترنتی می توان دید. حالا شاعر یا به اصطلاح راوی این داستان از ماجرایی بسیار کشنده و تلخ به نقطه ای رسیده که همان سرآغاز و دلیل مست شدن بود. یعنی درد آدمی با هر بازگشتی به خاطرات، سنگین تر و کشنده تر خواهد بود. و ( اگر چه در تخت تنهام هنوز و رو به تو می خوابم ». هنوز حضور داری در دنیای این مرد و تمام پایان بندی شعر، این را می گوید . اینجا دیگر سخن از عربده نیست بلکه این حضور است که به تمامی فریاد است و حالا مرد سکوت کرده و همسر، زن ، معشوقه، دوست - و هر آنچه که می توان نامید- حتی در رویای این ثانیه ها ، تسلط بی نهایتی دارد. خواب و بیداری را با خود پر کرده است و این سرریز شدن لحظات مرد از خاطرات حضور زن، دیگر مجالی نخواهد داد میان جمع به غیر او اندیشه کند و چقدر تنهاست و چقدر اطراف این کاراکتر شلوغ است. لبریز شدن روح، او را به نهایتش رسانده و حالا مرز بزرگی از تعقل و جنون را به مفهوم مطلق خود اضافه می کند، پا از منطق انسانی فراتر رفته و مرد را به سر فصل جدیدی از تنش های روحی کشانده است. اصولا اکنون نوبت انفجارهای عکس العملی شدید به خاطرات تلخ اش است. آتش گرفتن به زیر تمام نوشته ها، بی اعتنا بودن به قانون و مجوزها و چقدر ابیات در پس سادگی خود که خلاف بخش اول شعر است ، معانی را به راحتی در ذهن خواننده رسوخ می دهد ریتم شعر سریعتر می شود، کلمات و ترکیبات کوتاهتر و مفاهیم در قطاری از تخیلات و مفاهیم کوتاه و گاه ساده از مقابل دیدگان خواننده رد می شوند و اینجا همان مرز تعقل و جنون است . مثنوی تازه انگار شکل قدیمی و کلاسیک خود را یافته است تند و سریع واقعه گویی می کند و بعد به زبان کنایه و استعاره و رمز وارد می شود. سوسک در اثری از کافکا بیانگر مفاهیمی است از تفکرات او و این سوسک حالا در تخت خواب مرد جان گرفته است. مردی که بالهای پروانه اش را کنده و دور انداخته و سکوت را حاکم درونیات خود کرده است. ترکیب قشنگی برای اعتراض وجود دارد. آرمان یک فرد چه می تواند باشد؟ حالا و در شرایط عقلی چه مسائلی را می توان زیر پرچم آرمان فردی آرایش داد؟! و در یک مصرع به مسیر لجن زار و پس آب ها و کثافتها انداخت؟! پوتین در ذات خود به عنوانی تمثیلی از لشکر و ارتش بکار می رود و در اینجا در مفهومی گسترده تر بصورت کنایه از حکومت نظامی و رویکردهای اجتماعی آمده به لای پاهای مرد خورده در حالی که حس زیبای شادکامی و طراوت تفکرات در او موج می زند. حرف برای گفتن ریشه عجیبی پیدا می کند ،آنچنان می توان برای همین بیت نوشت که اگر همچون شاعر عنان اسب قلم از دست نویسنده بیرون آید مثنوی طویلی از ریشه آن خواهد رویید. مثنوی دیگر هرگز آن پیچیدگیها و خصوصیت انتزاعی آغازین را ندارد. همه چیز ساده بیان می شود. دوباره فالی از خواجه شیراز به مزاج خوشتر می آید و فال قهوه دیگر جایگاهی در شعر ندارد. زلف معشوق به میان کشیده می شود ، حافظ در ترکیب مدرنی قرار نگرفته و همچنان در وادی کلاسیک فرو می رود و مباحث بسیار دهشتناکی در انتهای این تنفر بر ذهن کاراکتر شعر شکل گرفته است. «خیانت» ، « در شعرهایم آخر مجنون، خیانت بود» ، تشبیهات و استعاره ها بسیار تمرین شده و بسامد بالایی در مفایهم دارند. ناسزا بحث دیگری حاضر در شعر است. « سگ هار» استعاره از چیست ؟ تلخی و عذاب روحی مرد؟ زن و یا پشیمان شدن از زندگی با معشوق! ناکام در رابطه ای انسانی و جسمی که با تمام دل گرفتگی هایش هنوز پیراهنش در آغوش کسی دیگر رها نشده است! آئینه در این بخش صورت دیگری به خود می گیرد ( آئینه از آه لبریز و اشکی از احساس جاری) . شاید بشود گفت که برخی از تعابیر آورده شده در شعر نقد بسیار ریزبینانه اجتماع کنونی ست، قواعد اجتماعی و روابط بین انسانها. نقد درکِ درست از دوست داشتن، « مجنون » نمونه ای از اسطوره هایی است که به واسطه برخی از صفات شاعرانۀ شاعرش در پرداخت و شخصیت پردازی این کاراکتر جاودانه ماند و قرنها شد سمبل انسانهای عاشق و گاه حتی نمادی شد برای نجیب ترین و انتزاعی ترین شخصیت عاشقانه در ادبیات منثور و لابلای سطور نوشته ای بسیار. امروز دیگر چنین واگویه هایی هیچ شباهتی با این تعبیر ندارد، توجه کنید : « مجنون با نوشتن اسم لیلی بر خاک می گوید؛ عشق بازی می کنم با نام او ... ». «فروغ» دوران نه چندان دور ما، در جوزامخانه زندگی می کند و شعر می گوید و به تصویر می کشد هر آنچه را که بسیاری از انسانها نمی تواند تحمل نگاهی را هم به چنین صورتهایی داشته باشند . فروغ اینگونه می شود فروغ و درباره فروغهای روزگار ما، نمی دانم چه توصیفی می توان کرد ( هر چند زمان را هم و زمانه را هم در نظر بگیریم » نمی دانم ... بگذریم ... وحید مصرعی دارد که منشأ بحث هایی ست در مورد روابط اجتماعی انسهانها و تفاوت دیگاه دوست داشتن در دوره های گذشته امروز. مجنونی که هر روز مواد مصرفی متفاوتی را تجربه می کند، هر روز رابط های جدید و بی پرده و مرزی را لمس می کند، موسیقی اش متفاوت است،نگاهش متفاوت است، شرابش متفاوت است عشقش تعبیری متعالی ندارد و یا اگر تعبیر متعالی داشته باشد حاشیه هایش نمی گذارد تا پای این احساس زیبا از زمین و از هر چه نمود زمینی ست فراتر رود. فروغ فرخزاد تعبیر قشنگی دارد که می گوید ( لیلی های روزگار او !! ماشین کوروکی سوار می شوند ) حالا هم باید گفت مجنون این دوره هم هیچ شباهتی با مجنون اسطوره ادبیات ایران زمین ندارند. « آخر مجنون امروزی خیانت کردن است» « در شعرهایم آخر مجنون، خیانت بود » نوعی قصاص ، نوعی انتقام، نوعی وارهیدن از عذاب ، نوعی تلقی احقاق حق برای جبران « آن » نداشته، جبران رفتن، رفته، حتی گاهی بی توجهی از یکسو، موجب انتقام چنین هولناکی می شود. (دیدن دختر همسایه در خواب یک عادت است) . نجفی توانسته است بی سرو سامانی اندیشه ها را در این مثنوی در قالب چند بیت و مصرع به نقد کشیده و خودش، هم در داخل این مفهوم قرار داشته باشد و هم بیرون از آن بتواند سیاهی ها را دیده و به کرسی نقد بنشاند. کمتر شاعری می تواند امروز از نقد اجتماع به دو از روشنفکر مآبی، چیزی بنویسد. در چند لایه ی تو درتوی مصرع هایش با چنین دیدگاهی روبرو می شوی . در این بخش کاراکتر شعر وحید، خود را آئینه آهی می بیند که حتی از ذات آه، افسرده تر است در حالی که پیراهنی از جنس خاطره را در آغوش خود گرفته و هنوز می تواند حضور بوی تن (آن/ او ) را از لباسش حس کند. این ترکیب بی نهایت حسی هست و بسیار عمیق. یعنی شاید بسیاری از انسانهای امروز چنین تجربه ای را کرده باشند. آنچه را که گفتم کنار هم بچینی پازلی را جور خواهی کرد که چند بخش ( ناقص ) دارد. شیشه خالی مشروب که نقش تعیین کننده ای در شناخت برخی از فضاها بر عهده دارد. فصل خودکشی شاعر در ابیاتش نیز از همین وادی آغاز می شود . این ترکیب هم بسیار معنی گسترده ای دارد. ابتدا بگویم آیا تمام اوصاف و احوال کاراکتر این شعر در این فضاهای بازسازی شده به نوعی خودکشی روحی و ذهنی نیست ؟! آیا ذره ذره وجود او را به تحلیل نخواهد برد؟! آیا مجنون می تواند با نوشتن نام لیلی عشق بازی کند ولی بوئیدن پیراهن معشوق نمی تواند برای شاعر عاشق و یا عاشق شاعر گونه چنین باشد؟ چرا ؟! قطعاً چنین خواهد بود. این بخش شعر حاوی سوزهای دردناک دلی است که هم خود، هم مخاطب و هم جامعه اش را به زبان نقد کشانده است و کبریت روشنی را زیر تمامیت حضورش کشیده است. کمی به فضای ابتدایی شعر باز می گردم . مفاهیم سنگین تر شده و ابیات هم همین طور. نمی دانم آوردن کلمه ای چون ارّه برقی در شعر چه اندازه می تواند مقبول باشد ! امّا به زعم من اگر نوعی اختراع انسانی در نظر گرفته شود و ضمخت ترین و خشن ترین صدای برنده درخت، می توان چنین گفت کاجی که یادگاری از جدایی بر روی خود دارد ، اگر انسان در نظر گرفته شود، حالا ارّه برقی می شود دستگاه قتل عام انسان، با توجه به آمدن سرو که بیشتر نماد سربلندی و آزادمنشی است و استقامت، پس ارّه برقی هم می بایست وحشی ترین و خشن ترین دستگاهی باشد که برای نابودی سرو آزاده بکار می رود. اینجا جای بحث بسیار دارد . سرو آزاده و کاج بلندی که به جای انسان بکار رفته است و حالا میان کاج ها و سروهای بیشماری است که با وجود واگویه های جدایی، به دست ارّه برقی سپرده می شوند. چرایی اینکه تاویلی چنینی صورت می گیرد به بیتهای بعدی باز می گردد « آن ها » و « می کردند» در دو بیت بعدی و یا فعلهای مشابه دیگری در بیت های پایین تر ... چهار فصل سرودن از روح یک شاعر ، ستودنی است چرا که سردترین و بی رنگترین خصوصیت ها را طی می کند در فصلی و بعد پررنگ ترین و گرمترین داشته ها را برای خود به اثبات می رساند . احوال مختلف انسانی در زندگی . حال بخش دیگر یا چهارم شعر دقیقاً از همین نقطه آغاز می شود، فعلها جمع بکار رفته است و تشبیه ها گاهی همراه با آشنایی زدایی و شکستن حریم برخی از ترکیبات و مهمتر از همه استعاره ها، اشاره ها، بکارگیری برخی از اصطلاحات حتی آمیخته به عناوین سیاسی، بی پرده سخن گفتن، کنایه های مختلف و ... از یک فضای انتزاعی واسوختنی می رسد به یک تریبون انتقادی و خطابه گویی، صریح بودن، تیز بودن، تلخ بودن و « انها بازی ققنوسی می کردند » ... به نظرم اگر« آنها» را بتوان حل کرد و معنی بخشید ققنوس و نقش او در چگونگی زایشش و کارکرد اسطوره ای و ارتباط او با خاکسترِ زیر آتش، تمام معنی بیت کوچکی را به کتابی مبدل می کند که این کتاب می تواند هم رنگ مخصوص خود را داشته باشد هم افکار و هم واژه گان خاص خودش را. این توانائیهای شاعرانه نجفی را نشان می دهد که خودآگاه - ناخوداگاه مهندسی کلماتش نشانگر آشنایی او با قواعد بازی و شاعر بودن است. بازی به دلیل ابتکار آگاهانه ی او در ترکیبات جمع و شاعرانه بودنش به دلیل آگاهی او از ادبیات کلاسیک و گذشته. خوب می داند چه می گوید و خوب می داند چگونه بگوید . اقیانوس نشان دادن قطره هم از همین قاعده پیروی می کند قطره چیست و اقیانوس چیست؟ رابطه اش با این شعر چه می تواند باشد چرا دو بیت بعد از سرو آزاده و ارّه برقی آمده است ؟ ( اوشو) می گوید : قرار بر این نیست که قطره دریا شود،او همان دریاست، فقط باید آگاه شود از آنچه که هست ، از چگونگی وجودش...آگاه شدن از آنچه که هست،همان حقیقت هست و حقیقت رهایی بخش است... حال این تفسیر را با تعبیر وحید مقایسه کنید... مهم است که خواننده شعر کمی در علوم انسانی تبحری داشته باشد. بهتر است کمی فراتر از واژه ها تفکر کند و خاصیت شعر هم همین است . قبلاً در جاهای دیگر نیز گفته ام شعر زمینه و صفحه گسترده ایست که بتواند فضایی برای اندیشیدن و تحلیل کردن به تو ارائه کند. در حین خوانش شعر و بخصوص پس از اتمام شعر تو را به درون خودت فرو برده و مجبورت کند تا بیاندیشی. تحلیل کنی، قاعده ها را بشناسی و تنها به لذت بصری و خوانش ظاهری شعر بسنده نکنی. لایه های اصیل مفاهیم را پیدا کنی و حرف بزنی. شعر می تواند بخوبی در انسان اندیشه را بوجود آورد و او را ازمدارهای جغرافیایی بیرون آورده و در علوم انسانی غرق سازد. ( بهر حال آب دادن ریش مارکس، راهی برای رفتن گمراه ها، تاب دادن سبیل نیچه، لکه های ننگ در چشمهایشان ، تنها بودن شعر در جمع « انها»، دندان طلا، مستمع بودن پیش آقازاده و ... ترکیباتی است که هر یک می تواند فصلی از کتاب مذکوری باشد که در بالا ذکر کردم . در مجالی کوتاه که قرار بود خوانشی بنویسم بر این مثنوی و طویل شد، فرصتی برای پرداختن بیشتر به آنها نیست اما مردترین، خشن ترین و قاطعانه ترین بخش شعر دقیقاً همین بیت هاست و توصیه می کنم دوباره و دوباره و دوباره این ابیات را جدا جدا خوانده و در باره تک تک کلماتش بیاندیشید. این فصل شعر را می توان تابلوی اعلانات عقاید حقیقی و یا نوعی آرمانهای نهان شده در لابلای مصرعها و پشت کلمات شاعر نامید. برخی از مصرعها به ضرب المثل شباهت دارند و قابلیت تبدیل شدن به آن را دارند همچون « در آخور خرها به جز خر نخواهد رفت » « افسوس جنگل بوده بر دوش تبرداران » « افسوس تسلیمی است در تصمیم سرداران » و ... حال با توجه به اینکه شعر از یک فضای انتزاعی واگویه ای شروع شده و مثل یک نمایشنامه ای با اوج و فرود و کش و قوسهای مختلف روبرو بوده است با توجه به تیک های مختلف روحی کاراکتر و میزان بسامد تلخی واژه ها و مفاهیم، در این شعرنمونه ای از شخصیتهای مختلف اطرافیانمان را نیز می توانیم با تغییراتی در چهارچوب خصوصیات شخصیت ها ببینیم، این برهه از پریشان بودن روان آدمی ، سخت ترین و شاید آسیب پذیرترین لحظات یک بشر باشد و شاعر سعی کرده است تا چهارچوب نمایشنامه ننوشته اش را در لابلای مصرعها چیده و پس از هر بار بازآفرینی خاطره ای و قرار گرفتن در فضای نوستالژی، عشق و دوست داشتن رویه ی دیگر خود را نمایان کند و تنفر شکل می گیرد. حال اگر تنفر نگوئیم بخش تاریک و منفی داستان پدید می آید و انتقادها شروع می شود. از فرد به خانواده و سپس به جامعه کشانده می شود هر آنچه که در هستی یک فرد وجود دارد شامل این انتقاد می شود. از رابطه های جسمی و عاشقانه و عاطفی تا جهان بینی و ایدئولوژی و مکتبهای تفکری . شعر وادی بسیار گسترده و پیچیده است که برای گذر از نواقص خلقتی آن باید صاحب اندیشه ای ریشه دار بود . نجفی دارای این اندیشه است . مرداب و سراب را می تواند خلق کند. حتی همانگونه که طبیعت سبز را می تواند. ماورای کلمات را می بیند و بطن واژه هارا، دارای قدرت مفهوم پردازیست، عاشقانه