Loading...

بنیاد قلم فارابی

علاقمندان به عضویت در بنیاد قلم فارابی و فعالیت در حوزه فرهنگی،ادبی و اجتماعی می توانند از طریق ایمیلهای زیر درخواست خود را ارسال فرمایند.

info@farabips.com

ایمیل مدیر عامل:

smaeil.lotfi @ gmail.com

سبد خرید شما

سبد خرید شما خالی است

آمار

  • تعداد کالا: 74
  • بازدید امروز: 153
  • بازدید دیروز: 540
  • بازدید کل: 404881

نقد شعر (اثر : اسماعيل لطفي) از شهریار گلوانی

نقد شعر (اثر : اسماعيل لطفي) از شهریار گلوانی

(1)

دلم براي پروانه ها مي سوزد

ما هميشه يادمان رفته ست،

زندگي يعني:

قانونهاي متقابل،

بنشين روبرويم و ببين،

ـ هاي چقدر چشمهايت،

شبيه سوختن پروانه هاست !

 

* * *

 

(2)

 

هذيان

سنگريزه را برداشت،

درب باد را كوبيد،

خدا كدام طرف نشسته بود فرقي نداشت:

آسمان روشن شد،

دستهايش را برداشت و رفت روي ديوارهاي سورئالش،

هر چه خواست كشيد

جنگ

صلح

طاعون

سرفه،

اصلاً اگزيستانسياسيسم مغز من بهم ريخته ست،

مرا به برزخ خانه روان ببر

يا ـ به روانخانه برزخ برسان،

فرقي نمي كند به كدام آسمان مي رويد:

بالا يا پايين...!

 

* * *

 

قصدم از نقل دو شعر از مجموعة "رستاخيز در زمستان "اثر اسماعيل لطفی ورود به بحثي است كه از دیر باز دغدغة اصلي ناظر بيروني در مقام خواننده و منتقد است. اينكه شعر تاريخي به قدمت انسان و جغرافيايي به گستردگي جهان دارد امري مسلم است و قدر مسلم تر اينكه هر چيزي كه گذشته اي دارد لابد بايد آينده اي هم داشته باشد، پس پر بيراه نخواهد بود اگر بپرسيم آيندة شعر ما چه خواهدشد؟ اما قبل از پاسخگویی به این سوال باید روشن شود که اصولاً شعر چه دردي از انسان اوليه را درمان مي كرد كه به خلق آن همت گمارد و از چه رو نسلهاي بعدي همچنان در كار خلق شعر هستند تا اين مشعل هميشه فروزان كه اينك در دستان شاعران معاصر جا خوش كرده به نسل بعدي سپرده شود؟ البته در اين وانفساي” پُست“ گري كه بيشتر به بي پرنسيبي و انديشه گريزي شبيه است خواندن شعري خوب واقعاً" غنيمت است و امیدوارانه می گویم که نوید آینده ای روشن را می دهد.

 

اسماعيل لطفي متعلق به نسل نو شاعران است . نسلي كه از سياسي نويسان دهه ِ چهل و پنجاه فقط آثارشان را خوانده است. از شعر جريان گريز و جريان ادبي حاكم بر آن دوران تجربه ي عيني ندارد. در از اواخر دهه ی سی به بعد شاعران از شعر چون حربه اي در كارزار اجتماعي بهره مي بردند و مفيد بودن شعر را با ميزان تاثير آن بر روند مبارزاتي و آگاهی بخشی اجتماعی مي‌سنجيدند. اينك از آن ژانر شعري اگر رد پايي هم مانده باشد من در اين شهر سراغي ندارم. در عوض زبان شعری به لطف شاعران نسل نو به چنان عمقی رسیده است که فارغ از لوندي گري و بي مبالاتي رایج در پاره ای از حوزه های شعری به خلق آثاری تفکر برانگیز و ماندگار موفق می شود. البته این لوندی گری و بی مبالاتی گریز ناپذیر است و بی شباهت به پوشش و آرایش عجیب و غریب پسران و دختراني نیست كه با غیرمعمول کردن خود مي‌خواهند به جنگ با نرم هاي اجتماع بروند.این گونه رفتارها در اروپای پس از جنگ و خصوصا" در دهه ی شصت و هفتاد بسیار رایج و معمول بود و حتی در حوزه ادبیات نیز نحله های فکری خاصی سربرآوردند که تظاهرشان بیشتر شبیه به خودزنی فکری بود تا پی افکنی نظمی نوین . این موج خاموش شده در غرب اینک به شکل کاریکاتوری به ایران رسیده و در حوزه ي شعر عده اي گمان مي كنند با برهم زدن اسلوبها و قواعد و ايجاد نوعي خودمختاري مسئوليت گريز و اليگارشي زباني مي توانند سري در ميان سرها درآورند غافل از اينكه اين گرد و خاك ها ديري نمي پايد و فرو مي نشيند. زبان شعری اين گروه با دخیل بستن و توسل به تئوري‌هاي مشكوك و بدل از اصل ، و باصطلاح ساختار شكن (Deconstructionism) كاريكاتورگونه به زعم خود به مقابله با عرفان تخديري شاعران فسيل برخاسته است و داعیه نوآوری دارد. اين دست انداختن شعر و ادبيات اما خوشبختانه به همت شاعراني همچون لطفي و...در اينجا كارگر نيافتاده است.

 

البته در اين نوشتار نمي‌خواهم به طرح سؤالات چند مجهولي و انتزاعي بپردازم كه يافتن جواب قطعي و روشن براي آنها تقريباً غيرممكن باشد بلكه برعكس مي‌خواهم توجه همه را عموماً و شاعران شهرمان را خصوصاً به واقعيات ابژكيتفي كه همه به نوعي با آن درگيريم جلب كنم تا فراز و فرودهاي سرسخت تاريخي و اجتماعي و ايضاً انساني را نه در اتاقهاي دربسته و انجمن هاي ابتر و خواب نما شده كه كورمال كورمال بي هيچ تئوري و نظريه اي روشن و صرفاً با چنگ زدن بر فرم و قالب، پيش مي روند، بلكه با روشن بيني و دريافت ضرورتها منعكس كنند. آنانكه با شعر و شاعري سر و كار دارند لابد مي دانند دانش آموخته مدرسه سن لوئي دري گشود تا ذهن، وارد عصر جديد بشود. با اين اوصاف چند تن از شاعران شهر ما اولاً عصر جديد و دوران نوين ما را شناخته اند و از اين چند تن، چه كساني قصد دارند دربي بگشايند و يا حداقل از درب‌هاي گشوده شده با چشمي كه مي بيند و قلبي كه دوست دارد و مغزي كه مي‌انديشد عبور كنند؟

 

خوشبختانه اكثريت شاعران اين شهر مصداق كساني هستند كه : شعر را دريچه اي به سوي رهايي مي‌دانند .

 

براي اثبات اين ادعا اجازه بدهيد برويم سراغ شعر اول كه عنواني ندارد: شاعر يادآوري مي كند كه نبايد فراموش كرد كه انسانها در احاطة "قانونهاي متقابل" هستند. همين جا بايد توضيح بدهم كه خود نيوتن كه واضع اين نظريه است قانون متقابل را فارغ از اما و اگر نمي‌دانست اما جداي از بحث فيزيكي اگر قدري اين قانونهاي متقابل را واكاوي و منبسط نماييم به حقايق جالبتري مي رسيم. شاعر با بازگويي رؤياي خود كليد گشايش ماجرايي را به دست مي دهد كه مي فهميم منظورش از جملة اول شعر: "»دلم براي پروانه ها مي سوزد«" چيست. اين باشماست كه اين تجربة شاعر را در كاتگوري "زيبا" و يا "شگفت انگيز" طبقه بندي كنيد. آيا واقعاً اين زيبا نيست كه شاعر چشمان آنكه در مقابل اش نشسته است را شبيه سوختن پروانه ها مي بيند ؟ و اما نكته شگفت انگيز شعر اين است كه متقابلاً آنكه در مقابل شاعر نشسته چشمهاي شاعر را مي بيندكه "شبيه سوختن پروانه هاست! " اين ديالكتيك دوسويه نياز به درك اين مسئله دارد كه شاعر و مخاطب اش هر دو در يك وضعيت هستند: قانون متقابل! گویی شاعر در برابر آیینه ای نشسته و خویش ویا به عبارت بهتر خویشتن ِ خویش را نظاره می کند. پس شاعر و مخاطب نه تنها هر دو در یک وضعیت بلکه دو نیمه از سوژه واحد و هر دو به نوعی اسیر اند. اينجاست كه شاعر ميل به رهايي پيدا مي كند از حصار سوزان ! و با خود آگاهی به وضعیتی که در آن گرفتار است قبل از هر چيز دلش به حال خودش ـ خود انساني اش ـ مي سوزد ! شاعر در برابر ساحت چشم خود و ديگري (نیمه ی آنیمایی ) آيينه اي ميگيرد و سوگوارانه جهالت كلمه و انسان را ياد آوري مي‌كند و نهيب ميزند كه مبادا فراموش كنيد سوختن پروانه‌ها را. من اين شعر را خيلي زياد مي پسندم.