ای به شدت انتقادی و انتقادی به شدت شاعرانه را به تصویر می کشد . گنگیهای وارد شده در شعر را نمی توان نادیده گرفت. ضعف آشکار برخی از بیت ها را همینطور، تلاش برای مضمون سازی و مضمون پردازی به همراه صنایع ادبی و استفاده استعاره و کنایه به معنای حقیقی در شعر دیده می شود . دنیای معاصر ما به هر دلیلی قابل مناقشه است و مباحثه شرایطی فراهم ساخته است که کنایه و نماد و استعاره بیشترین پیامد را در دل آثار شاعران و نویسندگان حقیقی جای دهد و من سهم کمی از شعر معاصر را شعری بسیار شکوهمند، پر مفهوم، دارای ریشه های علوم انسانی بسیار قوی و دارای قواعد مهم جامعه شناسی می دانم، شعر ساده و سطحی نگر و مانیفستهای روزانه برخی از آقایان به درد جامعه ما نمی خورد و اصلاً ذات مانیفستی ندارند، تاریخ ادبیات، انسانهای بسیاری را در خود دیده و بسیاری را نیز از گوشه و کنار خود محو کرده است. البته اگر از بخشی شعر امروز که از جریان جوانگرایانه و انتقاد تند اجتماعی و اخلاقی حتی یادی کنیم ،بحث متفاوت خواهد بود. جریان سازی و جریان پذیری همراه با مسائل روز سیاسی و اجتماعی جامعه و تب موج نویسی در برهه ای از دوران کمی موضوع را متفاوت می کند و می بایست در بحثی دیگر به قلم تحلیل و تفسیر کشیده شود. شاعر تلاش می کند تا مفاهیم اصلی آرمانی و اجتماعی/سیاسی خود را بیان کند، دست به آفرینش مقتدرانه بزند و اثری بیافریند که فیلسوف، روانشناس، جامعه شناس، ادیب و انسانهای فرهیخته... هر یک به فراخور اندیشه خود تامل و تحلیلی از اثر داشته باشند. آیا شعر معاصر ایران چنین است ؟! نجفی شاعری نامحدود در مفهوم به معنای قدرتمند در خلاقیت است. همانطور که قبلا گفته بودم ذائقه شاعرانۀ خوبی دارد . لایه های درونی شعر را انباشته می کند از تفکرات ریشه دار - خلاق است ولی گاهی باید دست به انتخاب بزند. بیتهای ضعیف و اشعار ضعیفش را دوباره مرورکند و کار کند. از مانیفیست نویسی و فضای غیرحقیقی ادبیات دوری کند همانطور که همین نکات را در مورد دوست دیگر شهرام میرزایی عزیز بارها و بارها گفته ام . امروز شهرام می تواند شعر خوبی بنویسد و شاعر قدرتمندی باشد .با توجه به دوستی نزدیک و سالها کنار هم نشستن در انجمن ادبی شناختی از تفکراتش دارم و می دانم در مجموع حرفهای نگفتۀ بسیاری در دل شاعران ما سربسته مانده است.شهرام را دوست دارم به واسطه جسارتش در تجربه، تجربه های متفاوت. برخی از اشعار ده سال پیش او را هنوز درذهنم مرور می کنم . آنچه تمام این سطور را رقم زد، درونمایه ای بود که از تک تک کلمات و واژه های یک شعر نشأت گرفت و امیدوارم نسل جوان شعر ما، شعر را به دور ازجشنواره ها،اینترنت، دیدو بازدیدهای خصوصی و مسائل چنینی، در فضای حقیقی، صاف و گیرا بپرورانند و شعر خود را در چهارچوب اساسی مدرن و پست مدرن و سنتی و هر نوع سبک و شیوه ای که دوست دارند، براساس همان مکتب ارائه دهند. اگر حقیقت یک مکتب درک نشود آثار آن نیز به دست فراموشی سپرده خواهد شد. شاعران بسیار هوشمندی به ارائه آثارشان می پردازند هراز چندگاهی، همچون وحید نجفی که با نگاهی سازنده و منتقدانه به آثارشان می توان جاودانگی را در آثار برخی از این دوستان دور و نزدیک مشاهده کرد.

 

اسماعیل لطفی

خوی


نظرات
    ارسال نظر





    Powered by WebGozar

    پارسیان پال