 

 

اما در مورد شعر دوم :

 

اگر شاعر عنواني براي شعر خود انتخاب نمي كرد و يا حتي اگر عنواني غير از "هذيان" بر مي گزيد قطعاً در حوزة "شعر طنز تلخ" قرار مي گرفت اما خود اين عنوان نشان مي دهد كه شاعر خواسته است بقول بابا چاهي در ژانر "فرامعمول" طبع آزمايي كند و انصافاً موفق هم شده است. ساختار افقي شعر همگن با ساختار عمودي در بهره گيري از تصاوير، رمزها و مفاهيم، مضموني هذيان گونه يافته و با برخورداري از سياليّت ذهن به حوزة سورئال وارد شده است :

 

 

سنگريزه را برداشت

 

درب باد را كوبيد

 

الی جنگ...

مغشوش شدن هوشمندانه تناسب زبان و موضوع در شعر هذيان دستكاري عامدانه در ادراك معمول مسائل اجتماعي است كه همين دستكاري عمدي، قدرت تأثير واژه ها را بالا مي برد. از سوي ديگر تسلسل كلامي در هماهنگي با صدر خيال و پژواك واژه ها شعري را مي‌آفريند كه نخستين گام شعريت زباني خود را بلند و استوار بر مي دارد. اگر بخواهيم بلافصل ترين نمود هنر را در عرصة حيات انساني نشان دهيم لاجرم به شعر اشاره خواهيم كرد. شعر گر چه به جهت خوشنوا شدن و آهنگين بودن گوشه چشمي به موسيقي داشته است اما ذات شعر فارغ از صفات و عروض بيشتر به همآرايي دروني تأكيد دارد. اما شعر هذيان مثل بازآفريني انعكاس هر تجربه انساني، كاستي هايي نيز دارد كه به هنر ناب شعر بر مي گردد. پرگويي محسوس درپاره میانی شعر هذيان فارغ از هرگونه ضابطه و قاعده به ساخت كلي آن صدمه زده است:

 

مرا به برزخ خانه روان ببر

يا ـ

به روانخانه برزخ برسان ...

شكي نيست كه شاعر قصد دارد حرف جدّي بزند، همانگونه که قبلاً هم اشاره شد در پوشش طنز تلخ! اما حرف جدّي نبايد با شعور خواننده شوخي كند. وارونه نويسي از دو حالت خارج نيست. يا شاعر مي خواهد نوعي بازي كلامي ارائه دهد كه اين از شاعري كه در اين ژانر مي‌نويسد بعيد است و يا اينكه به دريافت و ادراك و شعور خواننده مطمئن نيست و مي خواهد تأكيدي فزون تر بر گزارة خود بگذارد كه این نیز از شاعری در حد و اندازه ی اسماعیل بعید است. درست است كه يكي از رسالتهاي شعر رساندن نوعي شعور ذاتي و خودآگاهي به محيط پيراموني است و محيط پيراموني هم مركب از مخاطبيني گونه گون است اما اسماعيل حداقل مي داند كه مخاطب او در اين شعر قطعاً كساني هستند كه امكان و توانايي درك شعر او را خواهند داشت مگر اينكه مخاطب را از جنس اعضاي بعضی از انجمن هاي ادبي موجود بيانگارد كه در اين صورت حرجي بروي نيست .

 

خلاصه اينكه گامهاي استواري كه جمعي از شعراي نسل نو بر مي دارند نويد خلاصي آنها را از اصول حاكم كاهنانه و يافتن زباني نو مي دهد. هر چند كه اين زبان تداوم زبان شعري است كه عمدتاً بعد از دهة چهل و پنجاه نضج گرفته ،قوام يافته و تا به امروز رسيده است اما خود ویژه نیز هست و دارای عمق و وسعتی است که در شهرهای پیشین سراغ نداریم . شاعراني همچون اسماعيل لطفی که شعر می گویند محصول تلاش خويش اند و تعجبي هم ندارد اگر نقاط ضعفي در آثارشان مشهود باشد اما نقاط قوت و دل انگيز و لذت بخش آنچنان زياد است كه اصلاً كام خواننده تلخ نمي شود. اينهمه گفتم تا ضمن تقدير از شاعري توانا مدعيان و پرچمداران عرصة ادبيات به وظيفة سنگينی كه در قبال ادبيات بومي دارند، بیشتر عمل کنند.

 

* * *

(2)

هذيان

سنگريزه را برداشت،

درب باد را كوبيد،

خدا كدام طرف نشسته بود فرقي نداشت:

آسمان روشن شد،

دستهايش را برداشت و رفت روي ديوارهاي سورئالش،

هر چه خواست كشيد

جنگ

صلح

طاعون

سرفه،

اصلاً اگزيستانسياسيسم مغز من بهم ريخته ست،

مرا به برزخ خانه روان ببر

يا ـ به روانخانه برزخ برسان،

فرقي نمي كند به كدام آسمان مي رويد:

بالا يا پايين...!

 

* * *

 

قصدم از نقل دو شعر از مجموعة "رستاخيز در زمستان "اثر اسماعيل لطفی ورود به بحثي است كه از دیر باز دغدغة اصلي ناظر بيروني در مقام خواننده و منتقد است. اينكه شعر تاريخي به قدمت انسان و جغرافيايي به گستردگي جهان دارد امري مسلم است و قدر مسلم تر اينكه هر چيزي كه گذشته اي دارد لابد بايد آينده اي هم داشته باشد، پس پر بيراه نخواهد بود اگر بپرسيم آيندة شعر ما چه خواهدشد؟ اما قبل از پاسخگویی به این سوال باید روشن شود که اصولاً شعر چه دردي از انسان اوليه را درمان مي كرد كه به خلق آن همت گمارد و از چه رو نسلهاي بعدي همچنان در كار خلق شعر هستند تا اين مشعل هميشه فروزان كه اينك در دستان شاعران معاصر جا خوش كرده به نسل بعدي سپرده شود؟ البته در اين وانفساي” پُست“ گري كه بيشتر به بي پرنسيبي و انديشه گريزي شبيه است خواندن شعري خوب واقعاً" غنيمت است و امیدوارانه می گویم که نوید آینده ای روشن را می دهد.

اسماعيل لطفي متعلق به نسل نو شاعران است . نسلي كه از سياسي نويسان دهه ِ چهل و پنجاه فقط آثارشان را خوانده است. از شعر جريان گريز و جريان ادبي حاكم بر آن دوران تجربه ي عيني ندارد. در از اواخر دهه ی سی به بعد شاعران از شعر چون حربه اي در كارزار اجتماعي بهره مي بردند و مفيد بودن شعر را با ميزان تاثير آن بر روند مبارزاتي و آگاهی بخشی اجتماعی مي‌سنجيدند. اينك از آن ژانر شعري اگر رد پايي هم مانده باشد من در اين شهر سراغي ندارم. در عوض زبان شعری به لطف شاعران نسل نو به چنان عمقی رسیده است که فارغ از لوندي گري و بي مبالاتي رایج در پاره ای از حوزه های شعری به خلق آثاری تفکر برانگیز و ماندگار موفق می شود. البته این لوندی گری و بی مبالاتی گریز ناپذیر است و بی شباهت به پوشش و آرایش عجیب و غریب پسران و دختراني نیست كه با غیرمعمول کردن خود مي‌خواهند به جنگ با نرم هاي اجتماع بروند.این گونه رفتارها در اروپای پس از جنگ و خصوصا" در دهه ی شصت و هفتاد بسیار رایج و معمول بود و حتی در حوزه ادبیات نیز نحله های فکری خاصی سربرآوردند که تظاهرشان بیشتر شبیه به خودزنی فکری بود تا پی افکنی نظمی نوین . این موج خاموش شده در غرب اینک به شکل کاریکاتوری به ایران رسیده و در حوزه ي شعر عده اي گمان مي كنند با برهم زدن اسلوبها و قواعد و ايجاد نوعي خودمختاري مسئوليت گريز و اليگارشي زباني مي توانند سري در ميان سرها درآورند غافل از اينكه اين گرد و خاك ها ديري نمي پايد و فرو مي نشيند. زبان شعری اين گروه با دخیل بستن و توسل به تئوري‌هاي مشكوك و بدل از اصل ، و باصطلاح ساختار شكن (Deconstructionism) كاريكاتورگونه به زعم خود به مقابله با عرفان تخديري شاعران فسيل برخاسته است و داعیه نوآوری دارد. اين دست انداختن شعر و ادبيات اما خوشبختانه به همت شاعراني همچون لطفي و...در اينجا كارگر نيافتاده است.

 

البته در اين نوشتار نمي‌خواهم به طرح سؤالات چند مجهولي و انتزاعي بپردازم كه يافتن جواب قطعي و روشن براي آنها تقريباً غيرممكن باشد بلكه برعكس مي‌خواهم توجه همه را عموماً و شاعران شهرمان را خصوصاً به واقعيات ابژكيتفي كه همه به نوعي با آن درگيريم جلب كنم تا فراز و فرودهاي سرسخت تاريخي و اجتماعي و ايضاً انساني را نه در اتاقهاي دربسته و انجمن هاي ابتر و خواب نما شده كه كورمال كورمال بي هيچ تئوري و نظريه اي روشن و صرفاً با چنگ زدن بر فرم و قالب، پيش مي روند، بلكه با روشن بيني و دريافت ضرورتها منعكس كنند. آنانكه با شعر و شاعري سر و كار دارند لابد مي دانند دانش آموخته مدرسه سن لوئي دري گشود تا ذهن، وارد عصر جديد بشود. با اين اوصاف چند تن از شاعران شهر ما اولاً عصر جديد و دوران نوين ما را شناخته اند و از اين چند تن، چه كساني قصد دارند دربي بگشايند و يا حداقل از درب‌هاي گشوده شده با چشمي كه مي بيند و قلبي كه دوست دارد و مغزي كه مي‌انديشد عبور كنند؟

خوشبختانه اكثريت شاعران اين شهر مصداق كساني هستند كه : شعر را دريچه اي به سوي رهايي مي‌دانند .

براي اثبات اين ادعا اجازه بدهيد برويم سراغ شعر اول كه عنواني ندارد: شاعر يادآوري مي كند كه نبايد فراموش كرد كه انسانها در احاطة "قانونهاي متقابل" هستند. همين جا بايد توضيح بدهم كه خود نيوتن كه واضع اين نظريه است قانون متقابل را فارغ از اما و اگر نمي‌دانست اما جداي از بحث فيزيكي اگر قدري اين قانونهاي متقابل را واكاوي و منبسط نماييم به حقايق جالبتري مي رسيم. شاعر با بازگويي رؤياي خود كليد گشايش ماجرايي را به دست مي دهد كه مي فهميم منظورش از جملة اول شعر: "»دلم براي پروانه ها مي سوزد«" چيست. اين باشماست كه اين تجربة شاعر را در كاتگوري "زيبا" و يا "شگفت انگيز" طبقه بندي كنيد. آيا واقعاً اين زيبا نيست كه شاعر چشمان آنكه در مقابل اش نشسته است را شبيه سوختن پروانه ها مي بيند ؟ و اما نكته شگفت انگيز شعر اين است كه متقابلاً آنكه در مقابل شاعر نشسته چشمهاي شاعر را مي بيندكه "شبيه سوختن پروانه هاست! " اين ديالكتيك دوسويه نياز به درك اين مسئله دارد كه شاعر و مخاطب اش هر دو در يك وضعيت هستند: قانون متقابل! گویی شاعر در برابر آیینه ای نشسته و خویش ویا به عبارت بهتر خویشتن ِ خویش را نظاره می کند. پس شاعر و مخاطب نه تنها هر دو در یک وضعیت بلکه دو نیمه از سوژه واحد و هر دو به نوعی اسیر اند. اينجاست كه شاعر ميل به رهايي پيدا مي كند از حصار سوزان ! و با خود آگاهی به وضعیتی که در آن گرفتار است قبل از هر چيز دلش به حال خودش ـ خود انساني اش ـ مي سوزد ! شاعر در برابر ساحت چشم خود و ديگري (نیمه ی آنیمایی ) آيينه اي ميگيرد و سوگوارانه جهالت كلمه و انسان را ياد آوري مي‌كند و نهيب ميزند كه مبادا فراموش كنيد سوختن پروانه‌ها را. من اين شعر را خيلي زياد مي پسندم.

 

اما در مورد شعر دوم :

 

اگر شاعر عنواني براي شعر خود انتخاب نمي كرد و يا حتي اگر عنواني غير از "هذيان" بر مي گزيد قطعاً در حوزة "شعر طنز تلخ" قرار مي گرفت اما خود اين عنوان نشان مي دهد كه شاعر خواسته است بقول بابا چاهي در ژانر "فرامعمول" طبع آزمايي كند و انصافاً موفق هم شده است. ساختار افقي شعر همگن با ساختار عمودي در بهره گيري از تصاوير، رمزها و مفاهيم، مضموني هذيان گونه يافته و با برخورداري از سياليّت ذهن به حوزة سورئال وارد شده است :

سنگريزه را برداشت

درب باد را كوبيد

الی جنگ...

 

مغشوش شدن هوشمندانه تناسب زبان و موضوع در شعر هذيان دستكاري عامدانه در ادراك معمول مسائل اجتماعي است كه همين دستكاري عمدي، قدرت تأثير واژه ها را بالا مي برد. از سوي ديگر تسلسل كلامي در هماهنگي با صدر خيال و پژواك واژه ها شعري را مي‌آفريند كه نخستين گام شعريت زباني خود را بلند و استوار بر مي دارد. اگر بخواهيم بلافصل ترين نمود هنر را در عرصة حيات انساني نشان دهيم لاجرم به شعر اشاره خواهيم كرد. شعر گر چه به جهت خوشنوا شدن و آهنگين بودن گوشه چشمي به موسيقي داشته است اما ذات شعر فارغ از صفات و عروض بيشتر به همآرايي دروني تأكيد دارد. اما شعر هذيان مثل بازآفريني انعكاس هر تجربه انساني، كاستي هايي نيز دارد كه به هنر ناب شعر بر مي گردد. پرگويي محسوس درپاره میانی شعر هذيان فارغ از هرگونه ضابطه و قاعده به ساخت كلي آن صدمه زده است:

مرا به برزخ خانه روان ببر

يا ـ

به روانخانه برزخ برسان ...

شكي نيست كه شاعر قصد دارد حرف جدّي بزند، همانگونه که قبلاً هم اشاره شد در پوشش طنز تلخ! اما حرف جدّي نبايد با شعور خواننده شوخي كند. وارونه نويسي از دو حالت خارج نيست. يا شاعر مي خواهد نوعي بازي كلامي ارائه دهد كه اين از شاعري كه در اين ژانر مي‌نويسد بعيد است و يا اينكه به دريافت و ادراك و شعور خواننده مطمئن نيست و مي خواهد تأكيدي فزون تر بر گزارة خود بگذارد كه این نیز از شاعری در حد و اندازه ی اسماعیل بعید است. درست است كه يكي از رسالتهاي شعر رساندن نوعي شعور ذاتي و خودآگاهي به محيط پيراموني است و محيط پيراموني هم مركب از مخاطبيني گونه گون است اما اسماعيل حداقل مي داند كه مخاطب او در اين شعر قطعاً كساني هستند كه امكان و توانايي درك شعر او را خواهند داشت مگر اينكه مخاطب را از جنس اعضاي بعضی از انجمن هاي ادبي موجود بيانگارد كه در اين صورت حرجي بروي نيست .

خلاصه اينكه گامهاي استواري كه جمعي از شعراي نسل نو بر مي دارند نويد خلاصي آنها را از اصول حاكم كاهنانه و يافتن زباني نو مي دهد. هر چند كه اين زبان تداوم زبان شعري است كه عمدتاً بعد از دهة چهل و پنجاه نضج گرفته ،قوام يافته و تا به امروز رسيده است اما خود ویژه نیز هست و دارای عمق و وسعتی است که در شهرهای پیشین سراغ نداریم . شاعراني همچون اسماعيل لطفی که شعر می گویند محصول تلاش خويش اند و تعجبي هم ندارد اگر نقاط ضعفي در آثارشان مشهود باشد اما نقاط قوت و دل انگيز و لذت بخش آنچنان زياد است كه اصلاً كام خواننده تلخ نمي شود. اينهمه گفتم تا ضمن تقدير از شاعري توانا مدعيان و پرچمداران عرصة ادبيات به وظيفة سنگينی كه در قبال ادبيات بومي دارند، بیشتر عمل کنند.

 


نظرات
    ارسال نظر





    Powered by WebGozar

    پارسیان پال